تنفر از والدین: چرا برخی فرزندان از والدین خود متنفر میشوند؟

1 ستاره2 ستاره3 ستاره4 ستاره5 ستاره (72 امتیاز, میانگین: 3٫60 از 5)
Loading...

مطالب مرتبط

1,713 دیدگاه

  1. بانوی تنها says:
    text for dislike(4) text for like(53)

    منم سالهاست از بی مهری مادرم رنج میبرم.بعداز ازدواجم دیگه بدترم شد.انگار که یه تیکه آشغالو از خونه انداخته بیرون.هیچوقت دوستم نداشت چون انتظار داشت هرچی میگه بگم چشم.اینو بپوش.اینطوری راه برو.اونو بگو.اینو نخور.با اون بگرد با این نگرد.این رشته.این دانشگاه و…ولی من معتقد بودم خودم حق انتخاب دارم و اونا فقط باید بهم مشاوره بدن.اما وقتی مستقل تصمیم گرفتم باهام بد شد.فحاشی.بی حرمتی.بی توجهی.سر هر چیز کوچیکی نفرینم میکرد و میگفت بری چنان بمیری با کاردک جنازه تو جمع کنن.انقدر سنگ دله که حسی بهش ندادم و ازش بیزارم

  2. amin says:
    text for dislike(1) text for like(13)

    سلام. من تو یه خانواده پر جمعیت بزرگ شدم تنها پسر خانواده هستم با هفت تا خواهر .تو خونه ما همه چیز خوب بود تا اینکه ازدواج کردم همه چیز بهم خورد .من با کسی ازدواج کردم که مادرم راض ی نبود با دخالتهای خواهرام مجبور به قهر کردن از پدر مادرم شدم تا اینکه پدرم فوت کرد . من برگشتم تمام وظایف فرزندی رو انجام دادم همه کارهای اداری و و غیره رو انجام دادم به محض اینکه کارشون با من تموم شد دوباره وضعیت بهم ریخت تمام تلاشم و کردم تا دوباره مسائل گذشته پیش نیاد و مجبور به قهر نشم سالها پدرم و ندیدم تا فوت کرد و الان هم قهر .نمیخوام مادرم و هم مثل پدرم بشه . از طرفی مادرم کلا در تحت تاثیر حرفهای خواهرانم هست و هیچ گونه رابطه مادر پسری بین ما نیست هزار بار مادرم گفته تا روزی که از خانمت جدا نشدی پیش من نیا .اگه برم کلی دعپا و سر و صدا راه می ندازه و خواهرهام هم آتیش بیاره معرکه میشن .بارها از خودم میپرسم چطور مادرم دلش واسه من و نوه اش تنگ نمیشه ؟ و هزار تا سوال دیگه . دیگه بعد فوت پدرم و جدایی دوباره از مادرم هیچ انگیزه ای واسه زندگی واسم نمونده همیشه نگران و همیشه دلتنگ و دلواپس . نمی دونم چطور مساله رو باید حل کنم اینبار قهر کردنمون جنبه دعوا به خودش گرفته و کل فامیل و همسایه ها با خبر شدن در صورتی که زمانی پدرم بود اجازه ندادیم احدی از قهر بودنمون با خبر باشه و هیچ فامیلی حتی دامادهام هم از ترس مادرم جرات ندارن خونه من بیان چطور میشه مادر با تنها پسر خودش اینطور زفتار کنه ؟؟ چطور؟؟؟

  3. روشنا says:
    text for dislike(23) text for like(53)

    به نظرم پدر مادر من مشکل روانی دارن پدرم موجیه ولی خودش قبول نمیکنه یهو شروع میکنه به عربده کشی ز هر بابام متنفرم خیلی دلم میخاد بابام زود تر بمیره راحت شم شما دعا کنید یه مدت حتی میخواستم خودم اقدام کنم ولی میدونم کشتن به ادم حتی اگه اون یه حیوون ادم نما هم باشه گناه بزرگیه کاش خدا یکمم به دعا های من گوش میکرد

  4. حسین says:
    text for dislike(7) text for like(20)

    با سلام منم وضعیت مشابه ای دارم ولی از زمین تا آسمون فرق داره من قبل از اینکه این خواهر…..به دنیا بیاد زندگی خیلی خوب بود توی خونه تک بودم مادر و پدرم منو دوست داشتن ولی وقتی که این دختره وارد زندگیم شد کلا اوضاع عوض شد اولش فکر می کردم این خواهر خوبیه برام ولی خیال باطل بود
    دیگه دیدم کم کم پدرم دیگه از خواهرم حمایت میکنه این قدر دوستش داره که خدامیدونه من انگار توی این خونه هم یک خرم هم یک برده من الان براشون چایی درست میکنم.ظرفارم میشورم اشغالای خونه رو میبرم بیرون ولی انگار نه انگار که منم اینجا ادمم هی میگن تو باید کارهای زیادی انجام بدی ولی خواهرم نه یک شب گوشیم خراب شد بهش گفتم بابا بیا بریم این گوشیم و درست کنیم هزارتا فوش و بدوبیرا بهم گفت ولی خواهرم بهش گفت بابا بیا بریم برام تبلت بگیریم سریع گفت برو حاضر شو تا برات بگیرم الان تنها کسی که توی خونه هوامو داره مادرمه خداروشکر
    راستی سارا خانم متنت را خواندم خیلی قلبمو به درد آورد توی این دنیا حق بچه ی اول تا زمانی هست که بچه ی دوم به دنیانیومده هست به بعدش کلا حق بچه ی اول میده برای بچه ی دوم

    خدانگهدار

  5. روناک says:
    text for dislike(1) text for like(27)

    من همیشه به مادرم احترام میذاشتم تا وقتی که فهمیدم اون هیچی از زندگی من نمیدونه همیشه هر چی گفتم بهم گفته داری چرت و پرت میگی یا خیالبافی های خودتو باور کردی قبلش شاید اینقدر خیالباف بودم ولی الان نیستم اون فکر میکنه من از چهارده سالگیم به اینور تغییر نکردم و حتی نمیدونه میخواستم خودکشی کنم! همیشه میگه درس نمیخونی و داری وقت تلف میکنی، پس این نمره های بالام رو از کجام درآوردم؟ میگه موفقیت تو دانشگاه رفتنه، شاید من نخواستم برم دانشگاه قربونت برم! همه که نباید برن دانشگاه حتی یبارم نشد بشینه به حرفام گوش کنه و باهام حرف بزنه و بغلم کنه، همیشه یه نه بزرگ بهم گفته و رفته سراغ کارش همیشه وقتی میگفتم دارن اذیتم میکنن یا مسخرم میکنن فوری بهم پریده و گفته خفه شو و بشین درس بخون! حتی وقتی حرفامو تو دفتر خاطراتم مینویسم اونارو میخونه و میگه چرا نشستی داستان سرایی میکنی؟ مگه من چی برات کم گذاشتم که اینجوری ناشکری میکنی؟ من میخوام فقط بشینه و بدون عصبانی شدن به حرفم گوش بده، یبارم اینکارو نکرده، نه اون نه بابام

    • کسرا says:
      text for dislike(2) text for like(13)

      وقتی میبینی اینجورین، یا با هم برید پیش روانشناس، یا خودت خودتو سفت بچسب! نگران نباش، میگذره… آره خب شاید منطقی نباشه بگه درس نمیخونی ولی تو حرف اینو اونو ولش ببین خودت داری چی کار میکنی؟! از همه هم بهتر خودت میدونی…

  6. arash says:
    text for dislike(0) text for like(32)

    سلام من نمیدونم آخه فقط وظیفه پدر و مادر اینه که بچه تولید کنه بعد اصلا به فکر آینده اون نباشه جالب اینه که اکثرا همیشه حق رو میدن به پدر و مادر و فرزند رو محکوم میکنن اینکه پدر و مادری که فقط به وجود بیارنت بعد به هیچ چیزت کاری نداشته باشن به صورت دیمی بزرگ بشی از بچگی براشون کار بکنی ولی کوچکترین اهمیتی به خواسته هات ندن فقط بگن بزرگت کردیم حالا دیگه خود دانی برو دنبال کار خودت اونم چه بزرگ کردنی با اینکه بیشترین زحمت رو تو خونواده کشیده باشی کمترین اهمیت رو بهت بدن ۳۶ سالت باشه ولی اصلا نه انگار که آدم نیاز به ازدواج و خونه زندگی داره من خدایی از بچگی تو خونواده کار کردم و خدا میدونه همیشه هم براشون دل سوزوندم ولی موقعی که اونا باید برا من کاری انجام میدادن کامل خودشون رو از همه چیز کشیدن کنار و فقط تنها حرفشون اینکه بزرگت کردیم حالا دیگه برو پی کار خودت وای که چقد پشیمونم که به خاطر اینا کلی خودم از زندگی موندم دور یعنی فقط به خودم میگم من احمقترین آدم روی زمینم که بخوام با دیدن مریضی یا مرگ اینا ناراحت بشم

    • کسرا says:
      text for dislike(1) text for like(17)

      تو مث داداش منی، درسته من ۱۵ سالمه ولی ربطی نداره چون میفهمم همه چیزو، داداش، تو پدر و مادرتو ول کن، وقتی میبینی کاری واست نمیکنن، خودتو سفت بچسب! بذار دو روز دیگه حسرت بخورن که چرا قدرتو ندونستن!

  7. حانیه says:
    text for dislike(3) text for like(20)

    سلام ، منم ی داستانی دارم تو زندگیم ک امیدوارم بعد از خوندنش راهنماییم کنین، من یادمه از بچگی تحریم بودم ، کلاس دوم دبستان بودم با داییم ک دوسال از من بزرگتر بود رفتیم تو اتاقم خاله بازی کردیم بعدش ک داییم رف ،مامانم گف با داییت داشتی چیکار میکردی گفتم هیچکار گف دوربین ضبط کرده و فلان میخای نشونت بدم ، از بس ک ترسیده بودم گفتم ن ،نمیزاشتن تولد دوستام برم، نمیزاشتن خونه ی دوستام برم ، یادمه ی بار دوستم منو بزور برد خونشون و از خونه دوستم زنگ زدم ب مامانم گفتم جریانو وقتی بابام اومد دنبالم گف بخدا تورو از موهات اویزون میکنم و…(همین الان داره اسکام میریزه)،من شده بودم ی ادم عقده ای (من دختر اول بودم در حالیکه الان دوتا خواهرای بعد من ازادی دارن هرجا میرن )، بهم گوشی ندادن،سوم راهنمایی عاشق پسرخالم شدم مامانم فهمید و ی غوغایی ب پا کرد و نزاش بهم برسیم ، منو دختر خالم همسن هم بودیم ترازم تو ازمونا کمتر میشد میگف تو مایه ی ننگ مایی ، تو ابرو مارو بردی….،باورکنین عشقم ب پسرخالم پاک بود حتی دستم بهش نخورده بود فقط درحد تلفن بود ، یادمه با داییم تو ماشین نشسته بودیم درمورد پسرخالم حرف میزدیم وقتی برگشتم خونه گف با داییت چیکار میکردی تو ماشین ؟هااا؟؟ گف زنگ میزنم ب مادربزرگت میگم خواستگارتو بفرسته عروست کنم راحت شی، نمیزاش برم خونه مامان بزرگم بخابم وقتیم می خوابیدم زنگ میزد میگف حواست باشه ها …،گذشتو گذشت پسرخالم داماد شد و من شدم افسرده و شکسته در عینه حال خیلی درس خون بودم ، عاشقه یکی از خواستگارام شدم و با پدرم در میون کذاشتم ک اگر اجازه بدن باهاش ازدواج کنم ،مامانم ناراضی بود اما بابام رضایت داد،خیلی از مادرم حرف شنیدم خاک توسرت با این انتخابت، تو ابروی مارو بردی تو …،اخه پسره از لحاظ مالی از ما پایین تر بودن ، دو سال نشون بودم ک تو این دو سال مادرم اگر میفهمید با پسره حرف زدم همه چیو بهم میزد خیلی تلاش کرد ک این وصلت سر نگیره ، اما درس شد و بعد کنکورم ما عقد کردیم همسرم همه چی تمامه اما فقط قدش یکم از من بلند تره و من سفیدم و اون سبزس، با اینکه بهترین عقدی رو گرف و بهترین جیزارو تا الان برام فراهم کرده اما مادرم هنوز ک هنوزه منت میزاره سرم ک مایه ی ننگمونی، شوهر ندیده، یکی ک سفید بود قدش بلند بود ..، خاک برسر عشقای الان ،ما رو جلوی همه بی ابرو‌کردی ،(اینم بگم اره موقعیتای بهتری داشتم از لحاظ مالی اما نامزدمو انتخاب کردم و خداروشکر راضیم) اما از بعد عقدم همش اذیتم میکنن با حرفاشون ، بابام سر ی شتباه کوچیک بهم گف حیوون، مغزه تو کلت ک نیس اون پهن گاوه و همیشه بحثی میشه پای نامزده بدبختمو میکشن وسط ،منو فحش میدن ….،دلم شکستس،۱۹سالمه، یکونیم ساله عقدم و نامزدمو خیلی دوس دارم و برام هیچی کم نزاشته چ مادی چ عاطفی، امسال سال سومه کنکورمه مامانم تهدیدم کرده اگر زیر پنج هزار نشی نمیزارم عروسی بگیری و باید موهات رنگ دندونات بشه تا اون چیزی ک من میخامو بیاری… خیلی دارم اذیت میشم اما درسمم دارم میخونم کمکم کنین دعا کنین زودتر برم خونم با این گرونیا چون ما سنی هستیم و جهاز با داماده

  8. محبوبه says:
    text for dislike(4) text for like(4)

    عزیزم دعا کن شرایطی پیش بیاد تا پدرت بتواند خودش رااصلاح کند مطمئن باش که خودش هم حال خوبی ندارد بیماری روان مثل تمام بیماری ها علایم دارد درمان هم دارد ولی متاسفانه مامردم ازقبول بیماری طفره میرویم اگه بتوانید رابطه با پدرتان رااصلاح کنید تا به حرفتان گوش کند میتوانید کمکش کنید تاتغییر کند برای کمک اول باید خودمان راتغییر دهیم رفتار ما که بامحبت وصبر همراه شود بردیگران هم اثر داردورزش خیلی خیلی درتعادل پیدا کردن اعصاب موثراست باور کنید فشار روی تمام مردم خصوص پدران خانواده زیاد است البته اعضای خانواده نباید با هم بد باشند وباید به هم کمک کنند تامشکلات حل شودصبور باش عزیزم همه چیز درست میشود اجازه نده فکر های بد شیطان روانت را بهم بریزد اگرپدرتان ورزش کند مثل پیاده روی سریع و…حتما دربهبود رفتارش موثر است البته همه مانیاز به ورزش داریم .اینده با جوان هاست ان شاء الله دانشگاه میروی زندگی مستقل پیدا میکنی ان مع العسر یسری .۶ایه اول سوره حدید را با۳آیه آخر سوره حشربا معنی بخوان واز خداوند برای چیزهای خوب مدد بخواه ان شاء الله باصبر همه چیز درست میشود

دیدگاه خود را بنویسید: (توجه: برای درج بک لینک و تبلیغات با آی دی kamranzxc در تلگرام تماس بگیرید)

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *