تنفر از والدین: چرا برخی فرزندان از والدین خود متنفر میشوند؟

ارسال به دوستان
1 ستاره2 ستاره3 ستاره4 ستاره5 ستاره (37 امتیاز, میانگین: 3٫86 از 5)
Loading...

مطالب مرتبط

1,569 دیدگاه

  1. Osta می‌گه:
    text for dislike(2) text for like(8)

    مشکلات خیلی متفاوته.من تو یه خاتواده تحصیل کرده و با وقار اجتماعی متولد شدم.مشکلات ما خیلی متفاوت از مشکلات بقیه هست.واقعا جای تفکر داره

  2. بی نام می‌گه:
    text for dislike(2) text for like(15)

    زندگی حیوانات از قاعده خاصی پیروی می کند. بعضی طعمه حیوانات دیگرند. مثلا شاهین سنجاب را شکار می کند ولی به حلزون کاری ندارد.سنجاب می داند باید از شکار چی در امان باشد. اگر هر حیوانی از شکارچی خود در امان بماند . وحوادث وبلایا او را از پا در نیاوردوغذا وسرپناه تهیه کند مشکلی ندارد. ای کاش زندگی انسانها هم از قوانین حیوانات پیروی می کرد ومشکل ما فقط پیدا کردن غذا وسرپناه وجفت حیوانات شکار چی بود.
    کاش حیوان بدنیا می امدم. از زندگی بین انسانها خسته شدم.!!!!!!!!!!!!!
    انسانها شعور وعاطفه ودین وعلم دارند که حیوانات ندارند.
    انسانها لطفا فقط از غریزه استفاده کنید شاید دنیا برای همه ما قابل تحمل تر شود!!!!!!!!!!!
    حیوانات یک ویژگی عالی دارند ان اینکه فرزند خود یا قبل از تولد رها می کنن یا در سال اول بعد از تولد.ای کاش ایکاش این ویژگی را به انسانها هم میدادند نه اینکه فرد ۳۵ سال از زندگی نایاب خود را کنار والدین تلف کند تا بمیرد.
    مشکل ما داشتن بیش از حد قیم وسرپرست ولی وحمایت خانوادهو ماندن در کنار خانواده است در همه کشور ها رها کردن فرزند در ۲۰ سالگی یک قانون است.ای کاش همه قوانین کشور را بگیرند وفقط همسن قانون را بدهند.
    تا حداقل دم مرگ با اسودگی از دنیا برویم نه توسط خانواده.
    چند درصد مایلند بچه دار شوند.من اگر میلیاردر هم شوم بچه دار نمیشوم.
    هیچ چیز مثل خانواده نسل بشر را تهدید نمی کند.
    من کسی را نمی شناسم که خواهان داشتن خانواده باشد.

  3. Somayeh می‌گه:
    text for dislike(3) text for like(7)

    هیچ کس نمیدونه وقتی مادر خوده آدم آبروشو ببره چه حالی میشه، خدایا دارم دق میکنم، ۲۳ سالمه در آستانه ازدواجم مادرم انگار دشمنمه یه کاری کرده پیش بابام نتونم لب بزنم یه چیزی بگم، خدایا مگه هیچ کدوم بنده هات گناه ندارن،من بنده گناه کارت اینقدر پست بودم ینی مجازاتم بی آبرویی جلو همه باشه،آخه چراااااااا.من چمه مگه،بی حجابم؟بی ادبم؟بی سوادم؟چرا از روز اول به جای مادر بهم یکیو دادی از نامادری بدتر باشه،شده یه بار بیام برای شکایت؟وجدانی شده؟به خداوندی خودت دارم دق میکنم،دیگه از گریه کور شدم،نه شب دارم نه روز،توی این سن از فشار روی نخاع گرفته تا فشار خون من دارم،خدایا تو رو به خداوندی خودت یا منو بکش یا از این وضع نجات بده،باور کن من ظرفیت اینهمه درد رو ندارم

    • رضا می‌گه:
      text for dislike(2) text for like(8)

      منم مث توام ازشون متنفرم به خاطر اینکه اول اونا متنفرشدن ازشون متنفرم چون اذیتم میکنن ازشون متنفرم چون بهم تهمت میزنن ازشون متنفرم چون ادم حسابم نمیکنن.
      رفتم ی سگ اوردم روزی دوبار بهش غذا میدم بهم میگه سگ باز بعد تا سرمو برمیگردونم میره پیشش کم کم ی ساعت تا دوساعت پیششه بعد من سگ بازم!!
      ظرفای خونه رو من میشورم وقتی میبینم کاری دارن بعد بهم میگن تو هیچکاری تو خونه نمیکنی.بیخیالشون گور بابای جفتشون.ایشالا همین فردا از شر من راحت بشن

  4. 4 دی می‌گه:
    text for dislike(2) text for like(5)

    بچه ها من نیاز به دعای همه تون دارم.در لحظه ایی که به تون ست زیاد می شه منو دعا کنید. می دونم همه شما ها توی سخترین شرایط دارین بیشترین وبهترین کار را می کنید . می دونم از بچه ایی که محبت پدر ومادر دارن و والدین سالمی که روانی نیستن بیشتر درس می خونید وکار می کنید. خود من یکی از همین افراد هستم. که خنجری از والدین نمونده که تو تنم نرفته باشه. دیگه مطلبی نیست که تحمل نکرده باشم. مطمئنم اگر جهنم خدا هرچقدر هم که بد باشه برای من بهشته. پچه ها مطمئنم دعای شما می گیره برای من دعا کنید .مشکل من حل بشه. من خیلی نیازمند دعا شماها هستم. من را دعا کنید.

  5. sosha می‌گه:
    text for dislike(3) text for like(7)

    من همیشه فک میکردم بدبخت ترین ادم رو زمینم..نظرارو خوندم گفتم خدایا شکرت..من فقط تنها مشکلم با پدر مادرم سر گوشیه / تو سال تحصیلی ۳روز اخر هفته گوشی میدن دستم..کل امتحانا گوشیو میگیرن ازم …عصبیم کردن ۲ساله گوشی خریدن ..تو این ۲سال روانیم کردن سر گوشی باید التماسشونو کنم اگه کاری با گوشیم داشته باشم که بهم بدنش… حالتای عصبی دارم .. پوست لبمو میکنم همش با پا و دستم ضرب میگیرم…به یه جا خیره میشم..دکتر رفتم گفته هم عصبیم هم افسردگی دارم… ۱۳-۱۴ ساله ک بودم دلم میخواست ۱۸ سالم بشه بخاطر یه سری محدودیتای کوچیک بزنم از خونه بیرون…هفته دیگه تولد ۱۸ سالگیمه..حتی نمیخوام یه لحظه ازشون دور بشم..یه بار خودکشی کردم ۲سال پیش ..ولی تو اخرین لحظه ها بودم ک مامان بابام رو تختم پیدام کردن و رسوندن بیمارستان..تو بیمارستان ک بزور میومدن بالا سرم بهم سرم وصل کنن..احساس میکردم با قاتل دارن رو ب رو میشن..تو اتاق عمل مچم۱۶تا بخیه خورد ..از اون ب بعدم هرکی میفهمید رگمو زدم باهام رفتارشون عوض میشد..تو این ۲-۳سال ۴تا خواستگار واسم خواست بیاد که نزاشتم حتی خانوادم بفهمن .. ۵ماه پیش منو خواهر و مادرو پدرم تصادف کردم ..من استخوان ۲تا دستام شیکسته بود با اون همه دردم اومدم از ماشین بیرون مامان و بابام و خواهرمو کشوندم بیرون.. یکی از دستام از او یکی سر همین موضوع کوتاه شد.. ولی واسم یه ذره اهمیتم نداره چون اگه میموندن تو ماشین میسوختن… قدرشونو بدونین بخدا بخاطر جامعه مزخرفمون دارن ازتون حمایت میکنن ولی بلد نیستن

    • 2 قطبی می‌گه:
      text for dislike(0) text for like(2)

      جمله آخرتو قبول دارم … خوش شانسی تو ایران ۲ قطبی هست … یا باید خودتو به دولت وصل کنی تا چیزی گیرت بیاد ینی نون خور دولت شی … یا باید خانواده قوی داشته باشی که با هم جون جونی هستن تا همایتت کنن … کسی که این دو تا رو نداره بدبخت عظمی است !!! من خودم از خودم خونه دارم و سال هاست که مجردی زندگی میکنم چرا ؟ چون به اون ۲ قطب متصل نیستم … اگه دارید خواهشا قدر بدونید

  6. ..... می‌گه:
    text for dislike(1) text for like(2)

    نمی دونم چی بگم. یکی می گه مشکل مال جامعه است تو هم والدین بشی همین می شی چاره دیگه ایی نداره. یکی می گه فشار کار باعث شده رفتارشون این بشه. روانشناس می گه والدین برای فرزندشون مجبورن خیلی از خواسته های خودشون نادیده بگیرن تا اونها را بفرستن کلاس مختلف ومعلم وهزینه مختلف وچشمشون رو خواسته های خودشون بستن حالا توقع دارن بچه به اونها چیزی را که دادن پس بده. وچون بچه نمی تونه اونها ناامید وناراحت شدن. کی مقصره؟بعضی می گن دولت وبعضی می گن قانون بعضی می گن پدر ومادر وبعضی می گن بچه ها . بعضی هم می گن فقط بلد نیستن. بعضی از ابروشون می ترسن بعضی از حرف مردم.پدر ومادرهای بالای شصت سال با نوه وعروس وداماد به هم دیگه خیانت می کنن. جامعه مزخرف.
    من یه ادم که تقریبا استعداد کافی دارم.منظورم اینه توی هر محیطی می تونستم گلیم خودمو از اب بیرون بکشم.قصد ندارم از پدر ومادرم بد بگم چون با سنی که من دارم خیلی زشته.من برای خودم متاسفم. من بد زندگی کردم.خوب اگر دیگران به من بد کردن وظیفه شون انجام دادن یا حداقل فکر کردن دارن وظیفه شون خوب انجام میدن.من با خودم بد رفتار کردم.مادر وپدر هیچ کس زیاد زنده نیستن.مثل مادر وپدر والدین من که الان نیستن.هر وقت اشتباه می کنیم حداکثر کاری که می کنیم معذرت خواهی هست. حالا از خودم معذرت می خوام که جوانی زیبایی وسلامتی وعمر خود را تلف کردم وهدر دادم وبرای خودم کاری نکردم.حالا من هم معذرت خواهی خودم را قبول نمی کنم.باید برای زندگی وشاد بودن خودم تلاش می کردم وبه اندازه کافی تلاش نکردم.
    طوری زندگی کنید که خودتون راضی باشید ونه دیگران. والدین ما طوری زندگی می کنن که خودشون راضین. شما طوری زندگی کنید که خودتون راضی باشید ونه دیگران.
    بیشتر مراجعه کننده به سایت دختران وزنان هستند . بیشتر خودکشی وفقر کشور ما زنان هستند واکثر افراد افسرده جامعه ما خانمها هستند.اکثر مجردها خانم هستند واکثر ناراضیان متاهلی نیز خانمها هستند.اکثر خطرات نیز خانمها راتهدید می کند.مجردی ومتاهلی وطلاق درامد وفقر همه وهمه خانمها را معرض تهدید بیشتر قرار می دهد. شاید نگاه به زن در جامعه ما از ده بعد غلط واشتباه است.
    نگاه درست نیازمند چه طور عدالتی است؟
    عدالت یعنی حق برابر همه افراد در براورده کردن نیازهای اولیه زندگی.مثل هوای سالم رطوبت کافی سرپناه وغذای کافی احساس امنیت احساس دواشتن ودوست داشته شدن. نیاز به پرستش وتحصیل ودانش و براورده کردن نیازهای زندگی خود.
    چند درصد جامعه ما نیاز های اولیه را دارند.چند درصد شانس برابر برای بدست اوردن نیازهای اولیه دارند.
    افرادی که کودکی بدی دارند چند درصد احتمال دارد زندگی خوبی در بزرگسالی داشته باشند؟
    ایا ظالم مقصر است یا مظلوم؟
    اگر شرایط خیلی بد را خیلی زیاد تحمل کنیم چه می شود؟
    از چه چیز باید بیشتر ترسید؟از اینکه عمر شما تلف شود ومطابق میل خود زندگینکردید وبرای دیگران تحمل کردید بیشتر بترسید.
    شرمنده بودن جلوی دیگران سخت است وشرمنده بودن پیش خودت بدتر است. چون از دیگران می توان فرار کرد .از خودمان به کجا فرار کنیم.
    من تمامی جوانی خود را برای دیگران زندگی کردم واشتباه کردم.
    دیگران وظیفه خود را انجام می دهند .شما هم وظیفه خود را انجام دهید . برای خودتان فارغ از نظر دیگران شاد زندگی کنید.

  7. ayda می‌گه:
    text for dislike(0) text for like(6)

    حداقل مامانتون تحدید نمیکنه که میبرتت یتیم خونه:-) البته. من راضیم چون خیلی اذیت می کنه خواهرمو میزنه میگه تو اعضابمو خورد کردی همش با. بقیه مقایسه میکنه کلاس میبرتم منتشو سرممیزاره ۱۸اوردم میگه باید ۲۰شی مگه تو اعصاب میزاری ارامش میزاری

  8. فاطمه می‌گه:
    text for dislike(0) text for like(3)

    سلام دوستان منم دقیقا مثل شما هستم و شرایطم میتونم بگم بدتر از شما من با افرادی زندگی میکنم که از نظر روانی شرایطشون افتضاحه و بیماری های مختلف روانی دارند .من این بیماری هارو ریشه ای میدونم چون تحقیق کردم و متوجه شدم پدرومادر مادرمو پدرو مادر پدرم رفتارهای بسیارخشونت آمیزوبدی با دختروپسرشون داشتن و این موجب شکل گیری رفتارهای خیلی بد در سنین نوجوانی اونها شده تاحاییکه میتونم حدس بزنم برای فرار از چاله ی خانواده چشم بسته باهم ازدواج کردن و بعداز بچه دارشدن به خودشون اومدن و دیدن توی چاه بزرگی افتادن …چون هردو دچاربیماری روحی روانی شدیدی بودند و نه تنها براب درمان همدیگر نتونستن کاری کنند بلکه این بیماری بدلیل اختلافات پی در پی و بی علاقگی شون نسبت به هم شدیدتر و حادتر شد تا اینجا که ماهارو بزرگ کردن و ماهم باهمین بیماری بزرگ شدیم و عصبی و افسرده شدیم .اینم بگم پدرو مادرمدرحد خواندن ونوشتن سواد دارند و دراجتماع وجامعه نبودند واین یکی از دلایل بی منطقی و درک نکردنشون هست.من واقعا تا پارسال زندگی توی این خونه رو جهنم میدونستم و از خودمو زندگیم متنفربودم تااینکه حرات پیداکردم بایک مشاورمجرب صحبت کردم و روانموکه داشت توی این خونه وبین این خانواده از دست میرفت نجات دادم کنکور دادم و به دانشگاه رفتم و تصمیم به ازدواج گرفتم با فردی که باایمان و چشم و دل پاک و بسیاربسیار منطقی و از لحاظ روانی سالم و سلامت هست و خداروشکر که عشق و علاقمون دو طرفه هست و من رو خیلی درک میکنه هم شرایط آشفته ی خانوادگیم رو و هم گاهی خودم روکه گاهی بخاطر زندگی بااین افراد دچار افسردگی و بهم ربخته و کلافه بودن میشم .صبر صبر صبر و تحمل خیلی میتونه کمک کنه کاری که الان من دارم میکنم تا چندسال دیگه که بعد از لیسانسم ازدواج کنم و ازاین خونه و خانواده رهایی و نجاات پیداکنم و تصمیم دارم توی تمام این مدت خودم رو به درس و کتاب و مطالعه برای اینکه خودم رو درمان کنم تا فردایی که مادرشدم کارهایی که پدرومادرم بامن کردند و مانع از پیشرفت منی که هوش خوبی دارم شدند رو انجام ندم و برای دختروپسرم بهترین الگو درجایگاه یک مادر تحصیل کرده روشن فکر و سالم باشم . نظرات و دیدگاه هاتون رو خوندم و همتونو درک میکنم منم ازخانوادم متنفربودم تاپارسال اما یک سال هست برام بی اهمیت و بی روح شدن فقط از خدامیخوام از ته دلم میخوام و دعامیکنم همه ی ما نوجوون هاو جوون ها که اسیرو گرفتار این دست از خانواده هاو پدرومادرها هستیم دلمون آروم بگیره کینه شونو ازدلمون بیرون کنیم و زودتر زندگیمون نجات پیداکنه خودمونو بشناسیم و به خودمون بیایم و درست کنیم خودمونو تا تمام بدی هایی که دیدیم نذاریم شوهرو زن و بچه هامون ببینن.الهی آمین

  9. مرتضی می‌گه:
    text for dislike(1) text for like(5)

    سلام
    متاسفانه بجای اینکه والدینم بیان بخونن من دارم میخونم…
    احمقانست و واقعا برام حال بهم زن شدن

    • parii می‌گه:
      text for dislike(1) text for like(0)

      دقیقا حالم ازخانوادم بهم میخوره یوقتایی احساس ک ن مطمئن میشم بچشون انگارنیستم متنفرممممممم ازشون

  10. صدیقه می‌گه:
    text for dislike(2) text for like(0)

    سلام…خواهری دارم متولد هفتاد توی درساش موفق هستش ولی از لحاظ رفتاری و عصبی شدیدا مشکل داره بسیار حساس و منفی نگر….حتی در مورد مسائل ساده عکس العمل بد از خودش نشون میده و این مسئله در خارج از خانواده نمود پیدا نمیکنه فقط در خانه و خانواده…به هیچ عنوان عیب خودشو نمیبینه ولی تا دلتون بخواد عیب افراد خانواده را به طرزی بزرگنمایی میکند و از کاه کوه میسازد تحمل شوخی را اصلا ندارد در بحث های خانوادگی حرکات بدنی شدید از خود ارائه میدهد خودش را میزند یا به فرد مقابل حمله ور میشود مادرم زن ۵۷ ساله و پدرم ۶۰ ساله. پنج فرزند دختر هستیم و ایشان اخرین فرزند خانواده از شما تقاضای کمک دارم.

    • Ali می‌گه:
      text for dislike(2) text for like(5)

      خخخخ فکر کنم من بهترین پدر مادر جهانو دارم پدرم با اینکه سنش ۵۴ دوست داره همیشه به من خدمت کنه و من عاشق پدر مادرمم پدرم اصلا تا حالا کتک نزده اما من یک بار عصبانی شدم فوش دادم از اون موقع پشیمانم چرا من فوش دادم.ما درسته زندگی متوسطی داریم اما زندگیمون پر از محبته من الانن ۳۰ سالمه دوست دارم به پدرم تو کارش کمک کنم اما میگه کار بنایی مناسب تو نیست من الان دکترا علوم تجربی دارم.والا من الان هر چی دارم از این پدر و مادر عالیه من تو بچگی خیلی پدر و مادرمو اذیت کردم و غذا میزاشتن جلوم میگفتم نمیخورم مادرم فورا یه غذا دیگه مورد علاقه من بود میپوخت کلا من عاشق هر دوشون هستم روی دستاشون هم میبوسم.

  11. Ali می‌گه:
    text for dislike(3) text for like(1)

    چرا همیشه باید از پدر مادراتون بد بگید به خدا ما هم کم به اونا ظلم نکردیم عوض اینکه دلشونو بدست بیارید بدتر اونارو از خودتون دور میکنید میدونید یک پدر وقتی پسرش ازش چیزی میخواد چرا براش نمیخره چون به صلاحه اونه میدونید وقتی از مدرسه به خونه میاید مادرتون فورا حالتوونو میپرسه برای اینکه عاشقتونه میدونین چرا پدر مادر میگن خوب درس بخونین چون به فکر فردای شما هستن حالا شما ها از کاه کوهی از ظلم های پدر مادر هارو میسازید اینا ظلم نیست اینا محبته اینا عشقه نسبت به فرزند منم مثل شما اما کاملا وضعیتم متفاوت حتی عالیه و پدر مادر ها حتی دلشون سنگ باشه باز دوست دارن فرزندشون رو و نمیخوان کوچک ترین خالی رو دست فرزند هاشون بیوفته .

  12. Fateme می‌گه:
    text for dislike(0) text for like(2)

    سلام دوستان نظراتتون رو خوندم و ابراز همدردی میکنم
    منم وضعیتی مشابه شما دارم از روزی که یادمه تو خونه ی ما همیشه دعوا و درگیری بوده سر کوچیکترین چیزی پدرم فاجعه سازی میکرد به بقیه ی اعضای خانواده حمله ور میشد و تا امروز هم که این داستان ادامه داره و برای هر حرفی و حتی یک وضعیت خنثی یک دعوای تمام عیار به راه میندازه و چند نفر بیچاره رو قربانی خشم خودش میکنه با اینکه کاملا مشهوده که مشکلات شدید روحی روانی داره ولی فقط انکار میکنه و فرار از تقصیراتش و همین باعث میشه که روز به روز مشکلاتمون شدیدتر بشه من نمیگم تو زندگی به دنبال مقصر بگردیم و بیشتر اعتقاد دارم تا زمانی که مسولیت زندگیمونو خودمون به عهده نگیریم چیزی عوض نمیشه ولی گاهی شرایط طوریه که ما نمیتونیم خودمون رو‌نجات بدیم نمیتونیم برای رهایی از مشکلاتمون به تنهایی کاری کنیم مخصوصا در مورد مشکلات خانوادگی و مسائل روحی روانی که اصلا نمیشه به تنهایی کاری کرد و تا به یک فرد متخصص مراجعه نکنیم واقعا وضعیتمون بهتر نمیشه و این حقیقت رو باید پذیرفت که من پذیرفتم ولی مشکل من اینه که توانایی مالی برای مراجعه به روانشناس ندارم به خانواده م گفتم که با مخالفت شدید و در نهایت دعوا و کتک کاری به طرز وحشتناکی از طرف پدرم مواجه شدم و واقعا دیگه خسته شدم از این قفسی که اسمش خانواده س اسمش زندگیه از پدری که هیچ بویی از محبت نبرده ذره ای انسانیت در وجودش نیست و منطقش کمربند و مشت و لگده با زورگویی میخواد همه چیز رو باب میلش پیش ببره از مادری که جز اطاعت از شوهر دیکتاتورش هیچ چیزی یاد نگرفته از دلبستگی ذلیلانه فقط برای حفظ یک رابطه غلط یک ازدواج اشتباه و بعدش هم سوختن و ساختن و دم نزدن به خاطر بچه هایی که مبادا بدون کابوسی به نام پدر و مادر بزرگ بشن
    ببخشید که متنم طولانی شد انقدر غم و غصه هام زیاده که از هر جا جلوشو می گیرم از سمت دیگه سرازیر میشه
    فقط میتونم بگم که خیلی از پدرم متنفرم پدری که حتی مسولیت مشکلات روحی فرزنداشو به عهده نمیگیره حال خرابشون رو درک نمیکنه من این روزا مثلا دارم واسه کنکور میخونم ولی ۲۰روزه که اصلا سمت کتابام نرفتم چون نمیتونم چون خسته شدم از سرکوب کردن و فراموشی بیهوده ی خاطراتی که هر لحظه توی سرم وول میخورن و هنوز هم جلوی چشمم هستن
    فقط میگم که شما اگه مشکلاتی دارید که با وجود تلاش هایی که کردید نتونستید حلشون کنید که قطعا حل شدنی نیست چون من هم خیلی تلاش کردم با هر شیوه و راه حلی،فقط به متخصص مراجعه کنید واقعا حالتون خوب میشه و بعد از اون خودتون زندگیتون رو میسازید
    دعا میکنم مشکلاتتون حل شه شما هم برای من هم دعا کنید که بتونم پدرمو راضی کنم و برم درمان کنم و زندگی ای که دوست دارم تجربه
    کنم من واقعا حالم خوب نیست و هیچ کس درکم نمیکنه :(((((

  13. مهدی می‌گه:
    text for dislike(0) text for like(2)

    من یک پدرم
    من هم یک دختر دارم
    از حرفهای شما میترسم – ببینید امروز جامعه یجوری شده که پدر و مادرها هم مترسن
    اگه سخت گیری میکنن بخاطر امیت شماست به خدا یه اتفاقهائی میفته که شما ازش بیخبرید
    این ها دارن زندگی و بسختی اداره میکنن به نظر من بهترین راه همفکر همصحبتی و همدلی
    باید تو یه موقعیت خوب بشینید و مشکلتون رو بطور منطقی بهشون بگید اگر مریض نباشن (روانی)
    حتما اونها هم از سنگ ساخته نشدن اونها هم آدم هستن به حرفاتون گوش میکنن
    منهم وقتی مجرد بودم بعضا با بعضی از مشکلاتی که شما گفتید مواجه میشدم ولی الان میفهمم که بهترین راه
    فقط حرف زدن تو زمان و مکان مناسبه چون اگه توزمان مناسب نباشه مساله تشدید میشه
    اشا الله مشکل همه بزودی حل میشه فقط اگر با ادب و احترام و منطق ارتباط برقرار بشه میشه نتیجه خوبی گرفت
    سعی کردن نظر خودم روبنویسم جون زمانی مثل شما بودم والان هم پدر یک دختر هستم و برادر کوچک شما
    انشا الله مفید بوده باشه

    • nazi می‌گه:
      text for dislike(0) text for like(5)

      جناب حرف زدن با اونا هیچ فایده ای نداره همیشه حرف حرف خودشونه حرف زدن با اونا فقط هدر دادن وقت و انرژیه

  14. مژده می‌گه:
    text for dislike(4) text for like(0)

    سلام
    بچه ها نمیخوام شعار بدم یا نصیحت کنم ولی تو رو خدا قدر بابا ماماناتونو بدونین. توی این دنیا هیچکس خالصانه تر از اونا خیر و صلاح تونو نمیخواد.
    البته تا خودتون بچه دار نشین نمیفهمین.
    منم مثلشماها توی یک برحه ای از زندگیم خیلی با اونا درگیر بودم … اصلا یه وضعیتی بود که نگم بهتره … اما الان که خودم تشکیل خانواده دادم و مادر شدم تازه میفهمم چقدر مدیونشونم و چقدر واسم ایثار و فداکاری کردن…
    گاهی دخترم از رفتارام یا سختگیریهام عصبانی میشه و بهم میگه : تو مامان بداخلاق و قلدری هستی …. دقیقا یاد بچگیهای خودم میوفتم، به خودم میگم عیب نداره بعدا که مامان شد میفهمه که چقدر عاشقانه دوسش داشتم و تمام سختگیریهام فقط و فقط واسه خودش بوده …

    • nazi می‌گه:
      text for dislike(0) text for like(4)

      ما اگه نخوایم اونا بهمون محبت کنن باید کیو ببینیم این محبت و عشقی که میفرمایین مثل اینکه عروسک مورد علاقه دخترتو بگیری بعد ک پرسید چرا بگی چون دوستت دارم این درسته!؟

  15. مهشید می‌گه:
    text for dislike(0) text for like(2)

    کمن از بابام متنفرم. به خاطر دعوا ها و فحاشیا و کتک کاریشاش استرس شدید دارم. ۳۰ سالمه اما تا سر کوچه بدون مامانم برم میمیرم. می ترسم مامانمو کتک بزنه. مامانم پای یه معتاد سوخته و ساخته اما بابام و خانواده بی همه چیزش بی شعورن. ایشالا که جمیعا آتیش بگیرن.

  16. nazi می‌گه:
    text for dislike(0) text for like(4)

    منم از پدر مادرم متنفرم از خشک بودنشون از اینک اینقدر محدودم میکنن از اینکه هرچی بهشون گفتم برعکسش عمل کردن از همه چیزشون حتی عطری که استفاده میکنن هم متنفرمممممممممم

  17. مممم می‌گه:
    text for dislike(1) text for like(4)

    منم مثل شماهام بابام امشب منو درحد مرگ زد لگد و….. همه شون دیوونه اند

  18. :) می‌گه:
    text for dislike(1) text for like(1)

    هیچ وقت دلم نمیخواد مادری مثله مادر خودم باشم
    اینو مطمانم , در آینده هر اتفاقیم که بیفته اولل از توانایی مادر بودن خودم اطمینان پیدا میکنم و بعد بچه میارم …… :)

  19. سپید می‌گه:
    text for dislike(0) text for like(3)

    عمه های عوضیم کی میمیرن من راحت شم؟…یکی از پسرای فامیلو به زور بهم معرفی کردن، بعده چند وقت آشنایی مثلااا برا ازدج، پسره زد زیره همه چی…حالا چار سال گذشته، پسره از صدق سر بابام رفته سر کارو میره خارج، حالا عمه هام هی پز لباسو خارج رفتنو خواستگاری رفتناشو میان به من میدن!!!…من اصن هیچ واکنشی نشون نمیدم ولی واقعا حالم ازون پسر بهم میخوره و نمیخام دیگه اسمشو بشنوم.ولی از ننه ام گرفته تا عمه های فاحشم مدام ازش میگن، مثلا میخان من بسوزم…خسته شدم واقعا..فقطم اینا نیس، فامیلامون ازون تیکه پرونای مریضه بی تربیتن…واقعا حالم از همشون بهم میخوره، عقده اییای روانی…همش توو اتاقم زندانیم، کاش یه جایی داشتم میشد از خونه دور باشمو زندگیه خودمو بکنم..

  20. mina می‌گه:
    text for dislike(0) text for like(3)

    از بابام متنفرررررررررم دوس دارمم خفش کنم

  21. شب تاریک می‌گه:
    text for dislike(1) text for like(1)

    کاش دعا هامون اثر داشت یک ساله تمامه از مادر مریضم پرستاری میکنم از کارم از همه زندگیم گذشتم شبا بیدار صبحا کارهای خونه، تو ۲۴سالگی موهام دارن سفید میشن، به اصطلاح بابام هم کتکم میزنه هم فحش میده، انقد بد دهنه که هیچ کس تو فامیل که همه با جونو دل واسه کمک میومدن دیگه کسی پاشو نمیزاره، بلایی سرم اورد که رفتم دادگاه شکایت کردم و پرشک قانونی، خیلی دلم شکسته،میام اینجا نظرات رو میخونم خیلیها مشکل دارن مثل خودم اما نمیدونم چرا دعا هامون بی اثر میشه همیشه از خدا میخواستم بمیره تا راحت شیم، اما دیگه دعا میکنم بهم کمک کنه که بتونم مامانمو بردارم ببرم از دستش راحت شیم،بیاین دعا کنیم که هممون زودتر به بهترین برسیم

  22. ناشناس می‌گه:
    text for dislike(0) text for like(0)

    من دیگه فقط الان گلگیم به خداست که چرا من و تو این خانواده آفرید که چرا اینجوری بدبختم کرد که چرا اینجوری در ب درم کرد همین

  23. بدبخت می‌گه:
    text for dislike(0) text for like(0)

    من از بابام متنفرم خیلی خیلی هر ثانیه آرزوی مرگشو میکنم دیگه نمیتونم نفس کشیدنشو تحمل کنم داداشم هم داره مثل خودش میشه امیدوارم برن بدرک

  24. نیما می‌گه:
    text for dislike(0) text for like(0)

    دوستان منم نیمام این شما پر درد خیلی ناراحتم ۱۵ سالمه ولی مثل یه بچه کودکستانی بام رفتار میکنن گوشیم نزدیک یه ساله گرفتم الان فقط پنجشنبه ها دستمه یه داداش بسیار موزی دارم ۹ ساشه همش یه کاری میکنه بابام یه سره بیفته به جونم خلاصه همش مجبورم میکنه درس بخونم رفتم رشته ی انسانی که راحت باشم یه کاری کارده که از هرچی درسه بدم بیاد بعد هر وقت باش محترمانه صحبت میکنم هرچی فحشه بارم میکنه مادرمم که آتیش بیار معرکه هس هی دوس داره ما رو بندازه به جون هم یه بار قصد فرار داشتم یه بارم خود کشی ولی جرعت نکردم محدوده خواب هم داریم ایشالله ماشین زیرم کنه همه از دستم راحت شن

  25. Hadis می‌گه:
    text for dislike(0) text for like(0)

    خیلی ازشون خستم… انقد دلم پره که نمیتونم چیزی بگم. مامانم. فقط و فقط از اون که بدم میاد،بلای کربلارو سرم میاره داداشمو خیلی بیشتر از من دوست. اوت ۴سالشه و من ۱۷سالم اما اگ دعوامون بشه همش منو تهدید میکنه که میزنمت و…. انگار نه انگار من برای خودم شخصیت دارم. فقط دلم میخواد بمیرم

دیدگاه خود را بنویسید:

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *