تنفر از والدین: چرا برخی فرزندان از والدین خود متنفر میشوند؟

1 ستاره2 ستاره3 ستاره4 ستاره5 ستاره (60 امتیاز, میانگین: 3٫58 از 5)
Loading...

مطالب مرتبط

1,696 دیدگاه

  1. سارا says:
    text for dislike(2) text for like(24)

    خیلی بده خیلی سخته ادم خانواده خوبی نداشته باشه.. تو کل اینترنت بگردی یه عکس برا مادر بد نیست..پس اینایی که ما میبینیم و باهاشون زندگی میکنیم کین؟! مادر اینقدر همیشه قدیس بوده تو کشورهای اسلامی هیچ جا و هیچکی حرفی از مادر بد نیست و نمیزنه اما همیشه هم همه چی اونطور که خوب نشون میده واقعا خوب نیس..من ۲۸ سالمه ی خواهر دارم ۲۴ ساله..مامانم تا همین چندماه قبل خوب بود البته تا وقتی بود که انگار بهم نیاز داشتن هستم تو خونشون اما انگار نیستم ما بی نهایت رابطه خوبی باهم داشتیم اینقد که همه به خواهرم حسودیشون میشد میگفتن خوشبحالت چقدر خواهرت هواتو داره همیشه از بچگی همه دغدغه م خواهرم بود از همونوقت هم همش پول تو جیبیامو واسه اون خرج میکردم اینقد این سالها از خودم زدم تا اون مثل من حسرت چیزیو نکشه..از ترم اخر دانشگاه روپای خودم وایستادم با اینکه تو خونه هستم اما هیچ حقی ندارم چون همش من بودم که به همه رسیدم اما ی روز ک با خواهرم بحثم شد سر خودخواهی و نمک نشناسیش از اونوقت ب بعد مامانمم تغییر کرده همه محبتش توجهش حرف زدنش فقط ب خواهرمه انگار اصلا من وجود ندارم فقط هر وقت کارش گیر باشه ک بیاد سمتم…تو سختترین وضعیتی ک خودم کلی مشکل داشتم دندونم نیاز داشت ب درست کردن و گوشیم خراب بود از خودم زدم و برا اون دوتا پولمو دادمو گوشی خریدم هر کاری ک بگین برا خواهرم از بچگی کردم اینقدی ک مامانش براش نکرد اما اینقدر مغرور و قدرنشناس شده بخاطر دفاع ها و تربیت نادرست مادرم که شده یه تیکه سنگ سرد بی احساس!اینقدر این فرق گذاشتناش و دیدن برخورد و رفتاراش جلو روم آزارم میده دیگه کلا بریدم ازشون…من بی نهایت احساساتیم و عاشق خونواده اما هر بار ک گفتم عیب نداره مادره خونوادن بازم و برگشتم سمتشون پشیمونترم کردن از این کارم اینقدر که دارم حس میکنم دارم ازشون متنفر میشم دیگه و میترسم از این حس نفرت…دلمو خیلی میشکونه مامان با اینکه بهش گفتم از رفتارش ناراحتم اما برعکس بازم طرف ابجی کوچیکه رو گرفت و من فهمیدم حرف زدن بی نتیجه س…دیگه با این وضعیت تو این خونه موندن خیلی برام سخت شده خونه ای ک روزی از جداشدن ازش واهمه داشتم الان برام شده شکنجه گاه…میترسم از این دیوار ب دیوار بودن خونه عشق و نفرت…اینقدر دلم بهشون گرم بود حتی برا خودم ی دوست صمیمی ک باهاش دردودل کنمم پیدا نکردم..خیلی بده ادم اینهمه عشق بده و عوضش بدی دریافت کنه اونم از عزیزاش ک اینهمه سال تا جوننش مایه گذاشته…خواستم بگم محبت زیادی نکنین به کسی همیشه اول خودتونو در نظر بگیرین بعد بقیه تا هم انتظاراتشون و بالا نبرین و هم ارزشتون و از دست ندین…انگار تو این دنیا هر چی بدتر باشی ارزشت بیشتره… اینقدر ب قلبم فشار میاد بعضی وقتا از اینهمه حجم بی مهری و بی معرفتی که میگم خدایا فقط نجاتم بده از این خونه…از خونه ارزوهایی که آوار شده رو سرم… یا یکی و بفرست ارومم کنه و مادری بشم ک واقعا لایق بهشت برای زیرپاش باشه یا نفسمو بگیر تو یه لحظه تا هم من از اینهمه غم نجات پیدا کنم هم اونا بی من راحت زندگی کنن..کاش خدا مادرارو انتخا میکرد و تایید صلاحیت میشدن برا مادری…چون خونواده چیزی نیست ک بشه عوضش کرد

    • امیر says:
      text for dislike(0) text for like(14)

      درکت میکنم منم خیلی دارم زجر میکشم زیر این محدودیت های خانوادم از پدرم در حد مرگ متنفرم تنفر دارم از خانوادم نمی‌دونم چرا خدا منو انداخت تو این خانواده تو هم دختری و خوبم درکت میکنم که از من تو شرایط بدتری هستی

  2. ستمدیده says:
    text for dislike(0) text for like(4)

    راستش من هم شرایط مشابهی دارم. تصمیم گرفتم با خانواده راجع به زندگی وزندگی کردن خودم حرف بزنم. با خودم گفتم حداقل اگر کشتنم از حق خودم یک ذره دفاع کرده ام. بنابراین در مورد زندگی حق فرد برای انتخاب رشته وشغل وهمسر ونحوه زندگی گفتم. وزندگی را که هدیه زیبای خداست تعریف کردم وگفتم هیچکس حق ندارد زندگی را از دیگری بگیرد. مثلا گفتم حکم قتل،اعدام است واگر اولی دم رضایت بدهند سه سال حبس دارد. کسی که قتل انجام می دهد فقط یک نفر را نمی کشد . حق خداوند هم پایمال می کند وجامعه را هم نا امن می کند واطمینان دیگران را می گیرد. خانواده من اصلا اهل گوش کردن نیست وفقط حرف می زنند و همه اشکالات را در من می بینند وهیچ حقی برای من قائل نیستند. با توهین وفحش وبدرفتاری خانواده مواجه شدم .سالیان است که از خیانت پدرم رنج می برم. امکان تشکیل خانواده ندارم چون با انتخاب من موافق نیستند.چون گوش نمی کردند نظراتم رادر چندین صفحه نوشتم به خانواده دادم برای هرکدام نامه ایی نوشتم واز حق خود در زندگی گفتم ونامه را به هر کدام دادم. این روش فایده نکرد.
    روش بعدی پادر میانی دیگران بود که ریش سفید تر بودند چند فرزند عروس داماد کرده بودند. ان ها باتوهین مواجه شدند ورفتند.
    در روش دیگر سعی کردم اطلاعات خانواده ام را بالا ببرم. مثلا برنامه ای از تلویزون که کمک می کرد را روشن می کردم یا جلسات وسخنرانی دینی که به این حقوق اشاره دارد در منزل روی تلویزیون نگاه می کردم شاید خانواده کمی از ان را گوش دهد و بیاموزد. خانواده من برای دختری که در خانواده خوبی است وهیچ مشکلی ندارد دل می سوزاند . برای بچه همسایه دل می سوزاند. اما دلش به حال من نمی سوزد.همه حق دارند غیراز من.
    من اتاری یا گوشی نمی خوام من زندگی می خواهم. جوانی من تمام شده و ممکن است در اینده به دلیل سن بالا دارای فرزند نشوم. من فقط در پایان جوانی زندگی می خواهم.د ه سال دیگر اگر بخواهند به من بدهند دیگر به ان اصلا احتیاج ندارم.
    فردی که چهل سال زندگی نکرده مثل پرنده ایی که سالها در قفس مانده حالا اگر در قفس هم باز شود بیرون قفس هم چیزی ندارد که برود.

  3. محمد باقر says:
    text for dislike(0) text for like(12)

    من همیشه دوست دارم این بی احترامی های پدرو مادرو با یع فحش ناموسی بع دیگران تخلیه کنم حالم ازرفتارهای پدر و مادرم بهم میخوره واقعا دارم کلافه میشه
    هرشب ارزوی مرگ میکنم ان شالله همین الانم منو بکشه از دسته اینا نجاتم بده با این شرایط زندگی

  4. Mlnie says:
    text for dislike(1) text for like(2)

    منم چند وقایع که دیگه از خوانوادم متنفر شدم درسته ما قبلا خیلی با هم خوب بودیم حتی بهترین دوستامم به من حسودی می‌کردند حرفم تو خونه یکی بود منم هر چی داشتم برا خواهر و بعدش برای برادرم میذاشتم هیچوقت چیزی را در خواست تمی کردم پدر مادرم بهترین چیزا رو زود تر از نیازم برام میخریدن درسم اونموقع خیلی خوب بود بعد توی این آزمون وروردی بین خمه ی آشنا هر فقط من همه ی مدرسه ها رو قبول شدم و رفتم توی یکی از اونها سال اول بابت یه سری مسایل خیلی ساده ازم تعهد گرفتن البتهتعهد گرفتن توی اون مدرسه خیلی عادیه از همه می‌گیرن من با مامانم خیلی راحت بودم حتی از پچ پچ های بچه های کلاسم بهش خبر میدادم. ولی مدرسه حرف های زد که واقعیت نداشت و بعد از اون دیگه رفتار خونواده با من مثل سابق نشد حتی حالا که بعد از چند سال شاگرد اول اون مدرسه هم بازم تا من هر چی کیکم اون سالم به رخم میارم راستی اتفاق دیگه ای هم تونستان افتاد من مامانم تو اون سال افتاد من مامانم تو مسایل دختر پسری خیلی پایه بود دوست های پسر زیادی داشتم با هاشون بیرونم میرفتم مادرم در جریان خمش بود و هیچی نگفت تا اینکه بعد از یه دوستی طولانی من یه دوست پسر گرفتم که تو اون مدت اتفاق ما توی مسافرت با فامیل بودیم منم مامانم و تنها پیدا نمیکردم با خودم گفتم بریم خونه بهش کیکم کلش سه روز شد وقتی رفتیم خونه شبش مادرم خواست ازم تا برای اولین بار خواست گوشیم چک کنه همون موقع دوست پسرم پی آن داد جانم عشقم مامانمم کلید کرد این کیه منم فکر کردم داره شوخی می‌کنه براش توضیح دادم زد تو گوشم اولین بار ازش کتک خوردم یه نصفه نیمه. برا بابام توضیح داد ولی نه کامل کل رابطه رو از پیره پرسید حتی روزشو ساعتشو همه چاپ خلاصه الان که دارم اینو مینویسم یه ماهه که بعد از سه سال بالاخره گوشیم بهم داده بدون سیم کارت و تله و اینستا و هرچیز دیگه ای حتی وقتی بازی میریزم دعوام می‌کنم چرا بدون اجازه من هر روزم گوشیمو چک می‌کنه این در صورتیه که حتی خواهرم که الان دوم ابتدایی همه ی این چیزا رو داره که بنرم اصلا مناسب سنش نیست دیگه بهم اعتماد نداره حتی تا دم کلاسامم با خام میاد چه برسه به اینکه اجازه بده برم تولد یا جایی همشم این دولت قزیرو به روم میاره دیگه خسته شدم ازش

دیدگاه خود را بنویسید: (توجه: برای درج بک لینک و تبلیغات با آی دی kamranzxc در تلگرام تماس بگیرید)

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *