تنفر از والدین: چرا برخی فرزندان از والدین خود متنفر میشوند؟

ارسال به دوستان
1 ستاره2 ستاره3 ستاره4 ستاره5 ستاره (43 امتیاز, میانگین: 3٫77 از 5)
Loading...

مطالب مرتبط

1,613 دیدگاه

  1. Osta می‌گه:
    text for dislike(6) text for like(11)

    مشکلات خیلی متفاوته.من تو یه خاتواده تحصیل کرده و با وقار اجتماعی متولد شدم.مشکلات ما خیلی متفاوت از مشکلات بقیه هست.واقعا جای تفکر داره

  2. بی نام می‌گه:
    text for dislike(3) text for like(27)

    زندگی حیوانات از قاعده خاصی پیروی می کند. بعضی طعمه حیوانات دیگرند. مثلا شاهین سنجاب را شکار می کند ولی به حلزون کاری ندارد.سنجاب می داند باید از شکار چی در امان باشد. اگر هر حیوانی از شکارچی خود در امان بماند . وحوادث وبلایا او را از پا در نیاوردوغذا وسرپناه تهیه کند مشکلی ندارد. ای کاش زندگی انسانها هم از قوانین حیوانات پیروی می کرد ومشکل ما فقط پیدا کردن غذا وسرپناه وجفت حیوانات شکار چی بود.
    کاش حیوان بدنیا می امدم. از زندگی بین انسانها خسته شدم.!!!!!!!!!!!!!
    انسانها شعور وعاطفه ودین وعلم دارند که حیوانات ندارند.
    انسانها لطفا فقط از غریزه استفاده کنید شاید دنیا برای همه ما قابل تحمل تر شود!!!!!!!!!!!
    حیوانات یک ویژگی عالی دارند ان اینکه فرزند خود یا قبل از تولد رها می کنن یا در سال اول بعد از تولد.ای کاش ایکاش این ویژگی را به انسانها هم میدادند نه اینکه فرد ۳۵ سال از زندگی نایاب خود را کنار والدین تلف کند تا بمیرد.
    مشکل ما داشتن بیش از حد قیم وسرپرست ولی وحمایت خانوادهو ماندن در کنار خانواده است در همه کشور ها رها کردن فرزند در ۲۰ سالگی یک قانون است.ای کاش همه قوانین کشور را بگیرند وفقط همسن قانون را بدهند.
    تا حداقل دم مرگ با اسودگی از دنیا برویم نه توسط خانواده.
    چند درصد مایلند بچه دار شوند.من اگر میلیاردر هم شوم بچه دار نمیشوم.
    هیچ چیز مثل خانواده نسل بشر را تهدید نمی کند.
    من کسی را نمی شناسم که خواهان داشتن خانواده باشد.

  3. Somayeh می‌گه:
    text for dislike(3) text for like(25)

    هیچ کس نمیدونه وقتی مادر خوده آدم آبروشو ببره چه حالی میشه، خدایا دارم دق میکنم، ۲۳ سالمه در آستانه ازدواجم مادرم انگار دشمنمه یه کاری کرده پیش بابام نتونم لب بزنم یه چیزی بگم، خدایا مگه هیچ کدوم بنده هات گناه ندارن،من بنده گناه کارت اینقدر پست بودم ینی مجازاتم بی آبرویی جلو همه باشه،آخه چراااااااا.من چمه مگه،بی حجابم؟بی ادبم؟بی سوادم؟چرا از روز اول به جای مادر بهم یکیو دادی از نامادری بدتر باشه،شده یه بار بیام برای شکایت؟وجدانی شده؟به خداوندی خودت دارم دق میکنم،دیگه از گریه کور شدم،نه شب دارم نه روز،توی این سن از فشار روی نخاع گرفته تا فشار خون من دارم،خدایا تو رو به خداوندی خودت یا منو بکش یا از این وضع نجات بده،باور کن من ظرفیت اینهمه درد رو ندارم

    • رضا می‌گه:
      text for dislike(3) text for like(20)

      منم مث توام ازشون متنفرم به خاطر اینکه اول اونا متنفرشدن ازشون متنفرم چون اذیتم میکنن ازشون متنفرم چون بهم تهمت میزنن ازشون متنفرم چون ادم حسابم نمیکنن.
      رفتم ی سگ اوردم روزی دوبار بهش غذا میدم بهم میگه سگ باز بعد تا سرمو برمیگردونم میره پیشش کم کم ی ساعت تا دوساعت پیششه بعد من سگ بازم!!
      ظرفای خونه رو من میشورم وقتی میبینم کاری دارن بعد بهم میگن تو هیچکاری تو خونه نمیکنی.بیخیالشون گور بابای جفتشون.ایشالا همین فردا از شر من راحت بشن

      • خدا می‌گه:
        text for dislike(1) text for like(5)

        منم مثل شمام…مامانم خیلی دو رو هست…تازه دارم می شناسمش تا به حال فکر می کردم سادست و ناتوان دلم براش می سوخت وعین کلفتا براش کار می کردم اما الان فهمیدم خیلی موزی تر از این حرفاست…با سن ۶۱ سالش شیطونم درس می ده… من چه ساده بودم…هرچی می گم به بابام بگه هرچی به نفعش باشه می گه نباشه نمی گه…تا الان همین طور بابا مو توور کرده…و نگه داشته …واسه بابام فیلم بازی می کنه …همش تو جیباشو می گرده…کنترل می کنه …انقد خوشحال می شم بابا سرش هوو بیاره…می خوام ضایع شدننش رو ببینم…از اون طرف بابام هم خونه رو زده به نام خواهر م و خودش خبر نداره ..چون من جدیم و سرم تو کتاب ..اون لوند و خود شیرین…در اینده من خواهری وجود نداره با این ازصاف..مرتیکه خواسته من رو پیش بقیه تحقیر کنه…به درک جفتشون بمیرن من خیالی ندارم حتی خواهرم بمیره خیالی نیست…نباشن یا باشن فرقی نیست… خدا رو باید پیدا کنم.

  4. 4 دی می‌گه:
    text for dislike(3) text for like(14)

    بچه ها من نیاز به دعای همه تون دارم.در لحظه ایی که به تون ست زیاد می شه منو دعا کنید. می دونم همه شما ها توی سخترین شرایط دارین بیشترین وبهترین کار را می کنید . می دونم از بچه ایی که محبت پدر ومادر دارن و والدین سالمی که روانی نیستن بیشتر درس می خونید وکار می کنید. خود من یکی از همین افراد هستم. که خنجری از والدین نمونده که تو تنم نرفته باشه. دیگه مطلبی نیست که تحمل نکرده باشم. مطمئنم اگر جهنم خدا هرچقدر هم که بد باشه برای من بهشته. پچه ها مطمئنم دعای شما می گیره برای من دعا کنید .مشکل من حل بشه. من خیلی نیازمند دعا شماها هستم. من را دعا کنید.

  5. sosha می‌گه:
    text for dislike(5) text for like(14)

    من همیشه فک میکردم بدبخت ترین ادم رو زمینم..نظرارو خوندم گفتم خدایا شکرت..من فقط تنها مشکلم با پدر مادرم سر گوشیه / تو سال تحصیلی ۳روز اخر هفته گوشی میدن دستم..کل امتحانا گوشیو میگیرن ازم …عصبیم کردن ۲ساله گوشی خریدن ..تو این ۲سال روانیم کردن سر گوشی باید التماسشونو کنم اگه کاری با گوشیم داشته باشم که بهم بدنش… حالتای عصبی دارم .. پوست لبمو میکنم همش با پا و دستم ضرب میگیرم…به یه جا خیره میشم..دکتر رفتم گفته هم عصبیم هم افسردگی دارم… ۱۳-۱۴ ساله ک بودم دلم میخواست ۱۸ سالم بشه بخاطر یه سری محدودیتای کوچیک بزنم از خونه بیرون…هفته دیگه تولد ۱۸ سالگیمه..حتی نمیخوام یه لحظه ازشون دور بشم..یه بار خودکشی کردم ۲سال پیش ..ولی تو اخرین لحظه ها بودم ک مامان بابام رو تختم پیدام کردن و رسوندن بیمارستان..تو بیمارستان ک بزور میومدن بالا سرم بهم سرم وصل کنن..احساس میکردم با قاتل دارن رو ب رو میشن..تو اتاق عمل مچم۱۶تا بخیه خورد ..از اون ب بعدم هرکی میفهمید رگمو زدم باهام رفتارشون عوض میشد..تو این ۲-۳سال ۴تا خواستگار واسم خواست بیاد که نزاشتم حتی خانوادم بفهمن .. ۵ماه پیش منو خواهر و مادرو پدرم تصادف کردم ..من استخوان ۲تا دستام شیکسته بود با اون همه دردم اومدم از ماشین بیرون مامان و بابام و خواهرمو کشوندم بیرون.. یکی از دستام از او یکی سر همین موضوع کوتاه شد.. ولی واسم یه ذره اهمیتم نداره چون اگه میموندن تو ماشین میسوختن… قدرشونو بدونین بخدا بخاطر جامعه مزخرفمون دارن ازتون حمایت میکنن ولی بلد نیستن

    • 2 قطبی می‌گه:
      text for dislike(0) text for like(7)

      جمله آخرتو قبول دارم … خوش شانسی تو ایران ۲ قطبی هست … یا باید خودتو به دولت وصل کنی تا چیزی گیرت بیاد ینی نون خور دولت شی … یا باید خانواده قوی داشته باشی که با هم جون جونی هستن تا همایتت کنن … کسی که این دو تا رو نداره بدبخت عظمی است !!! من خودم از خودم خونه دارم و سال هاست که مجردی زندگی میکنم چرا ؟ چون به اون ۲ قطب متصل نیستم … اگه دارید خواهشا قدر بدونید

  6. ..... می‌گه:
    text for dislike(1) text for like(9)

    نمی دونم چی بگم. یکی می گه مشکل مال جامعه است تو هم والدین بشی همین می شی چاره دیگه ایی نداره. یکی می گه فشار کار باعث شده رفتارشون این بشه. روانشناس می گه والدین برای فرزندشون مجبورن خیلی از خواسته های خودشون نادیده بگیرن تا اونها را بفرستن کلاس مختلف ومعلم وهزینه مختلف وچشمشون رو خواسته های خودشون بستن حالا توقع دارن بچه به اونها چیزی را که دادن پس بده. وچون بچه نمی تونه اونها ناامید وناراحت شدن. کی مقصره؟بعضی می گن دولت وبعضی می گن قانون بعضی می گن پدر ومادر وبعضی می گن بچه ها . بعضی هم می گن فقط بلد نیستن. بعضی از ابروشون می ترسن بعضی از حرف مردم.پدر ومادرهای بالای شصت سال با نوه وعروس وداماد به هم دیگه خیانت می کنن. جامعه مزخرف.
    من یه ادم که تقریبا استعداد کافی دارم.منظورم اینه توی هر محیطی می تونستم گلیم خودمو از اب بیرون بکشم.قصد ندارم از پدر ومادرم بد بگم چون با سنی که من دارم خیلی زشته.من برای خودم متاسفم. من بد زندگی کردم.خوب اگر دیگران به من بد کردن وظیفه شون انجام دادن یا حداقل فکر کردن دارن وظیفه شون خوب انجام میدن.من با خودم بد رفتار کردم.مادر وپدر هیچ کس زیاد زنده نیستن.مثل مادر وپدر والدین من که الان نیستن.هر وقت اشتباه می کنیم حداکثر کاری که می کنیم معذرت خواهی هست. حالا از خودم معذرت می خوام که جوانی زیبایی وسلامتی وعمر خود را تلف کردم وهدر دادم وبرای خودم کاری نکردم.حالا من هم معذرت خواهی خودم را قبول نمی کنم.باید برای زندگی وشاد بودن خودم تلاش می کردم وبه اندازه کافی تلاش نکردم.
    طوری زندگی کنید که خودتون راضی باشید ونه دیگران. والدین ما طوری زندگی می کنن که خودشون راضین. شما طوری زندگی کنید که خودتون راضی باشید ونه دیگران.
    بیشتر مراجعه کننده به سایت دختران وزنان هستند . بیشتر خودکشی وفقر کشور ما زنان هستند واکثر افراد افسرده جامعه ما خانمها هستند.اکثر مجردها خانم هستند واکثر ناراضیان متاهلی نیز خانمها هستند.اکثر خطرات نیز خانمها راتهدید می کند.مجردی ومتاهلی وطلاق درامد وفقر همه وهمه خانمها را معرض تهدید بیشتر قرار می دهد. شاید نگاه به زن در جامعه ما از ده بعد غلط واشتباه است.
    نگاه درست نیازمند چه طور عدالتی است؟
    عدالت یعنی حق برابر همه افراد در براورده کردن نیازهای اولیه زندگی.مثل هوای سالم رطوبت کافی سرپناه وغذای کافی احساس امنیت احساس دواشتن ودوست داشته شدن. نیاز به پرستش وتحصیل ودانش و براورده کردن نیازهای زندگی خود.
    چند درصد جامعه ما نیاز های اولیه را دارند.چند درصد شانس برابر برای بدست اوردن نیازهای اولیه دارند.
    افرادی که کودکی بدی دارند چند درصد احتمال دارد زندگی خوبی در بزرگسالی داشته باشند؟
    ایا ظالم مقصر است یا مظلوم؟
    اگر شرایط خیلی بد را خیلی زیاد تحمل کنیم چه می شود؟
    از چه چیز باید بیشتر ترسید؟از اینکه عمر شما تلف شود ومطابق میل خود زندگینکردید وبرای دیگران تحمل کردید بیشتر بترسید.
    شرمنده بودن جلوی دیگران سخت است وشرمنده بودن پیش خودت بدتر است. چون از دیگران می توان فرار کرد .از خودمان به کجا فرار کنیم.
    من تمامی جوانی خود را برای دیگران زندگی کردم واشتباه کردم.
    دیگران وظیفه خود را انجام می دهند .شما هم وظیفه خود را انجام دهید . برای خودتان فارغ از نظر دیگران شاد زندگی کنید.

    • پریسا می‌گه:
      text for dislike(0) text for like(2)

      عادلانه ترین و بی غرض ترین نوشته ای بود که در این مورد خوندم… انقدر نگاهت عمیق و درسته ک انگار از بطن داری شخم میزنی ب همه تفکرات حول حوش این قضیه… ولی وای از افسوس کم کاری و نشستن و کاری نکردن… من خودم بارها و بارها ب صرف اینکه دعوا نشه فحش نخورم پدرم دادو بیداد نکنه مادرم شر نکنه از خواسته ها و موقعیتام چشم پوشیدم…چشم پوشیدم ک میگم یعنی کاملا بوسیدم گذاشتم کنار بهشون فکرم نکردم!انتخاب واحد شهر دیگرو ب خاطر توهم بیمارگونه مادرم و خشم دایمی پدرم ب ناچار نادیده گرفتم ک کل خانواده علیهم بسیج نشن و متهم نشم ب یاغی گری و طرد تر از اونی ک بودم نشم،اما در نهایت شد رشته ای ک دوستش نداشتم اینده ای ک در قبال اون رشته شکل گرفت و خب کل ماجرای زندگی تغییر کرد انگار! حالا ک میشینم میبینم در مقابل چشم و باشه گفتنام و نادیده گرفتنای خودم نه تنها رضایتی از طرف پدر و مادرم نداشتم ک هنوز متهمم! با این حال میگم ادم تو لحظه بهترین تصمیمو میگیره شرایط ناچارش میکنه ک تصمیمو بگیره…خودمونو سرزنش نکنیم بچه ها چه بسا اگه انتخاب دیگه میکردیم بهاش گرونتر بود! بیشتر تاوون پس میدادیم.. خدا اون بالاست میبینه

  7. ayda می‌گه:
    text for dislike(0) text for like(17)

    حداقل مامانتون تحدید نمیکنه که میبرتت یتیم خونه:-) البته. من راضیم چون خیلی اذیت می کنه خواهرمو میزنه میگه تو اعضابمو خورد کردی همش با. بقیه مقایسه میکنه کلاس میبرتم منتشو سرممیزاره ۱۸اوردم میگه باید ۲۰شی مگه تو اعصاب میزاری ارامش میزاری

  8. فاطمه می‌گه:
    text for dislike(1) text for like(10)

    سلام دوستان منم دقیقا مثل شما هستم و شرایطم میتونم بگم بدتر از شما من با افرادی زندگی میکنم که از نظر روانی شرایطشون افتضاحه و بیماری های مختلف روانی دارند .من این بیماری هارو ریشه ای میدونم چون تحقیق کردم و متوجه شدم پدرومادر مادرمو پدرو مادر پدرم رفتارهای بسیارخشونت آمیزوبدی با دختروپسرشون داشتن و این موجب شکل گیری رفتارهای خیلی بد در سنین نوجوانی اونها شده تاحاییکه میتونم حدس بزنم برای فرار از چاله ی خانواده چشم بسته باهم ازدواج کردن و بعداز بچه دارشدن به خودشون اومدن و دیدن توی چاه بزرگی افتادن …چون هردو دچاربیماری روحی روانی شدیدی بودند و نه تنها براب درمان همدیگر نتونستن کاری کنند بلکه این بیماری بدلیل اختلافات پی در پی و بی علاقگی شون نسبت به هم شدیدتر و حادتر شد تا اینجا که ماهارو بزرگ کردن و ماهم باهمین بیماری بزرگ شدیم و عصبی و افسرده شدیم .اینم بگم پدرو مادرمدرحد خواندن ونوشتن سواد دارند و دراجتماع وجامعه نبودند واین یکی از دلایل بی منطقی و درک نکردنشون هست.من واقعا تا پارسال زندگی توی این خونه رو جهنم میدونستم و از خودمو زندگیم متنفربودم تااینکه حرات پیداکردم بایک مشاورمجرب صحبت کردم و روانموکه داشت توی این خونه وبین این خانواده از دست میرفت نجات دادم کنکور دادم و به دانشگاه رفتم و تصمیم به ازدواج گرفتم با فردی که باایمان و چشم و دل پاک و بسیاربسیار منطقی و از لحاظ روانی سالم و سلامت هست و خداروشکر که عشق و علاقمون دو طرفه هست و من رو خیلی درک میکنه هم شرایط آشفته ی خانوادگیم رو و هم گاهی خودم روکه گاهی بخاطر زندگی بااین افراد دچار افسردگی و بهم ربخته و کلافه بودن میشم .صبر صبر صبر و تحمل خیلی میتونه کمک کنه کاری که الان من دارم میکنم تا چندسال دیگه که بعد از لیسانسم ازدواج کنم و ازاین خونه و خانواده رهایی و نجاات پیداکنم و تصمیم دارم توی تمام این مدت خودم رو به درس و کتاب و مطالعه برای اینکه خودم رو درمان کنم تا فردایی که مادرشدم کارهایی که پدرومادرم بامن کردند و مانع از پیشرفت منی که هوش خوبی دارم شدند رو انجام ندم و برای دختروپسرم بهترین الگو درجایگاه یک مادر تحصیل کرده روشن فکر و سالم باشم . نظرات و دیدگاه هاتون رو خوندم و همتونو درک میکنم منم ازخانوادم متنفربودم تاپارسال اما یک سال هست برام بی اهمیت و بی روح شدن فقط از خدامیخوام از ته دلم میخوام و دعامیکنم همه ی ما نوجوون هاو جوون ها که اسیرو گرفتار این دست از خانواده هاو پدرومادرها هستیم دلمون آروم بگیره کینه شونو ازدلمون بیرون کنیم و زودتر زندگیمون نجات پیداکنه خودمونو بشناسیم و به خودمون بیایم و درست کنیم خودمونو تا تمام بدی هایی که دیدیم نذاریم شوهرو زن و بچه هامون ببینن.الهی آمین

  9. مرتضی می‌گه:
    text for dislike(2) text for like(16)

    سلام
    متاسفانه بجای اینکه والدینم بیان بخونن من دارم میخونم…
    احمقانست و واقعا برام حال بهم زن شدن

    • parii می‌گه:
      text for dislike(1) text for like(8)

      دقیقا حالم ازخانوادم بهم میخوره یوقتایی احساس ک ن مطمئن میشم بچشون انگارنیستم متنفرممممممم ازشون

  10. صدیقه می‌گه:
    text for dislike(3) text for like(2)

    سلام…خواهری دارم متولد هفتاد توی درساش موفق هستش ولی از لحاظ رفتاری و عصبی شدیدا مشکل داره بسیار حساس و منفی نگر….حتی در مورد مسائل ساده عکس العمل بد از خودش نشون میده و این مسئله در خارج از خانواده نمود پیدا نمیکنه فقط در خانه و خانواده…به هیچ عنوان عیب خودشو نمیبینه ولی تا دلتون بخواد عیب افراد خانواده را به طرزی بزرگنمایی میکند و از کاه کوه میسازد تحمل شوخی را اصلا ندارد در بحث های خانوادگی حرکات بدنی شدید از خود ارائه میدهد خودش را میزند یا به فرد مقابل حمله ور میشود مادرم زن ۵۷ ساله و پدرم ۶۰ ساله. پنج فرزند دختر هستیم و ایشان اخرین فرزند خانواده از شما تقاضای کمک دارم.

    • Ali می‌گه:
      text for dislike(13) text for like(13)

      خخخخ فکر کنم من بهترین پدر مادر جهانو دارم پدرم با اینکه سنش ۵۴ دوست داره همیشه به من خدمت کنه و من عاشق پدر مادرمم پدرم اصلا تا حالا کتک نزده اما من یک بار عصبانی شدم فوش دادم از اون موقع پشیمانم چرا من فوش دادم.ما درسته زندگی متوسطی داریم اما زندگیمون پر از محبته من الانن ۳۰ سالمه دوست دارم به پدرم تو کارش کمک کنم اما میگه کار بنایی مناسب تو نیست من الان دکترا علوم تجربی دارم.والا من الان هر چی دارم از این پدر و مادر عالیه من تو بچگی خیلی پدر و مادرمو اذیت کردم و غذا میزاشتن جلوم میگفتم نمیخورم مادرم فورا یه غذا دیگه مورد علاقه من بود میپوخت کلا من عاشق هر دوشون هستم روی دستاشون هم میبوسم.

  11. Ali می‌گه:
    text for dislike(21) text for like(5)

    چرا همیشه باید از پدر مادراتون بد بگید به خدا ما هم کم به اونا ظلم نکردیم عوض اینکه دلشونو بدست بیارید بدتر اونارو از خودتون دور میکنید میدونید یک پدر وقتی پسرش ازش چیزی میخواد چرا براش نمیخره چون به صلاحه اونه میدونید وقتی از مدرسه به خونه میاید مادرتون فورا حالتوونو میپرسه برای اینکه عاشقتونه میدونین چرا پدر مادر میگن خوب درس بخونین چون به فکر فردای شما هستن حالا شما ها از کاه کوهی از ظلم های پدر مادر هارو میسازید اینا ظلم نیست اینا محبته اینا عشقه نسبت به فرزند منم مثل شما اما کاملا وضعیتم متفاوت حتی عالیه و پدر مادر ها حتی دلشون سنگ باشه باز دوست دارن فرزندشون رو و نمیخوان کوچک ترین خالی رو دست فرزند هاشون بیوفته .

    • خدا می‌گه:
      text for dislike(1) text for like(4)

      پدر و مادر من به فکر اینن چند سال دیگه زنده می مونن..
      دارن خودشون رو خفه می کنن …
      انقد پیاده روی می رن که که سالم باشن…..فقط تو خودشون می چرخن….کاش زودتر شرشون کم شه….من نمی دمنم والدینی که ظلم می کنه ما باید بخندیم…که چی بشه…ارث بدن…برن نمونه ردشون…شخصیتمو سوزوندن ارث به کجام ببرم.

  12. Fateme می‌گه:
    text for dislike(1) text for like(11)

    سلام دوستان نظراتتون رو خوندم و ابراز همدردی میکنم
    منم وضعیتی مشابه شما دارم از روزی که یادمه تو خونه ی ما همیشه دعوا و درگیری بوده سر کوچیکترین چیزی پدرم فاجعه سازی میکرد به بقیه ی اعضای خانواده حمله ور میشد و تا امروز هم که این داستان ادامه داره و برای هر حرفی و حتی یک وضعیت خنثی یک دعوای تمام عیار به راه میندازه و چند نفر بیچاره رو قربانی خشم خودش میکنه با اینکه کاملا مشهوده که مشکلات شدید روحی روانی داره ولی فقط انکار میکنه و فرار از تقصیراتش و همین باعث میشه که روز به روز مشکلاتمون شدیدتر بشه من نمیگم تو زندگی به دنبال مقصر بگردیم و بیشتر اعتقاد دارم تا زمانی که مسولیت زندگیمونو خودمون به عهده نگیریم چیزی عوض نمیشه ولی گاهی شرایط طوریه که ما نمیتونیم خودمون رو‌نجات بدیم نمیتونیم برای رهایی از مشکلاتمون به تنهایی کاری کنیم مخصوصا در مورد مشکلات خانوادگی و مسائل روحی روانی که اصلا نمیشه به تنهایی کاری کرد و تا به یک فرد متخصص مراجعه نکنیم واقعا وضعیتمون بهتر نمیشه و این حقیقت رو باید پذیرفت که من پذیرفتم ولی مشکل من اینه که توانایی مالی برای مراجعه به روانشناس ندارم به خانواده م گفتم که با مخالفت شدید و در نهایت دعوا و کتک کاری به طرز وحشتناکی از طرف پدرم مواجه شدم و واقعا دیگه خسته شدم از این قفسی که اسمش خانواده س اسمش زندگیه از پدری که هیچ بویی از محبت نبرده ذره ای انسانیت در وجودش نیست و منطقش کمربند و مشت و لگده با زورگویی میخواد همه چیز رو باب میلش پیش ببره از مادری که جز اطاعت از شوهر دیکتاتورش هیچ چیزی یاد نگرفته از دلبستگی ذلیلانه فقط برای حفظ یک رابطه غلط یک ازدواج اشتباه و بعدش هم سوختن و ساختن و دم نزدن به خاطر بچه هایی که مبادا بدون کابوسی به نام پدر و مادر بزرگ بشن
    ببخشید که متنم طولانی شد انقدر غم و غصه هام زیاده که از هر جا جلوشو می گیرم از سمت دیگه سرازیر میشه
    فقط میتونم بگم که خیلی از پدرم متنفرم پدری که حتی مسولیت مشکلات روحی فرزنداشو به عهده نمیگیره حال خرابشون رو درک نمیکنه من این روزا مثلا دارم واسه کنکور میخونم ولی ۲۰روزه که اصلا سمت کتابام نرفتم چون نمیتونم چون خسته شدم از سرکوب کردن و فراموشی بیهوده ی خاطراتی که هر لحظه توی سرم وول میخورن و هنوز هم جلوی چشمم هستن
    فقط میگم که شما اگه مشکلاتی دارید که با وجود تلاش هایی که کردید نتونستید حلشون کنید که قطعا حل شدنی نیست چون من هم خیلی تلاش کردم با هر شیوه و راه حلی،فقط به متخصص مراجعه کنید واقعا حالتون خوب میشه و بعد از اون خودتون زندگیتون رو میسازید
    دعا میکنم مشکلاتتون حل شه شما هم برای من هم دعا کنید که بتونم پدرمو راضی کنم و برم درمان کنم و زندگی ای که دوست دارم تجربه
    کنم من واقعا حالم خوب نیست و هیچ کس درکم نمیکنه :(((((

  13. مهدی می‌گه:
    text for dislike(9) text for like(4)

    من یک پدرم
    من هم یک دختر دارم
    از حرفهای شما میترسم – ببینید امروز جامعه یجوری شده که پدر و مادرها هم مترسن
    اگه سخت گیری میکنن بخاطر امیت شماست به خدا یه اتفاقهائی میفته که شما ازش بیخبرید
    این ها دارن زندگی و بسختی اداره میکنن به نظر من بهترین راه همفکر همصحبتی و همدلی
    باید تو یه موقعیت خوب بشینید و مشکلتون رو بطور منطقی بهشون بگید اگر مریض نباشن (روانی)
    حتما اونها هم از سنگ ساخته نشدن اونها هم آدم هستن به حرفاتون گوش میکنن
    منهم وقتی مجرد بودم بعضا با بعضی از مشکلاتی که شما گفتید مواجه میشدم ولی الان میفهمم که بهترین راه
    فقط حرف زدن تو زمان و مکان مناسبه چون اگه توزمان مناسب نباشه مساله تشدید میشه
    اشا الله مشکل همه بزودی حل میشه فقط اگر با ادب و احترام و منطق ارتباط برقرار بشه میشه نتیجه خوبی گرفت
    سعی کردن نظر خودم روبنویسم جون زمانی مثل شما بودم والان هم پدر یک دختر هستم و برادر کوچک شما
    انشا الله مفید بوده باشه

    • nazi می‌گه:
      text for dislike(2) text for like(12)

      جناب حرف زدن با اونا هیچ فایده ای نداره همیشه حرف حرف خودشونه حرف زدن با اونا فقط هدر دادن وقت و انرژیه

  14. مژده می‌گه:
    text for dislike(17) text for like(3)

    سلام
    بچه ها نمیخوام شعار بدم یا نصیحت کنم ولی تو رو خدا قدر بابا ماماناتونو بدونین. توی این دنیا هیچکس خالصانه تر از اونا خیر و صلاح تونو نمیخواد.
    البته تا خودتون بچه دار نشین نمیفهمین.
    منم مثلشماها توی یک برحه ای از زندگیم خیلی با اونا درگیر بودم … اصلا یه وضعیتی بود که نگم بهتره … اما الان که خودم تشکیل خانواده دادم و مادر شدم تازه میفهمم چقدر مدیونشونم و چقدر واسم ایثار و فداکاری کردن…
    گاهی دخترم از رفتارام یا سختگیریهام عصبانی میشه و بهم میگه : تو مامان بداخلاق و قلدری هستی …. دقیقا یاد بچگیهای خودم میوفتم، به خودم میگم عیب نداره بعدا که مامان شد میفهمه که چقدر عاشقانه دوسش داشتم و تمام سختگیریهام فقط و فقط واسه خودش بوده …

    • nazi می‌گه:
      text for dislike(2) text for like(16)

      ما اگه نخوایم اونا بهمون محبت کنن باید کیو ببینیم این محبت و عشقی که میفرمایین مثل اینکه عروسک مورد علاقه دخترتو بگیری بعد ک پرسید چرا بگی چون دوستت دارم این درسته!؟

    • سهند می‌گه:
      text for dislike(0) text for like(1)

      تا حدی قدر شونو دارم که قدر مو یدونن

  15. مهشید می‌گه:
    text for dislike(0) text for like(11)

    کمن از بابام متنفرم. به خاطر دعوا ها و فحاشیا و کتک کاریشاش استرس شدید دارم. ۳۰ سالمه اما تا سر کوچه بدون مامانم برم میمیرم. می ترسم مامانمو کتک بزنه. مامانم پای یه معتاد سوخته و ساخته اما بابام و خانواده بی همه چیزش بی شعورن. ایشالا که جمیعا آتیش بگیرن.

  16. nazi می‌گه:
    text for dislike(0) text for like(13)

    منم از پدر مادرم متنفرم از خشک بودنشون از اینک اینقدر محدودم میکنن از اینکه هرچی بهشون گفتم برعکسش عمل کردن از همه چیزشون حتی عطری که استفاده میکنن هم متنفرمممممممممم

  17. مممم می‌گه:
    text for dislike(1) text for like(20)

    منم مثل شماهام بابام امشب منو درحد مرگ زد لگد و….. همه شون دیوونه اند

  18. :) می‌گه:
    text for dislike(1) text for like(17)

    هیچ وقت دلم نمیخواد مادری مثله مادر خودم باشم
    اینو مطمانم , در آینده هر اتفاقیم که بیفته اولل از توانایی مادر بودن خودم اطمینان پیدا میکنم و بعد بچه میارم …… :)

  19. سپید می‌گه:
    text for dislike(1) text for like(14)

    عمه های عوضیم کی میمیرن من راحت شم؟…یکی از پسرای فامیلو به زور بهم معرفی کردن، بعده چند وقت آشنایی مثلااا برا ازدج، پسره زد زیره همه چی…حالا چار سال گذشته، پسره از صدق سر بابام رفته سر کارو میره خارج، حالا عمه هام هی پز لباسو خارج رفتنو خواستگاری رفتناشو میان به من میدن!!!…من اصن هیچ واکنشی نشون نمیدم ولی واقعا حالم ازون پسر بهم میخوره و نمیخام دیگه اسمشو بشنوم.ولی از ننه ام گرفته تا عمه های فاحشم مدام ازش میگن، مثلا میخان من بسوزم…خسته شدم واقعا..فقطم اینا نیس، فامیلامون ازون تیکه پرونای مریضه بی تربیتن…واقعا حالم از همشون بهم میخوره، عقده اییای روانی…همش توو اتاقم زندانیم، کاش یه جایی داشتم میشد از خونه دور باشمو زندگیه خودمو بکنم..

    • Pariya می‌گه:
      text for dislike(0) text for like(2)

      من جات باشم دهنشونو جوري گل ميگيرم كه از سوء تغذيه بميرن عمه من برام دعا گرفته بود بد شگوني و پير دختري خواهر عوضيش داده بود به من واسه من كه خواستگار اومد اونم خواستگار اومد بعد ٩سال انقدر زشت و پيره كسي نگاش نميكنه بعد قضيه ازدواج من كه رو روال بود بي مورد بهم خورد
      بعدا گندش در اوند برام دعا گفته بودن و بخت بسته ي خواهرشونو انداخته بودن رو بخت من

  20. mina می‌گه:
    text for dislike(2) text for like(17)

    از بابام متنفرررررررررم دوس دارمم خفش کنم

  21. شب تاریک می‌گه:
    text for dislike(1) text for like(10)

    کاش دعا هامون اثر داشت یک ساله تمامه از مادر مریضم پرستاری میکنم از کارم از همه زندگیم گذشتم شبا بیدار صبحا کارهای خونه، تو ۲۴سالگی موهام دارن سفید میشن، به اصطلاح بابام هم کتکم میزنه هم فحش میده، انقد بد دهنه که هیچ کس تو فامیل که همه با جونو دل واسه کمک میومدن دیگه کسی پاشو نمیزاره، بلایی سرم اورد که رفتم دادگاه شکایت کردم و پرشک قانونی، خیلی دلم شکسته،میام اینجا نظرات رو میخونم خیلیها مشکل دارن مثل خودم اما نمیدونم چرا دعا هامون بی اثر میشه همیشه از خدا میخواستم بمیره تا راحت شیم، اما دیگه دعا میکنم بهم کمک کنه که بتونم مامانمو بردارم ببرم از دستش راحت شیم،بیاین دعا کنیم که هممون زودتر به بهترین برسیم

  22. ناشناس می‌گه:
    text for dislike(1) text for like(7)

    من دیگه فقط الان گلگیم به خداست که چرا من و تو این خانواده آفرید که چرا اینجوری بدبختم کرد که چرا اینجوری در ب درم کرد همین

  23. بدبخت می‌گه:
    text for dislike(0) text for like(12)

    من از بابام متنفرم خیلی خیلی هر ثانیه آرزوی مرگشو میکنم دیگه نمیتونم نفس کشیدنشو تحمل کنم داداشم هم داره مثل خودش میشه امیدوارم برن بدرک

  24. نیما می‌گه:
    text for dislike(2) text for like(8)

    دوستان منم نیمام این شما پر درد خیلی ناراحتم ۱۵ سالمه ولی مثل یه بچه کودکستانی بام رفتار میکنن گوشیم نزدیک یه ساله گرفتم الان فقط پنجشنبه ها دستمه یه داداش بسیار موزی دارم ۹ ساشه همش یه کاری میکنه بابام یه سره بیفته به جونم خلاصه همش مجبورم میکنه درس بخونم رفتم رشته ی انسانی که راحت باشم یه کاری کارده که از هرچی درسه بدم بیاد بعد هر وقت باش محترمانه صحبت میکنم هرچی فحشه بارم میکنه مادرمم که آتیش بیار معرکه هس هی دوس داره ما رو بندازه به جون هم یه بار قصد فرار داشتم یه بارم خود کشی ولی جرعت نکردم محدوده خواب هم داریم ایشالله ماشین زیرم کنه همه از دستم راحت شن

    • ستاره شب می‌گه:
      text for dislike(0) text for like(5)

      مادر پدرا فکر میکنن ما هنوز بچه اییم..و دریت فکر میکنن…ماهرچقدرهم که بزرگ بشیم ولی بازم برای اونا بچه اییم…
      یه مدت افسرده بودم…به ظاهر اصلا…ولی از درون افسرده…همش سرم تو گوشیم بود….از دبیرستان میومدم همش سرم تو گوشیم بود و شب تموم کارای مدرسمو انجام میدادم…جالب اینجا بود که بااینکه همش سرم تو گوشیم بود نمره هامم خوب بود……مامانم همش میگفت چرا انقدر سرت تو گوشیته…آخه نمیدونست با رفتارشون چه بلایی سر دخترشون آوردن…از خونه بیرون رفتن برام ممنوعه…میگن تو دیگه بزرگ شدی زشته بری بیرون….(غیر مستقیم اشاره میکنن بهم اعتماد ندارن)حجابمم خوبه…نه خیلی باحجابم…نه خیلی بی حجاب…..به طور رسمی تو خونه زندانیم…بابامم گفته تو دانشگاه دولتی قبول شدی که شدی…نشدی باید آرزوی دانشگاه رفتنو به گور ببری…برمیگردم سر بحث اولم…الان که والا گوشیم دستم نیس…باگوشی یکی از اعضای خانواده این پستو دارم میزارم…(بهشون گفتم برای تحقیق میخوام اونا هم گوشی خودشونو دادن)…
      تو اوقات بیکاری که مگس میپرونم…شب که بابام میاد خونه فیلم میبینیم شام میخوریم تموم کارا شروع میشه…باید ظرفارو جمع کنم یکی کنم بشورم…حالا ظرفا یکی دوتاهم که نیس…اگرم بگم خستم مامانم میگه: آخیی خیلی کار کردی که خسته شدی….
      خب آخه مادر من نمیدونی که معلما او دبیرستان چقدر سخت میگیرن…ازمعلما هم پیش مامانم شکایت کنم میگه که حقته که انقدر سخت میگیرن……
      کپک زدم تو خونه …. بعضی اوقات هم اگه داداشم بره بیرونو دیر بیاد خونه و خبر نداده باشه که کجاست باید فاتحه گوشامو بخونم از بس بابام داد میزنه…بابام خوبه…عالی نیست…خوبه…بازم با من کاری نداره…شاید بخواد تموم محبتشو بهم بده ولی نمیدونه وقتی یه کاری کنه که من ازش ناراحت بشم قسمت بزرگی از احساسی که بهش دارم از وجودم کنده میشه…..
      (با این حال بازم در برابر زندگی بعضی از شماها قابل تحمل تره….شایدم از زندگی بعضی شماها عالی تر باشه…)
      داشم دق میکردم…باید خودمو خالی میکردم

  25. Hadis می‌گه:
    text for dislike(0) text for like(4)

    خیلی ازشون خستم… انقد دلم پره که نمیتونم چیزی بگم. مامانم. فقط و فقط از اون که بدم میاد،بلای کربلارو سرم میاره داداشمو خیلی بیشتر از من دوست. اوت ۴سالشه و من ۱۷سالم اما اگ دعوامون بشه همش منو تهدید میکنه که میزنمت و…. انگار نه انگار من برای خودم شخصیت دارم. فقط دلم میخواد بمیرم

  26. میلاد می‌گه:
    text for dislike(0) text for like(4)

    منم پدرم خیلی باهام لج میکنه هر کاری میکنم حرف چرتی بهم میزنه ایراد الکی و اعصاب خرد کن من ۲۳ سالمه ولی همش منو سک و کمتر از سگ خطاب میکنه خستممممممم

  27. Sara می‌گه:
    text for dislike(0) text for like(5)

    من نميدونم چرا تو اين كشور از والدين اينقدر حمايت ميشه،من خودم الان سي سالمه و مادر شدم تازه فهميدم مادرم و پدرم چقدر كوتاهي كردن در حق بچهاشون و همينجور والدين همسرم،اصلا دروغ ميگن همه كه بچهامون رو يه جور دوست داريم ،اصلا ممكن نيست،دوست دارن ولي يه اندازه نه،الان هم دست از سر بچم برنميدارن ،كتك نميزنن ولي آرامشونو گرفتن

  28. حسین می‌گه:
    text for dislike(0) text for like(4)

    پدر آشغال من پولداره ولی به من و برادر بیکارم نمیده تا زندگیمان روبراه بشه. امیدوارم زودتر بمیره تا ارثش گیر ما بیاد

  29. سهند می‌گه:
    text for dislike(0) text for like(3)

    خدارو شکر که پدرم مرد و حاله مامانم شروع کرده .یک سال در هند زندگی میکنم .بهشون میگم منو بخاین دوباره بیایم .نمیزارن من یه دوست دختر دارم یه سال ندیدمش وقتی بهشون میگم میخوام بیایم میگن بازم میخوای بری پیش دوختره .و ها اینجا دارم تموم کثافت کارای دنیارو میکنم ولی بهش میگم میگن نه

  30. مهنا می‌گه:
    text for dislike(0) text for like(3)

    پدر مادرم ارزش هامو نادیده میگیرن اون ها فقط منو تحقیر میکنن بعضی اوقات ازشون متنفر میشم مت خیلی تنهام و بدبخت پدرم منو میزنه مادرم فحش میده پدرم تموم تلاش ها و موفقیت هامو نادیده میگیره من از این بابت خیلی ناراحتم با اینکه هر دوشون دکتر هستند و باسواد اما هیچ اهمیتی به من نمیدن اصلا دوستم ندارن یعنی اگه به خاطر آبرو تو فامیل نبود تا الان منو از خونه انداخته بودن بیرون بچه ها برام دعا کنید تصمیم به خودکشی گرفتم…

  31. قربانی می‌گه:
    text for dislike(0) text for like(5)

    انقد دلم گرفته که نفس کشیدنم سخت شده چرا اخه چرا ما باید سرنوشتمون این باشه مگه ما چیمون از بقیه کمتره چرا چه گناهی کردیم خسته شدم از بس احساس بدبختی کردم خسته شدم از بس دعا کردم خسته شدم از بس حسرت ارامش بقیه رو خوردم خسته شدم از بس ترسیدم خسته شدم از بس خجالت کشیدم چرا من نباید سالم زندگی میکردم چرا همش باید به بخت بدم لعنت بفرستم..اقا من دوست دارم اگه بدبخت باشم عاملش خودم باشم چرا باید به پای دوتا احمق بیشعور به نام پدرومادر بسوزم نمیخوامشون نمیخوامشون خستم کردن خسته

  32. سارا می‌گه:
    text for dislike(1) text for like(5)

    دوستان من آخرین فرزند از يه خونواده ده نفره هستم و به نحوي بدبخت ترین آدم دنیا !بنده ۹تا رئیس تو خونه دارم که هر کدوم میخوان با اخلاق خودشون بار بيام! ۱۸سالمه اما مث یه بچه ۱۰ساله بام رفتار ميکنن!محدديت تا دلتون بخواد دارم! ینی از صب تا شب فقط تو اتاقم هستم،به همه کارای خونه هم رسیدگی ميکنم،یه جورایی (یه کلفتم که صداش بالا نمیاد) تا دلخون بخواد مشکل دارم چند بارم خودکشی نا موفق داشتم.از همه خونوادم با تمام وجود متنفرم!جهان سومی به معنای واقعی هستن. افسردگی شدید و تپش قلب و هزار تا مریضی دیگه که در اثر غصه به دست میان دارم…از بچگی که یادمه همش تو خونمون دعوا بوده! برا کنکورم هیچی نخوندم.از پانزده سالگی به پوچی رسیدم کلا زندگی برام بی معنيه!فقط دارم روز و شب و سر میکنم تا زمانی که تموم شه این عمر لعنتی…..از خدام خیلی گله دارم که چرا منو تو این خونواده متولد کرد! خیلی عصبی و پرخاشگر و بی اعصابم. مدام به راهی برا خودکشی فک ميکنم.مطمعنم وضعیت هيشکدومتون از من وخیم تر نیستش! (محدوديت) ی که خونوادم برام به وجود آوردن زندگیمو ،احساساتمو، آيندمو، انسانیتمو و……رو نابود کرد! همه خواستگارامو رد کردن و گفتن فقط باید درس بخونی و تو خونه باشی! عاشق ورزش و موسیقی بودم که اجازه ندادن برم کلاس! خیلی عقده دارم خيييييلي،اما مهم نیس، چون الان (تبدیل به یه مرده متحرک شدم)! دوستان دعا کنید زود تر بمیرم.ممنون از لطفتون.بای.

  33. امیرحسین می‌گه:
    text for dislike(1) text for like(5)

    من از بابام حالم به هم میخوره انشاالله جنازشو باسم بیارن

  34. . می‌گه:
    text for dislike(1) text for like(3)

    چرا من هرچی دعا میکنم بابام نمیمیره خسته شدم چیکار کنم این انگلو از زندگیمون پاک کنم

  35. Fati می‌گه:
    text for dislike(0) text for like(1)

    ههههههـ مطمئنيد اصلا ميشهـ بهشون گفت پدر و مادر
    ما كهـ هيچى ازشون نديديم

  36. سپید می‌گه:
    text for dislike(0) text for like(3)

    میدونم حرفام به اینجا ربطی نداره، ولی خیلی احساس تنهایی میکنم،۲۶سالمه ولی هیچکسو ندارم، نه ننه بابای آدمیزادی و نه دوستی…از خانوادم ک نمیخام کلا بگم ولی واقعا نمیدونم چرا یه آدمه درست درمونم پیدا نمیکنم باهاش دوست شم(منظورم جنس موافقه! مخالف ک هیچ)…الانم ک دانشگام واقعا دخترای پررویی دورو برمو گرفتن، چون من ساده و روراستم همش میخان ازم استفاده کنن، سر هر چیزی میخان سرویس بگیرن ازم، ای کاش حداقل دوستیشون “تا یه حدی” واقعی بود، جالبه ک اصلا هم از من خوششون نمیاد و این کاملا توی حرکاتشون مشخصه، فقط وقتی بهم احتیاج دارن باهام خوب میشن، البته ازین دست آدما مطمنا بازم خواهم دید و اتفاقا توفیقی اجباری خواهد بود برای یادگیری بیشتره روابط اجتماعی! ولی ازین دلم میگیره ک اکثرا همینن، واقعا نمیدونم چی شده ک انقد همه رو دو رو، سو استفاده گر، پر توقع و بی ادب و نزاکت میبینم، گاهی فکر میکنم تقصیر منه! بدبینم، ولی واقعا هرچی از بیرون به این قضیه نگاه میکنم آدمای اطرافمو کم جنبه در مقابل سادگیو بی آلایش بودن خودم پیدا میکنم!!! البته حتتما مشکل از خودمم هست ک همچین آدمایی اطراف منن…هر چی ک هست خیلی حس تنهایی دارم…

  37. Navid می‌گه:
    text for dislike(1) text for like(1)

    دوستان من کلاس پنجم تموم کردم نمونه هم قبول شدم ولی چه فایده که خانواده تعطیلات منو فرستادن یه شهر دیگه پیش عمم و پسر عمه بعد یه مدت بابام زنگ زد گفت مامانت دیگه نمیخواد زندگی کنه شوکه شدم گفتم یعنی چی که نمیشه ! بابام اومد خونه مادر بزرگ مادری منو با خودش بر خونه مادرش دوران راهنمایی اینجا بودم. مامانم کلا وسواسی بود و زیاد دوس نداشت رفت و آمد داشته باشه دلیلشم فک کنم بیشتر مسائل مالی بود اون شهری که ما بودیم چون امنیت نداشت دائم تو خونه بودم چند باریم که تو کوچه واسه بازی میرفتم خیلی بچه های بی ادبی بودن . بعدشم بابام ازدواج کرد دوباره همه بدبختیای من و بابام از همینجا شروع شد من درگیر گناه شدم و اونا هم که با هم مشکل داشتن قهر میکردن آخرم طلاق . کلا زندگیم دچار تحولات زیادی شد که اصن به نفعم نبود ولی بازم خدایا صد هزار مرتبه شکر که سالمم مریض نیستم ولی خیلی غصه میخورم چه فایده هر چقدر به مامانم گفتن که برگرد سر زندگیت ولی پول چشاشو کور کرده بود همش دوستای دانشگاه رو میدید و حرفاشون روش تاثیر گذاشت البته بهش حق میدم ولی اگه یکم صبوری میکرد و به خاطر بچش و بابام این کارو نمیکرد آخه ۱۵ سال با هم زندگی کردن کم نیست منم تک فرزندشونم. اخلاقش مامانم خیلی عجیبه فقط حرف خودش و یک سری آدما رو میپذره و زود رنجم هست نمیدونم والا خدا بهتر میدونه ولی من رو خیلی از خدا دور کردن با کاراشون بابام بیش از حد هوامو داشت لوس کرده بود منو و مامانم کاملا نقطه برعکس الانم ازدواج کرده مامانم ولی بازم با شوهرش مشکل داره واقعا سرنوشت عجیبیه منم موندم و گیج شدم خیلی غصه میخورم ولی چاره ای نیست جز سوختن و ساختن خدایا خودت کمک کن یا ارحم الراحمین دیگه خسته شدم از این وضعیت خودت راه رو بهم نشون بده. دوستان برام دعا کنین واقعا نیاز دارم ببخشید سرتونم به درد آوردم با اجازه یا حق

  38. دختر یخی می‌گه:
    text for dislike(0) text for like(0)

    من از بچه گیم فهمیدم که مادرم خواهرمو بیشتر دوست داره ، همش از خواهرم تعریف میکنه همش برا اون نگرانه همش به فکر اونه همش چیزایی که بنظرش بهترن رو برا اون میخواد ، اما من از خواهرم متنفر نیستم چون اون مقصر نیست این مادرمه که مقصره ، هحس میکنم بچه سر راهیم ، وقتی با من دعواش میشه نفرینم میکنه اما با اون دعواش میشه نه ، هر چند که من چون از دلسوزی بدم میاد و مغرورم خودم رو محکم نشون میدم اما بازم دوستدارم مادرم یه کم به فکر باشه ، همش تو فکر خودکشیم ، قبلا فکر میکردم همه چیزم خانواده هستن اما الان حس میکنم هیچکسو ندارم بابامم یه کم بهتر از مادرمه ، حس میکنم تنهام ، حتی تو فکر تست دی ان ای هم میرم بعضی اوقات ، میگم اخه اگر میخواستن اینجوری باشن چرا بدنیا اوردم ، من نمیخوام اینجوری زنده باشم ، اخه چرا باید به دنیا میومدم ، هیچکس به فکرم نیست ، وقتی مریض بودم نپرسید یه دکتر بریم سر همین قضیه دارم از مادرم متنفر میشم ، قبلا خیلی دوسش داشتم اما جدیدا تبعیضاش خیلی بیشتر شده داره نابودم میکنه

  39. Pariya می‌گه:
    text for dislike(0) text for like(3)

    سلام براي همتون از خدا صبر ميخوام
    كاش فقط والدين باشن كه اذيت كنن ادمو
    مامان بابام دارن بخاطر دخالت خانواده ي پدريم جدا ميشن
    بابام پول داره ولي همه پولاشو ميده دست عمم كه بهمون پول بده بخاطر پولي كه سهمته بايد تشكر كني از عمه و عمو و مادر بزرگ
    تازه كلي از پول بابامو عمم بالا كشيده ولي بابام قبول نميكنه ميگه مادرت دزده تو دزدي شما منو ميكنين دارم ازدواج ميكنم پول واسه جهيزيم ندارم نامزدمم خيلي لجبازه نميزاره وام بگيرمو كمك نميكنه دارم له ميشم از دو طرف
    برام دعا كنين حداقل از لحاظ روحي كم نيارمو كار دست خودم ندم
    دعا كنيد خلاص شيم از دست اين خانواده ي پدري عوضي كه باعث شده ٢٣سال مثل سگ زندگي كنيم در حالي كه ميتونستيم بهترين باشيم
    من ميرم چند وقت ديگه از اين خونه خون ي خودم ولي براي خواهرم دعا كنيد جون و شكنندس

    • دردمند می‌گه:
      text for dislike(0) text for like(2)

      آخ ک حرف دل منو زدییییی….مام دقیقا همینه اوضامون با پدرم منتها یه زن صیغه ایی هم به علاوه ی عمه های سلیطه ام هست….خدا میدونه چقد حسرت به دلم گذاشتن، چیزایی ک توی درسو دانشگام و بخاطر نوع رشته ام واقعا بهشون احتیاح داشتمو ازم دریغ کردن، تا سر و وضع خونه و اتاقمو خودم…بخدا جرات نمیکنیم کسیو دعوت کنیم…تازه کلی هم منت میذاره که شما لایق این خونه نیستین…دلم میخاد بابامو بکشم…الانم دارم کارامو میکنم ک اگه بشه زندگیمو جدا کنم…نه پولشو خاستم نه خوده لجنشو…فقط میخوام برم!

  40. هانیه می‌گه:
    text for dislike(2) text for like(6)

    سلام خواستم بگم متاسفم براتون نه اینکه شما بدید نه اما منم پدرو مادر خوبی نداشتم ولی هیچ وقت آرزو مرگشو نکردم آقایی که میگی جنازه بابامو برام بیارن اگه مرد شدی کار کن وتنها زندگی متاسفانه نسله ماها خیلی گستاخ هستند اگه شماها میگید اونا بدن پس چرا نمیرید کار کنید برا خودتون زندگی نستقل تشکیل بدید پس بگین پدر ومادرمون باب میل ما نیستن و ما نمیتونبم از امکاناتی که به ما دادن چشم پوشی کنیم

  41. ارزو می‌گه:
    text for dislike(0) text for like(2)

    من هر روز با گريه از خدا ميخوام مامانم بميره.هميشه بمن حسادت كرده.هميشه منو جلو بابام خراب كرده.هميشه منو غيش داداشام ادم بدي نشون داده كه بدون اينكه من كاري انجام داده باشم ازمن بدشون مياد.همه فاميل ميدونن مامانم منو دوست نداره . در صورتي كه من از نظر رفتار ظاهر تحصيلات شخصيت صد برابر بهترم ازش اما بي مادرم.اميدوارم تاوان بديهاشو ببينه

  42. مونا می‌گه:
    text for dislike(0) text for like(4)

    من نمیدونم.چی بگم انقد از تنفر خودم عذاب وجدان دارم که خدا میدونه .؛ اخه کدوم.مادری بچه ی شاگرد اول و با اعتماد بنفس خودشو له میکنه که مادر من میکنه؟ میگه وقتی بهم میگی زندگی دارم خنده ام میگیره اخه تو چه زندگی ای داری؟ مگه میشه؟ انقد حسرت میخورم کاش مامانم یه روز میشست پیشم میگف مونا بهت افتخار میکنم … افتخار نه اصلا فقط و فقط و فقط بگه چیکار میکنی؟ اوضاع خوبه؟ افرین موفق باشی یا بگه دعات میکنم
    همیشه ی خدا شک داره یا حالش از من بهم میخوره یا داره توهین میکنه … از همه بدتر عذاب وجدانیه که من دارم از اینکه نمیتونم تحملش کنم
    یکی به من بگه چیکار کنم !!!!!

  43. یه دختر نوجوون می‌گه:
    text for dislike(0) text for like(1)

    زندگی همه رو خوندم و تقریبا میشه گفت به همتون ح سودیم میشه مخصوصا اونایی که سر گوشی نداشتن از پدر و مادرشون متنفرن
    پدر و مادر من وقتی کوچیک بودم از هم طلاق گرفتن و من حدود ۱۲ساله پدرمو ندیدم…یعنی نخواسته ببینه منو.
    مادرمم سر هر چیزی منت میزاره که وظیفه پدرته یا موقع دعوا میگه جمع کن برو پیش پدرت…شده مثه یه نقطه ضعف اینکه پدر نداری.
    تصور کنید مادرت معتاد باشه .همه کارای خونه رو دوش تو باشه.میگید با خواهر و برادرتون دعوا میکنید؟اصلا کاش خواهر و برادری باشه نه اینکه خونه مثه قبرستون ساکت باشه.مادرتون عاشق مردی باشه که پدرت نیست و تو تا سر حد مرگ از مادرت
    و اون مرده بدت بیاد…همه جور امکانات برات برام فراهمه گوشی ..اینترنت لپ تاپ و اینجور چیزا مامانم هیچ کدوم از اینارو چک نمیکنه ولی کاش چک کنه و اینقد حرف نیشدار نزنه.منظورم تهمته به منی که با اینهمه آزادی پام و کج نذاشتم.
    شده تا حالا گریه خالیتون نکنه با مشت بکوبید به در و دیوار…

  44. ahmad می‌گه:
    text for dislike(0) text for like(4)

    انقدر خوردم کردن و انقدر زخمیم که حاله نوشتن ندارم…
    فقط یه جمله… نفرت انگیزترین کلمه دنیا،،،مادر…

  45. خستم از این زندگی لعنتی می‌گه:
    text for dislike(0) text for like(2)

    خستم از این زندگی لعنتی خستم
    انقدر که ننه و بابام بهم گیر دادن خستم
    به خاطر گیر دادناشون من خودکشی کردم
    دو تا ترا ۵۰۰خوردم و تو مدرسه تشنج کردم
    ننه و بابام اومدن فقط جز کتک زدن کار دیگه ای نکردن
    اخه من چند سالمه که باید این جوری کتک بخورم
    من همش ۱۳سالمه
    من از الان دوست پسر دارم
    به خدا من حتی یه گوشی ندارم
    این گوشی هم دوست پسرم بهم داده
    تو رو خدا برام دعا کنید
    یا دعا کنید بمیرم یا خدا زندگیمو درست کنه

  46. غزال می‌گه:
    text for dislike(3) text for like(1)

    سلام
    دوستان میدونین چیه؟
    ماهممون داریم اشتباه میکنیم
    هیچ خونواده ای تو دنیا نیستن که فرزنداشون رو نخوان یا بینشون فرق بزارن.
    ولی این از کم عقلی ماست که فک میکنیم خونوادمون دوسمون ندارن یا بهمون تهمت میزنن میدونین چیه؟
    همین که بچه دار بشین میفهمین پدرو مادراتون چقدر دوستون دارن.

  47. maryam می‌گه:
    text for dislike(0) text for like(0)

    من یه دختر ۲۵ ساله ام. واقعا وقتی نظرات شما دوستان رو خوندم ناراحت شدم. منم مثل شماها هستم.شاید بدتر. پدرم یه مرد بددهنه، کتک میزنه و جلوی خانواده فحش خواهرمادر میده. یادمه بارها با صورت کبود راهی مدرسه میشدم. پدرم درآمدش کمه. از بچگی یادمه که همیشه تامین خونه، ماشین،خوراک و پوشاک ،هزینه ی تحصیل و…. به عهده ی مامانم بود. مامانم رفتارای بابامو تحمل کرده و مرد خونه شده. به دنبال این مشکلات از وظیفه ی مادری خودش بازمونده. هیچوقت یادنگرفته بهم محبت مادرانه بکنه. بااین حساب من نه تنها از پدر ، بلکه از مادر هم بی مهری دیدم. الانم اینقدر عصبی شده که گاهی سر کوچکترین مسائل با صدای بلند بهم فحاشی میکنه. منو سربار خودش میدونه.میگه اگه تو نبودی از بابات جدا میشدم و خودمو خلاص میکردم. واقعیت اینه که ازدواج اونا از اول هم اشتباه بود. و از بخت بد، من شدم دختر اونا. من از بچگی شاهد دعوا و کتک کاری والدینم بودم. بعضی وقتا هم عقده های روانی خودشونو سر من خالی میکنن. اونا اینقدر از من غفلت کردن که وقتی من یه دختربچه ی ۶ ساله بودم، دو تا از پسرعموهای آشغالم منو آزار جنسی دادن. اونوقت باز هم میگن پدرومادر صلاح بچه شونو میخان!!! اونا حتی حرمت بزرگترهای خودشون هم(پدربزرگ و مادربزرگم ) نگه نمیدارن. بااین حال من همیشه سعی میکنم حرمت پدر و مادر بدرفتارمو نگه دارم. همیشه سعی میکنم در مقابل بدرفتاریشون سکوت کنم. فقط بخاطر اینکه میگن حرمتشون واجبه. فقط بخاطر اینکه حقشونو ادا کنم. اما آیا اونا حق فرزند رو ادا کردند؟ این درسته که فرزند نباید دل پدر و مادرشو بشکنه اما آیا والدین از خدا مجوز گرفتن که فرزند خودشونو به بدترین شکل ممکن آزار بدهند؟ خود پیغمبر(ص) فرمودند خدا نمیبخشه پدر و مادری رو که از فرزند خودشون غفلت کنند… منکه صبرشو از خدا میخوام. تنها آرزوم اینه که با یه مرد خوب ازدواج کنم و ازین زندگی خلاص بشم. نمیدونم اینارو خدا هم میبینه یا نه؟ اما بی شک خدا خودش جای حق نشسته. برای همتون دعا میکنم شما هم منو از دعاهای خالصانتون بی نصیب نذارین.

  48. leyla می‌گه:
    text for dislike(0) text for like(3)

    ب نظر من بزرگترین دشمن ادم مامانشه مامان من فقط منت میزاره سرم ک بعد مردن بابام نشسته و مارو نگه داشته کارش منت گزاشتنه کلن خیلی خسته شدم از زندگی از خدا براش مرگ میخوام ک راحت شم از بس سنش یزرگه کلن نظرامون فرق داره از لحاظ تحصیلی هم تو تیزهوشان میخونم هه کو قدردانش کاش ب جای بابام مامانم میمرد راحت میشدم

  49. na می‌گه:
    text for dislike(2) text for like(3)

    بابای من پارانوئید داره و تهمتای ناموسی به مادر و خواهرم میزنه. در رو روی مادرم قفل میکنه و پنجره های خونه رو جوش داده و رنگ زده . بعضی وقتا نفس کم میاریم تو خونه. باورتون میشه؟ یعنی ما ی هوای ازادم تو خونه نداریم. بابام نمیذاره مادرم بره خونه پدریش. مادرم یه فرشته است. منتهی ی فرشته مطلوم. بابامم ته طلم و ستم . هر وقت قیافشو میبینم یه حیوون وحشتناک تو صورتش میبینه. اینقد ادم پستیه که از چهرشم معلومه چه باطن لجن الودی داره. خودش در جوونی همه کاری کرده و الان به پاک ترین زن دنیا که خلاف بزرگش دیدن تلویزیونه ، تهمت میزنه. چند وقتیه نمیذاره بریم خونه خاهرم. میگه مادر من با پدر شوهر خاهرم ریخته رو هم. با این حرفاش زندگی خواهرمم پاشونده. از وقتی یادم میاد دارم دعا میکنم بمیره. بزرگترین نعمتی ک خدای بخشنده میتونه به من و مادر و خواهرم و همه اطرافیان نصیب کنه، مرگ و نبود پدرمه. امید وارم لال از دنیا بره و نتونه با این زبونی که این همه تهمت و فحش داد شهادتین رو بگه. اگه خدا دستور کشتن میداد و کشتن این جور ادما از دید دینمون مشکلی نداشت حتما می کشتمش. یکی از ارزوهام از بچگی اینه خودم انتقام بگیرم ازش. بعضی وقتا از شدت کینه و تنفری ک تو دلم جمع شده میگرن شدید میگیرم. . . من با این اخلاقاش نمیتونم ازدواج کنم لااقل و برم. یه بی ابرویی دیگه هم تو زندگی من در میاره. . . خدایا ادمای طالم و مغرور و دنیا پرست رو خودت به هلاکت برسون. انشالله هر کی میخونه یه امین بلند بگه.

  50. ... می‌گه:
    text for dislike(0) text for like(1)

    خیلی احساس تنهایی میکنم، انقدر این چندسال حرص خوردم از خانوادم و تنهایی و تحقیر کشیدم ک میخام بالا بیارم، ۲۶سالم شده ولی مامانم مدام توو کارام دخالت میکنه، بابای زن بازمم ک فقد مارو تحقیر میکنه و کلی بابت چندرغاز پولش منت سر ما میذاره، انقد خونمون داغونه ک خجالت میکشیم برا عید کسیو دعوت کنیم، عمه های عوضیمم ک میان مسخره میکنن خونه زندگیمونو و بابامم عین خیالشم نیس، تازه میگه همینم از سرتون زیاده، خواهرمم ک از وقتی ازدج کرده فقد یه نون خوره اضافه آورده برامون، یه دوماده الدنگ که فقد یکی باید پوله اونو بده، دیگه خسته شدم، انقد فکرم مشغولو خستس ک همش گیج میزنم، فراموش میکنم همه چیو…تنهاو بی حوصلم…هیچکسو ندارم دردامو بهش بگم، ازش انرژی بگیرم…دوستام همه ازدج کردنو بچه هم دارن ولی هر کی به من میرسه یا مرد زن داره و فکره سو استفادس یا قصد ازدج نداره و خوشگذرونی میخاد…

دیدگاه خود را بنویسید: (توجه: برای درج بک لینک و تبلیغات با آی دی kamranzxc در تلگرام تماس بگیرید)

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *