تنفر از والدین: چرا برخی فرزندان از والدین خود متنفر میشوند؟

1 ستاره2 ستاره3 ستاره4 ستاره5 ستاره (59 امتیاز, میانگین: 3٫61 از 5)
Loading...

مطالب مرتبط

1,696 دیدگاه

  1. فائزه says:
    text for dislike(1) text for like(4)

    از پدرم متنفر نیستم فقط خیلی ازش گله دارم کلا از واژهی پدر بدم اومده که تو دادگاه ها هم هیچ حقی به مادر نمیدن و همش میگن بچه مال پدره.نمی صرفه زنی ازدواج کنه بچه بزاد برا یه سری آقایونی که قدرهم ندونن بعد اونا بشن پدر من خودم مادرم معلم بوده لیسانس زبان اون دوره که کمتر دختری لیسانس میگرفته ۳۲ سال کار کرده بابام هم کارمند بود منتها دیپلمه با حقوق خیلی پایین تمام حقوققش رو هم رو برا پدرمادر خودش خرج کرد انگاری مادرم نفقه میده تو این خونه!هیچ احترام خاصی هم برا مادرم قائل نیست. مادرم یه زندگی روبراه نداره از این آقا! تا جوون بوده کارحسابی نکرده به خونه زندگیش نمیرسید پی گردش رفتن با رفقاش بود فقط معتاد و عرق خور نبوده! همشم میگفت اگر سر و زندگیمون رو شیک و تمییز کنیم چشممون میزنن! خواهرم که بدبخت شد بیچاره داره دوتا چشماش رو هم از دست میده اینم منم که الان ۲۷ سالمه لنگ مدرک گرفتنم هنوز هی فوق بخون و دکترا بخون و آخرشم….همه هم میگن پدر من نجیبه بی صداست.. اما توخونه تا میتونه با هممون بداخلاقی میکنه حرف زور میزنه …کووتاه کنم اصلا بابای من چیزی به نام تکریم زن و بچه سرش نمیشه مادربزرگ عجوزه پیرم هم مشوقشه که قدمی برا ما برنداره.

  2. کا..... says:
    text for dislike(0) text for like(9)

    از بچگی هیچ محبتی از موجودی که منو زایید ندیدم.هیچوقت یادم نمیاد من را بغل کرده یا بوسیده باشه.جالب اینجاست که حتی تو عکسهای دوران کودکی هم فقط وفقط برادر ۲قلوم تو بغلش هست…
    تا وقتی که ایران بودیم حداقل ۱ پدری بود که بغلم کنه و ۴ تا حرف محبت آمیز بزند. اما انگار قسمتم تبوده که از محبت سهم داشته باشم تو این دنیا.
    اواخر سالهای ۶۰ که بین قشر ۱کم مرفه مهاجرت بیدلیل و بی منطق مد شد اینا هم تصمیم گرفتن کورکورانه تقلید کنن.شایدم میخواستن از دست هم فرار کنند و بهانه خوبی دستشون افتاد.
    که نقش پدر مادر فداکاری که برای آینده بچه هاشون زندگی خودشون را فنا کردن را بازی کنن.
    بابام که به بهانه فروش خانه موند ایران و جز ۳ تا سفر که اومد ما را دید هیچوقت به ما ملحق نشد.بعدشم که خیلی با بی درایتی خونمون را بدون مشورت با ما مفت فروخت اما بازم با پول اون خونه پیش ما نیومد.بلکه ۱ خونه خیلی آشغال خرید و کلی خرج تعمیر و روکش کردن ساختمان جدید کرد.یعنی انگار از عمد خودش و ما را بدبخت کرد.
    جالب اینکه بعدها این خونه هم افتاد تو طرح اون اتوبان ۲ طبقه صدر و تا پول خونه را به ما که هیچکداممون ایران نبودیم بدن قیمتا رفت بالا و ……..
    من به خاطر اون خونه قبلی و بعد به خاطر این خونه بدون پدر و محبت حداقل زبونیش بزرگ شدم.مادرم که مثل قبل هیچ توجهی بهم نداشت.تو این کشور از همون اول بیمار شدم …شاید از غصه.بازم اهمیتی نداشت واسش.خودم مجبور بودم تو اون سن برم دکتر.اونا هم به خاطر سنم من را
    جدی نمیگرفتن.
    یک دختر ۱۴٫۱۵ ساله مریض که هیچ حامی نداشت اون هم تو غربت.به خاطر همین بیماریم از بابام تو ایران پول میخواستم و وقتی به مامانم میگفتم به بابام بگه که به پول نیاز دارم میگفت بابا ی خودته.خودت بهش بگو.به من مربوط نیست.
    اینقدر بین من و ۲ تا برادرام فرق گذاشت که تو ۱۹ سالگی زندگیمو ازشون جدا کردم.
    ۲۴ سالم بود بابام تو ایران فوت کرد
    خیلی راحت موقع تفکیک ارث گفتن ما پسریم و۲ برابر ارث میبریم.مادر یا زاینده من هم از خدا خواسته.
    در ظاهر حرفش این بود که من کاری از دستم بر نمیاد و قانون اینو میگه…..اما من که مبدونستم خوشحاله که پسراش ۲ برابر ارث بردن.
    ما تو ایران هیچ مشکلی نداشتیم.من تو یکی از بهترین منطقه های تهران زندگی میکردم.
    غرور الکی مادرم که وقتی آمد اینجا و شرایط را برای ۱ مهاجر دید و برنگشت تا ۱ وقت نکنه کسی بهش بخنده باعث نابودی زندگی من شد.
    شانس ازدواج را ازم گرفت چون اومد جایی که رفتیم لابلای آدمای داغون و قشر پایین.
    از همون اول هر پولی داشتم واسه کشف مریضیم خرج کردم.تو کشوری که به ظاهر همه بیمه هستند……
    ۱۰ سال کار کردم همه در آمدم به علاوه پول کمی که سهمم از پول اجاره خونه بود واسه دنبال کردن بیماریم رفت.بیماری که دایی من تو ایران بدون اینکه منو دیده باشه تشخیص درست داد. اما من باید ۲۰ سال از بهترین سالهای عمرم هدر میشد تا با جستجوی ۱۰ ساله وخرجای الکی توی نت بیماریمو کشف کنم.
    تمام این سالها تهمت بیارادگی..پرخوری…تنبلی بهم زدن.مادرم و برادرام به تبعیت از اون.در صورتی که اون اگر مادری دلسوز بود باید از خیلی چیزها میفهمید که دخترش مریض هست.
    اینقدر تحقبرم کرد وتو حساس ترین سال ها یعنی سن بلوغ بهم حرفایی زده که اعتماد به نفس اصلا ندارم.
    نه بدتر از اون.خیلیییی بدتر.دچار یک دوگانگی هستم.از طرفی به حسن ها وخوبی هام واقف هستم و میدونم از خیلی زنان دور و برم بهترم. از طرفی وقتی شخصی برام مهم میشه ۱ حس بد خود کم انگاری مخلوط با ترس طرد شدن میاد سراغم.که قابل توصیف نیست.
    حرفای مادرم حک شده تو ضمیر نا خود آگاهم ….
    بیرون خانواده اصلا تجربه بد ندارم .برعکس تو زندگی گه گاهی کوتاه آدمهایی بودن که مثل ۱ مادر یا پدر برام بودن مثلا همسایه هام. اما کمبود محبت و این بی کسی سخت آزارم میده.
    آلان بخاطر بیماری کار نمیکنم .کلی پول دارو میدم .مادرم مغازه..داره.رفتم پیشش که هم کمکی به اون باشد وهم به من.اما کاری کرد که دیگه نرم اونجا.
    اصلا ملاحظه بیماریم که با کوچکترین استرس تشدید میشه را نمیکنه.آخه حتی نخواست بدونه بیماریم چیه و چه عوارضی داره.
    خلاصه منو آورد تو غربت و با فرق گذاشتن هاش از خونه فراری داد.تو بیماری هم هیچوقت پشتم نبود.فقط به فکر ۲ تا برادری که تره هم براش خورد نمیکنن.
    من آدم قوی و با ارادهای هستم وتا آخر هم میجنگم برای زندگی و سلامتیم اما هیچوقت زجری که کشیدم و میکشم را نمیتونم فراموش کنم.
    ۲۴ ساله که تنهای تنهام …….نه فامیلی….نه خوانواده ای….
    خیلی به مادری که برا همه مادر بود جز من سعی کردم بفهمونم که حرفها و فرق گذاشتن هاش چه به روزم آورده.اما یا انکار میکنه یا میگه من از خودم در میارم.
    حداقل اگر ازم معذرت میخواست همه چیز ساده تر بود.اما نه تنها معذرت نمیخواد که همچنان به کاراش ادامه میده.
    امیدارم ۱ روزی از بدیهایی که گاهی اوقات شک ندارم با آگاهی کامل و از عمد انجام میده پشیمان شه………..ا
    این هم بگم که جلو همه مظلوم و خیلی آروم و مهربون هست و معروفه به خانوم خوبه.نه این که فیلم بازی کنه نه واقعا اینجوری.
    فقط جلو من هست که صدا شو میبره بالا و حتی طرز حرف زدنش عوض میشه…
    نمیدونم چه عقده ای داره. آدمی هست که خیلی تو داره.
    بارها ازش پرشیدم چه باعث این رفتاره.اما جوابی نگرفتم….
    با توجه به این که دچار دندون قروچه هم هست.شکی واسه من باقی نمونده م این زن ۱ مشکل روانی داره.از نوع شدید.
    اما چون سر من تا جایی که تو نسته خالی کرده تا حدی تونسته از بقیه مخفی کنه.
    اما من رو هم با رفتارش مریض روحی کرد.
    فقط فرق من اینه که من برای تسکین عقده هام ۱ انسان بیگناه رو آزار نمیدم……

  3. samin says:
    text for dislike(1) text for like(6)

    مامان منم همش منو جلوی این و اون تحقیر می کنه.ازش بدم میاد.بعضی وقتا دوست دارم خفش کنم.دیگه نمیتونم نه مامانمو نه بابامو تحمل کنم.روزی صدبار آرزو میکنم ایکاش میشد مستقل زندگی کنم….لطفا کمک کنین.یه راهی پیشنهاد کنین….

  4. arash says:
    text for dislike(1) text for like(20)

    خدا پدر نویسندهٔ این پستو بیامرزه که پای درد دل ملت باز کرد،)این طومار دوستان رو که دیدم،حرفم یادم رفت.اگه پدر مادرامون درک میکردن که چه آسیب‌های موندگاری به ما زدن،هرگز روی هوا بچه در نمیشدن

  5. پریا says:
    text for dislike(0) text for like(2)

    نمیتونم بگم از مادرم متنفرم اما اصلا دوسش ندارم. مشکله خود شیفتگی داره. هیچوقت به دردم نخورده اما خودش فکر میکنه خیییییییلی مادره خوبیه هرچیم که تلاش میکنم بهش بفهمونم که اصلا واسه من کاری نکرده و اگه کاریم کرده فقط واسه جلو مردم بوده تو کتش نمیره.وقتی ۱۴-۱۵ سالم بود و شدیدا به حمایتش احتیاج داشتم هیچ کاری واسم نکرد که به دردم بخوره. الان ۱۸ سالمه همین امروز صبح میخواستم برم بیرون تا ذدر خونه رو بستم شنیدم به پدرم تلفن کرد گفت…… بله پدرم داشت تعقیبم میکرد

  6. حسین says:
    text for dislike(0) text for like(5)

    تنفر؟!هر چقدر بهشون احترام میزاری !؟ نمیفهمن…..
    دوس دارن تو کار فوضولی کنن… بابا من بزرگ شدم دست چپ راست از هم تشخیص میدم
    ماشین میخوایم ؟! حاجی نمیده … نده پس دیگه کار نداشته باش خودم رامو میرم …..
    موبایل اس میاد کیه ؟! بهتو چه اخه ….
    هرکی مثلا چه بزرگیم…… بدبخت بعضی شبا از دستشون گریم میگره به خدا خوبن ولی بعضیموقها پدر آدم رو در میارن…..
    مشاوره کسی هست بم خبر بده…بدجور احتیاج دارم…

  7. پریسا says:
    text for dislike(0) text for like(5)

    مادرم جلوی مردم شخصیتش خوب اما در خانه به هرکسی میپرد وفکر میکنم مادر خوبی بکن فکر میکنه دختر یعنی کلفت و وقتی کسی میاد خانه مون تحقیرم میکند

  8. پریسا says:
    text for dislike(0) text for like(3)

    منم از پدر و مادرم متنفرم ارزو دارم که به سزای کارایی با من کردن برسن الان تصمیم گرفتم که یک شهر دیگه درس بخونم تا چشم به این جور ادما نیوفته!!

  9. کیارش says:
    text for dislike(1) text for like(4)

    عشقو علاقه دیگه سیخی چنده؟؟؟؟؟ من ازشون متنفرم از همه خانوادم دیگه کم کم صبرم داره لبریز مشه همین روزاست که همهشونو بکشم. کمکمک کنین نکمیخوام اینکارو بکنم ولی دیگه هیچ چاره ای ندارم فقط با مرگشونه که آروم میگیرم

  10. فری says:
    text for dislike(1) text for like(6)

    اقاجان شما دیدی اینا چه پدرمادرایی هستن که اینطوری میگی بله شما هم اگه نه من شیربدی بعدم لگدبزنی بریزی سرنوشتت اینطوریه شک نکن این نسل مو دم اسبی و پسرزیرابرویی نتیجه کمبود توجه در خانه است

دیدگاه خود را بنویسید: (توجه: برای درج بک لینک و تبلیغات با آی دی kamranzxc در تلگرام تماس بگیرید)

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *