تنفر از والدین: چرا برخی فرزندان از والدین خود متنفر میشوند؟

ارسال به دوستان
1 ستاره2 ستاره3 ستاره4 ستاره5 ستاره (53 امتیاز, میانگین: 3٫60 از 5)
Loading...

مطالب مرتبط

1,666 دیدگاه

  1. Narges says:
    text for dislike(14) text for like(78)

    هعیییییییییییبیبییییی خداااااااااااااآاااااااا کی میشه بمیرم راحت شم نه قیافه درستی داریم نه پولی !!!
    دندونام از اون طرف که کج هست و هرچی بهشون میگم میگن تو دندونهات خوبه ای خداااااااااااااا من چیکار کنم؟

  2. کوروش says:
    text for dislike(7) text for like(138)

    سلام من که از زندگی تنها چیزی که ندیدم پدر و مادر خوب بوده چون اینو میدونم پدر و مادر خوب پدر مادریه که هیچ وقت به خاطر بزرگ کردن فرزند منت نمیزاره پدر مادر خوب کسیه که هیچ وقت فرزندشو تحقیر نمیکنه نفرین نمیکنه لعنت نمیکنه کاش پدر و مادرم فقط بدی منو میخواستن اما حیف که این دوتا بدی همه رو میخوان هر شخصی که زندگیش دچار بدی میشه اینا ها خوشحال میشن و هرکی که زندگیه خوبی داره یا زندگیش در حال خوب شدن از اون خانواده متنفر میشن و سعی میکنند تا به یه شکلی زندگیشونو نابود کنن البته فکر میکنم شاید پدر و ماددم دچار یه بیماری باشن شاید هم کلا بد جنس باشن آرزو دارم که هیچ خانواده ای دچار مشکل نباشه عشق و مهر فرزند و پدر و مادر هروز بهتر و قوی تر بشه در کل زندگی بسیار سختی در دوران کودکی و نو جوانی گذروندم خانوادم از نظر مالی وضعیت بسیار خوبی دارن ولی از بچگی آرزوی خریدن لباس و یا چیزای دیگه به دلم مونده.(البته منظورم اینه که خیلی خیلی خیلی کم برام خرج کردن) من هرچیو که نیاز داشتم حتی همین گوشیم یا چیزای دیگه با کار کردن خودم بدست آوردم شما نمیدونی تو خونه ای که هروز بهت بگن اینجا ماله ماست و تو ابنجا هیچ جایی نداری چقدر سخته
    خودم قراره پدر بشم برام دعا کنید که هیچ وقت مثله این دو بی عاطفه نشوم….

  3. محسن says:
    text for dislike(85) text for like(46)

    سلام لطفا رو این مطلب تامل کنید. فردی نزد پیامبر (ص) آمد و گفت : پدر و مادری دارم که با آن‌ها رابطه خوبی دارم، ولی آن‌ها مرا با حرف و طرز برخوردشان می آزارند. پاسخ آنان را نمی دهم، ولی می خواهم آنان را ترک کنم و مدتی نزدشان نروم. حضرت فرمود : در این صورت خداوند تو را فراموش خواهد کرد. مرد عرض کرد: پس چه کنم؟ حضرت فرمود: به کسی که تو را محروم ساخت، ببخشای و با کسی که با تو قطع رابطه کرد، پیوند برقرار کن و از کسی که به تو ستم کرد، درگذر. اگر چنین کنی، خداوند سبحان پشتیبان تو خواهد بود. بحارالانوار ج۷۱، ص ۱۰۰

  4. مهرزاد says:
    text for dislike(44) text for like(26)

    سلام بر همگی اونهایی که اینجادردو دل کردن.
    فقط یه چیزی از عزیزان میخوام .اینکه اگر هرچی که درباره پدرو مادرشون میگن مراقب باشن چون قانون طبیعت اینه که هرچیزی رو که قضاوتش کنی روزی بهت برمیگردونه.یه عزیزی گفته بود بچه دار نمیشه.مواظب باشین تورو خدا چیزی رو با قاطعیت هیچوقت نگیم چون بالاخره روزگار به ما میفهمونه که همه آدمها در تاریکی باهم یکی اند اما وقتی بیشتر توو روشنایی میبینیشون هزارو یک لایه پنهان ودرد دارن.پس بیایین توو قضاوتامون کمی باانصاف برخورد کنیم .امیدوارم خداوند کریم و مهربان به هممون وسعت دید و روحی آرام هدیه کنه.آمین

    • رضا says:
      text for dislike(0) text for like(1)

      درسته که تو منطقه ما بهش میگن فخر کردن.میگن فلانی فخر میکرد به سرش اومد.اصلا خودم احساسش کردم و دیدم.خرافاتی هم نیستم

  5. اسکایپ نات says:
    text for dislike(6) text for like(98)

    من ازشون احترام نمیخام
    ولی بی احترامی هم نه

  6. Reihan says:
    text for dislike(38) text for like(70)

    هه پدر من ی ادم نفهمه حال بهم نزنه حالم ازش بهم میخوره من ۱۶ سالمه و هنوز هم نمیزاره از خونه بیام بیرون وقتی هم میخام از مادرم اجازه بگیرم که پنهانی برم باعث کتک کاری و جنگ بزرگی میشه ک اسیب های زیادی هم ب من هم ب اونا وارد میشهو ابرو دخترانگیم زیر سوال میره خلاصه تو ۱۶ سالگی کارم شده خوردن قرص ارام بخش اونم بخاطر اینکه در مقابل تهمت های بی اساسشون فشار روانی بهم وارد نشه و اروم باشم گناه من این بود ک سه سآل عاشق یکی شدم اونم یه عشقه پاک و خانوادم منو ازش جدا کردن بعد اون زندگیه من جهنم و تاریک شدفکر کنم فقط مرگ چاره باشه

  7. ... says:
    text for dislike(8) text for like(54)

    من پدر و مادرم انقد درگير خودشونن وقت هم برام نميزارن بعد ميگن چرا سيگار ميكشى ، نميزارن حتى تنها بيرون برم من ديگه واقن دارم ديوونه ميشم

  8. فاطی says:
    text for dislike(19) text for like(81)

    عمرا هیچ کس نمیتونه نظر منو نسبت به حس تنفرم عوض کنه
    همش ازم میپرسن دلیلش چیه دلیلش چیه اخه شما لعنتیا نه قیافه دادین نه پول دادین نه یه زندگی آروم دادین خو از چیتون لذت ببرم
    از اون موهای فرفریتون یا از اون دعواهای هر روزتون
    کلا به فنام دادن . این زندگی من دارم اخه

  9. Somi says:
    text for dislike(4) text for like(15)

    واقعا پدر و مادرایی که لیاقت بچه ندارن کاش خدا مارو بهشون نمیداد.مادر من به کل فامیل و دخترای متاهلش اهمیت میده نصیب من فوحش و بیگاری تو خونخ

  10. nilufar says:
    text for dislike(1) text for like(14)

    منم متنفرم از پدرم. مشکل روحی داره. شما بگو پدر من آسم دارم اگه ی نخ سیگار بکشی من میمیرم. تا یک بسته سیگار رو جلوی تو و توی یک اتاق دربستع نکشه ول نمیکنه. بگو مصاحبه شغلی دارم ساعت ۸ باید اونجا باشم خیلی مهمه. تا کاری نکنه تا ساعت ۹ خونه بمونی ول نمیکنه. کار هایی ک عذابت میده رو انجام میده و اصرار داره زمانی ک اون کار رو انجام میده من جلوش بایستم و نظاره گر باشم. تا ب حال توهینی نکردم بهش. ۲۵ سالمه. فقط اعتراضم رو اخم کردن و سکوت و حبس کردنم داخل اتاق نشون میدم. شدیدا عصبی و افسرده شدم. فقط گریه میکنم. و الان دارم کارام رو درست میکنم ک کلا از این خونه برم. کارهایی ک متنفرم رو میکنه و در جواب اعتراض مادر و خواهر برادرام میگه من میخوام این محکم با بیاد. من پدرشم اگه برینم هم این باید لذت ببره. تمام خواهر برادر هام هم از دستش ازدواج اجباری کردن ک برن و با این زندگی نکنن. مخصوصا جلوی مهمان کاری ک خانوادش بدشون میاد رو انجام میده و اگه اخم کنیم ابرومون رو میبره جلوی فامیل. در حضور مهمان میگه میبینید دخترم جالش از کارهای من ب هم میخوره. و الان خیلی از اقوام من رو ی دختر سرکش میدونن ک پدرش رو قبول نداره

  11. کاوه دادمهر says:
    text for dislike(1) text for like(4)

    با درود به همه دوستان و همدردان گرامی.خواستم کمی از حرف های خودم رو با دوستانم در اینجا به اشتراک بزارم.حدود ۲۴ سال سن دارم،تا جایی که میدانم و خاطرم هست زندگی سطح پایینی داشتیم،و من از کودکی سختی هایی رو کشیدم که بسیار روحیه ام رو تحت تاثیر قرار داد،تا به امروز همچنان این سختی ها و تاثیرات اون روی من هست و ادامه داره،چند وقتی هم هست به دلایل زیادی همچون شکست عشقی،وضعیت مالی ضعیف،تنش ها و چالش های خانواده،خودم آرام آرام دچار انزوا و افسردگی شدم،لاغر شدم،موژه هایم ریخت،وضعیت جسمی ام به هم ریخت،جراحی شدم و و و…خانواده ی نسبتا روشن فکری دارم،اونجوری نیستن که خشک باشن،در کل با هم راحتیم که همه این رو مدیون آقای بیل ویلسون هستم برای خانواده ام(NA) اما شرایط من کمی با اعضای خانواده ام متفاوت هست،به مهمانی ها نمیرم،هر چه باشه،غم یا شادی و اگر از افسردگی آگاه باشید متوجه میشید چرا،و این حس و حال من رو اعضای خانواده به هیچ عنوان درک نمیکنند،و هتا همیشه به شوخی و خنده من رو از طرد میکنند،یا مورد تمسخر قرار میدن،البته انتظار ندارم درک کنند،چون چیزی نیست که به سادگی قابل درک باشه و فقط کسانی که همدرد من هستند درک خواهند کرد،این چیز روز به روز بانی این میشه که احساسم نسبت به خانواده و اطرافیانم کمرنگ تر میشه…بدترین درد هم همین چیزیه که کسانی که نمیفهمند تورو،به خاطر نفهمیدن نابودت کنند.kaveh dadmehr هستم در اینستاگرام دوستان.

  12. text for dislike(2) text for like(15)

    پدر من یک اشغال کثافت معتاد بود که خیانت کرد و مارو می زد.
    مادرم که فقط برادر بزرگمو دوست داره و منو اذیت می کنه و می زنه
    می دونی اینا درس عبرت برای فرزندان خودمون هستش
    که مثل پدر و مادرمون اشغال و کثافت نباشیم
    سعی کنید برید پارک و سینما و خلاصه از این جور کثافتا دور باشید
    تا مجبور نباشید مثل من ارام بخش بخورید…

  13. Hossein says:
    text for dislike(1) text for like(12)

    نمیدونم چی بگم… وضعیتم از خیلیای دیگه بهتره ولی بازم وضع خوبی نیست…
    من آسم دارم و دود سیگار از زهر واسم بدتره… بیشتر از صد بار به پدرم گفتم رعایت کنه و هنوز هم عادت همیشگیشو داره…
    من پشتوانه عاطفی ندارم… نه با خانواده ارتباط عاطفی دارم… نه رفیق درست… نه حتی دوست جنس مخالف! شدیدا احساس تنهایی میکنم با این حال خانوادم چیزی از این موضوع نمیدونن چون بروز ندادم!
    همیشه هر وقت درباره چیزی بحثمون شده حتی اگه حق با من بوده، تنها کسی که سرزنش شده و تف و لعنت شنیده من بودم.
    اونقدر از خانوادم دور شدم که همیشه جلوی کامپیوتر میشینم و با اونا حرفی نمیزنم. الان دو روزی میشه که با پدرم هیچ حرفی نزدم تا کمی آروم بشم.
    جای گفتنش نیست ولی با اینکه فیلمای پورنو و خودارضایی شده تنها راه آرامشم، خدا رو فراموش نکردم! چون میدونم وضعیتم رو درک میکنه!
    بیشتر مهمونی ها و جاهایی که خانواده میرن رو من نمیرم و ترجیح میدم توی خونه بمونم. از تنهایی لذت میبرم (چون میشه با خودت خلوت کنی)، کم غذا میخورم. از چیزای کوچیک ناراحت میشم و غیره که همش به لطف خانوادم واسم ایجاد شده… تنها توصیه ای که به عنوان یه دوست بهتون دارم اینه که باور داشته باشید تا ابد اینطور نیست و یه روزی وضع تغییر میکنه…

  14. نازنین says:
    text for dislike(0) text for like(7)

    الان معضل جامعه طلاقه من تو مدرسمون با یه دختری دوست بودم پدر مادرش از هم جدا شدند پدره اینا رو ول کرده بود از خونه انداخته بود بیرون خودشم زن گرفته بود مادره هم با یه پسره دوس شده بود هرروز به این دختر اذیت میکردن این دختر بیچاره بخاطر اینکه جایی رو نداشت بره مجبور بود سکوت کنه تو ۱۷ سالگی هم ازدواج کرد با یه پیرمردی ک دوتاهم زن طلاق داده بود خدا از چنین پدر مادرایی نگذره ک بوی انسانیت نبردند فقط گناه و شهوت همه وجودشونو گرفته ک از بچشونم گزشتن انداختن بیرون

  15. نازنین says:
    text for dislike(7) text for like(5)

    من خودم پدر و مادرم کارمندن ینی از مدرسه میام خونه یه غذای داغ نداریم بخورم همش از رستوران میخریدم یا تخم مرغ میخورم بعضی از هم کلاسیام تو سرویس همش مینالن ک وای مامانم گیر میده الان میرم خونه یه عالمه قر میشنوم ! ولی دختره خودشو نگا نمیکنه ک با دوس پسرت قایمکی میری بیرون مادرتم خبر نداره کجا میری باید قر بزنه درکل منظورم اینه ک مادری ک میشینه تو خونه غذا درست میکنه خونه رو تمیز میکنه خودش یه نعمته حتی مادر منم ک کارمندا خودش یه افتخاره زیاد زندگی رو سخت نگیرید کاری هم نکنید ک بعدا پشیمون شید

  16. بی تاب says:
    text for dislike(3) text for like(15)

    در تمام این ۲۷ سال خودمو خیلی کنترل کردم ولی این پدر و مادر اصلا به چشمشون نمیاد که تو ی این جامعه لعنتی این یعنی چی
    فکر میکنن فقط با کار کردن به وظیفه خودشون عمل کردن و حقی بر اونها دیگه نیست من اگر تمام حرفهایی که با پدر م تو تماممممم این سالها زدم بیارم توی صفحه آچار بیشتر از ۳ صفحه نمیشه خب این چه پدری کردنه ؟
    مادرم هم که باعث بیماری من و وضعیت الان من شده
    فکر هم میکنه که تمام عمرشو برای ماها گذاشته
    بیخود
    تو اگر اخلاق شوهرتو و خانواده شو تحمل نمیکردی بیخود کردی ماها رو به این دنیا اوردی
    لیاقت داشتن ما ها رو ندارین
    فرزند خوب لیاقت میخاد
    که شما ها نداشتین
    فقط هم میخاید تصویر خوبی رو از خودتون به دیگران نشون بدین که وای عجب خانواده ای در صورتی که گوهی بیش نیستید!
    این فقط و فقط یعنی دو رویی و متظاهر بودن

  17. مريم says:
    text for dislike(3) text for like(17)

    دارم گريه ميكنم الان دعوامون شد البته تقريبا هر روز باهام دعوا ميكنن منو ميزنن واسه چيزاي الكي الان بهم گفتن جمع كن از خونه برو ميخوام خودكشي كنم چرا اينا اينجورين همش مامانم ميره پشتم به بابام بد ميگه منو ميخواد ضايع كنه همش .. باور كنيد طاقتم سر اومده الان تهديدم كرد منو ميزنه كمدو گذاشتم پشت در نياد تو.. تورو خدا واسم دعا كنيد از اينجا برم ..

    • claire says:
      text for dislike(1) text for like(3)

      مریم ، خانم ، امیدوارم ، که زودتر مشکلت حل بشه ، اما می تونی ، به این سازمان جدید تاسیس حمایت از فرزندان مراجعه کنی ، اونها می تونند کمکت کنن، و اگه این اتفقهایی که می گی رو تأیید کنن ، حتی می تونن ، از پدر و مادرت رد صلاحیت ککن، و تو دیگه تحت سرپرستی اونها نیستی ، دوستان و یا گرداننده این سایت ، اگه آدرس دقیقشومی دونن، به این دختر خانم بدن ،
      خارج کشور سالهاست که این سازمان وجود داره ، ولی تو ایران ، به این شکل تازه راه اندازی شده ، هر چه زودتر اقدام کنی ، برای خودت هم بهتره ، امیدوارم ، روزی کامنت با لبخند و شادی بذاری ،
      ان شاءالله

    • رضا says:
      text for dislike(2) text for like(1)

      چطور میخوای بری.میخوای بشی مثل دخترای خیابونی.تنها راه رفتن از خونه یکی ازدواجه،یکی دانشگاه.شرایطتو بگو شاید بتونم کمی راهنماییت کنم.منم مثل خودتم مریم جون

  18. حسین says:
    text for dislike(3) text for like(3)

    دوستان من فارغ التحصیل ومدرس قبلی دانشگاه شریف با کلی افتخار و رتبه و مقام هستم.کسی که برنده جوایز خیلی خوب وبورس تحصیلی از امریکاست واسه چندین بار.یه عمر کار کردم،پول دراوردم ولی پدر مادر بیسواد و فقیری دارم که فقیر فکری هم هستن،فکرشو کنید با اینهمه افتخار میان مقایست میکنن با یه شاگرد مکانیک سر کوچه..هیچ کمک عاطفی یا مالی هم نمیکنن.ازشون متنفرم.واقعا میخام روز مرگشون رو ببینم.

  19. سالار says:
    text for dislike(0) text for like(2)

    پدر منم درومده من پیش دانشگاهی هستم و دارم برای کنکور درس میخونم و مدرسه غیر انتفاعی میرم مدرسه ما چن وقتی اردوی مطالعاتی گذاشته که بعد مدوسه تا هشت شب بچه ها بمونن مدرسه و درس بخونن من سه هفته رفتم بعدش خسته شدم یه هفته فقط اردو مطالعاتی رو نرفتم تو این یه هفته مادرم انقد به من گیر داده انقد نفرین و لعنتم کرده که چرا نمیمونی تا هشت شب بخدا پدرم درومده دیگه حالم از هرچی درس و مدرسه هس بهم میخوره

  20. سعید says:
    text for dislike(0) text for like(0)

    من از پدر زنم متنفرم.پدر خودم فوت شده پدرم نظامی بود واسه بچه هاش از همه چیزش گذشت هر کاری که بگین واسه ما کرد متاسفانه سرطان گرفت و فوت شد.الان که ازدواج کردم حالم از پدر زنم بهم میخوره یه تنه لش بی مسئولیت که عرضه هیچ کاری نداره.همش تو خونه خوابه.کاش با دخترش ازدواج نمیکردم.وضع مالی بدی دارن.کاش کاش کاش همش آویزون ما هستن.بدبخت بچه هاش و زنش که تونستن با این مرد بی غیرت زندگی کنن.

  21. نیما says:
    text for dislike(0) text for like(2)

    وقتی ۲۰ سالم بود مادرم بیماری سختی گرفت و فوت کرد . این زن خیلی مهربون بود , اما پدرِ عقده ای و حسودم که چشم دیدن محبت منو به مادرم نداشت حالا دیگه منو تک و تنها گیر اورد , با یه زن ازدواج کردو آوردش تو این خونه. کم کم از بی کسی و بی پولی دانشگامو اجبارا ول کردم با وجود اینکه وضعِمالیِ پدرم خیلی خوبه …بگذریم , الان که اینارو مینویسم تو پشتِ بومِ خونه دارم میلرزم , الان سی و چهار سالمه و چهارده ساله تو این پشت بوم زندگی میکنم . افسردگی گرفتم . هم خوش چهره ام هم کلی مهارت دارم و بسیار مستعدم اما این عاقبتم بود که یه آدمه از خدا بی خبر به سرم آورد. کاش قانون حمایتی در اینجور مواقع میکرد . به خدا میسپارمتون , دعام کنید

  22. شریفی says:
    text for dislike(0) text for like(3)

    من از وقتی یادمه پدرو مادرم باهم جنگ و دعوا داشتن الان دوساله خیلی شدید تر شده حالاام بعد از بیستو دوسال زندگی میخوان جدا شن ما سه تا بچه بدبختم این وسط گیر کردیم این میگه برو پیش بابات اون میگه برو پیش مامانت.ما سه تا دردمونو به کی بگیم؟؟؟؟کجا بریم که زیادی نباشیم؟؟؟کجا بریم که ارامش روان داشته باشیم؟؟؟گناه من چیه که بچه ی بزرگم؟؟؟پدرم میگه اگه مامانتو راضی نکنی برگرده حلالت نمیکنم تا زندگیت از بین بره که خیر نبینی من چی کار کنم که طاقتم تموم شده؟؟؟؟ نه درس میتونم بخونم نه ارامش دارم فکر اینده ی برادرام دیوونم میکنه مث خر تو گل گیر کردم….((لطفا گوسفند نباشید اگر همدیگرو دوست ندارین بچه دار نشین و اگر شدین یکی بیارین که یه نفر بدبخت شه ))البته صدرحمت به گوسفند…

  23. Mohammad says:
    text for dislike(0) text for like(2)

    سلام.پدرم نه معتاده و نه روانی. ولی از من متنفره از همون زمان بچگی فقط دنبال یک بهونه بود که منو بگیره زیر بار کتک.مثلا همین دیشب به خاطر یک سلام نکردن منو زد. و از مدرسه رفتن منعم کرد بر عکس برادر کو چیکمو خیلی دوست داره تازه نا خواسته هم بوده خدا کنه بیشتر هم دوسش داشته باشه. من تو سختی بزرگ شدم.نه معتادم .نه زبون درازم.درس خون و نمره اول کلاس هستم.با ادبم.همه ازم تعریف میکنن.به غیر از پدرم.من ۱۶ سامه الان به پدر نیاز دارم او حتی نمیدونه مدرسم کجاست یا کلاس چندمم رشتم چیه؟ فقط اسمش بالای سرمه.دیشب می خواستم خودمو بکشم فقط به خاطر مادرم که خیلیییییی دوستم داره و برادرم و عشقم.مادرم بدون من نمیتونه زندگی کنه حتی دیشبم به خاطر بابام پرید جلوم.داداشم که بدون من نمیتونه زندگی کنه خیلی دوستم داره.و عشقم،الان دارید میگه اره دختر بازه و از یک طرف دیگر اینا همش حوس هست.ولی نه من به یک دختر قول دادم نمیتونم داغونش کنم خیلی همو دوست داریم من که هیچوقت ولش نمیکنم. حتی دیشب به خاطر او خود کشی نکردم چون بهش قول داده بودم که هیچوقت ولش نکنم و تنهاش نزارم نمی خواستم این مادرم و برادرم و عشقمو داق دار کنم.هدف من از نوشتن این نامه درد و دل کردنه و اروم کردن خودم.

  24. یه بی اعصاب says:
    text for dislike(0) text for like(2)

    پدر و مادرم توی روستا و پایین شهر بزرگ شدن و فرهنگشون متوسط. هر سری سفر میکردیم به روستا از طرف فامیل هامون تحقیر و تمسخر میشدم به طوری که هروقت منو میدیدن مسخرم میکردن، منو میزدن، فحش میدادن و از جمع بیرونم میکردن و بابا و مامانم یه گوشه وای میستادن و میخندیدن. همیشه پشت سرم پیش فامیل غیبتم رو میکردن.هیچ صحنه ای رو توی ذهنم ندارم که بابام بغلم کرده باشه و بگه دوستت دارم. همیشه بین منو و خواهرم فرق میزاشتن. همیشه توی بحث ها برنده رقیب منه. مهم نیست که رقیب من کی باشه یا چی بگه. مامان و بابام ازش دفاع میکنن چون یه جورایی براشون ثابت شده که هرچی من بگم غلطه! هیچ وقت توی دعوا ها و اختلافاتم با بقیه طرف من رو نمیگرفتن و نمیگیرن. هیچ پشتوانه مالی قوی نداشتم. دوستان با کلی پول باهم میرن مسافرت ولی بابام خرج سفر من رو زورش میاد بده. کلی مشکل عصبی دارن که متاسفانه به منم داره میرسه. هیچ کدوم از دوستان و فامیل هام منو درک نمیکنن. اعتماد به نفسم به طور فاجعه آمیزی پایینه. افسرده و خجالتی ام. گوشه گیر و گوشه نشین و منزوی شدم. ازم میپرسن چرا گریه میکنی؟ میگم زندگیم سخت شده. میگه : آخی! کوه کندی؟ کجای زندگیت سخته؟ چی برات کم گذاشتم؟ برو نگاه کن پایین شهر همه بچه ها دارن کار میکنن صداشون در نمیاد.
    میخوام برم پیش روان شناس ولی پول بهم نمیده. هیچ کس هم نیست باهاش حرف بزنم. خدایا خودت تمومش کن. خسته شدم

  25. یه فرزند says:
    text for dislike(0) text for like(0)

    مرسیباشه

  26. Roro says:
    text for dislike(0) text for like(2)

    من ب شدت از خونوادم متنفرم هیچی نمیتونه نظرمو در باره خونوادم عوض کنه بهیچ وجه.ب شدت با بیرون رفتنم مخالفن نمیخوان با دوسام باشم منو ی کلفت بیش نمیدوننواقعا تنفر انگیزه مریض بشم بمیرم هم حتی ب تعارف منو دکتر نمیبرن پول هیچ قیافه هیچ کلا زندگیم گوهه گوهفقط ع خدا میخوام نجاتم بده

  27. هنگامه says:
    text for dislike(0) text for like(5)

    سلام . شما ها پدر و مادر بد ندیدید . مادری که به دخترش بگه ما تو را نمیخواستیم . میخواستم سقط کنم . زیادی بودی . دختر نمیخواستم .
    وقتی دانشگاه قبول شدم . مادرم به من میگه هر چی خرجت کردم باید وقتی کار کردی به من پس بدی .
    ازدواج هم که میخواستم بکنم ، مادرم گفت فرزند دختر به درد نمیخوره میشه دختر مردم ، یک چند تا جهاز دست دوم داد و ما را انداخت بیرون .
    وقتی بچه دار شدم اصلا خانه من نیامد . تنهای تنها بودم .
    مادرم همیشه به من میگه بچه فقط پسر خوبه . صد دفعه این جمله را به من گفته .
    وقتی برای صله رحم به خانه مادرم میروم . موقع غذا خوردن ، ران مرغ را برای برادرم میگذارد و یک تیکه کوچک از بال را برای من .
    عید نوروز هم که میشه ، جلوتر زنگ میزنه که نیا حوصله ندارم.
    مادری که اصلا من را چون دختر هستم دوست نداشت . و مثل پروانه دور برادرم میگردد .

  28. kamand says:
    text for dislike(0) text for like(1)

    داغونم اینقدر اشک ریختم ک دیگه اشک تو چشام نمونده نمیدونم چیکار کنم خیلی اذیت میشم اصلا به حرفام گوش نمیکنن واسشون مهم نیست حتی اگه بمیرم لطفا نگید پدر و مادرا خوبی بچه هاشونو میخوان چون همونان ک باعث شدهح الم اینجوری بشه…خوشبحال بچه هایی ک درک میشن بااونا خوب رفتار میکنن بهشون توجه میکنن…حالم خیلی خیلی بده خدا کمکم کن نمیدونم چی بگم هرچی بگم کمه

  29. رضا says:
    text for dislike(1) text for like(4)

    سلام من پسری ۱۹ سالم.که به دلایلی نتونستن سقطم کنن.پدر مادرم به من زیاد لطفی نکردن.منو همیشه میکوبن.خسته شدم دیگه؛ من اصلا بچگی نکردم. باورتون میشه من اصلا با خانوادم به پارک نرفتم چه برسه به شهر بازی.همیشه چیزای ارزون و بدرد نخور پوشیدم و استفاده کردم.وضعمون بد نیست.ولی حیفشون میاد واسه من خرج کنن. همش به بچه بزرگترشون اهمیت میدن.دوست دارم کنار یکی باشم که دوسم داشته باشه.مثلا اگه دختری باشه که مثل من پدر و مادرش زیاد دوسش ندارن خیلی خوبه چون فک میکنم حرف همو بهتر میفهمیم.خدا رو شکر حداقل فکر میکنم چهره جذابی دارم.واسه کنکور ۹۷ دارم میخونم که بتونم جایی قبول شم.تا از این خونه برم و اگه بتونم خیلی دیر به دیر بیام.

  30. فاطمه says:
    text for dislike(0) text for like(0)

    سلام من پدرم تو دوازده سالگی فوت شد من موندم با مادری که مشکل روانی داره ولی به ظاهر سالمه زندگی رو برام جهنم کرد از بچگی افسردگی داشتم ارامبخش مصرف میکردم الان ۲۱سالمه افسردگی شدید دارم به هرکاری دست میزنم شکست میخورم ومامانم خوشحال میشه ومیگه دیدی گفتم تو موفق نمیشی تو هیچی نمیشی درسم خیلی خوب بود ولی انقد بهم گفت تو هیچی نمیشی واقعا هیچی نشدم یبارم نامزد شدم با مردی که لاشی بود از دستش راحت شم کلا از بچگی اتفاقای بد برام میفته باعث وبانیش مامانمه خیلی دعا کردم یا من بمیرم یا اون.همیشه بهم میگه خودتو بکش چندبارم خواستم خودکشی کنم ولی جراعتشو نداشتم قرص انداختم نمردم. ۲۴ساعته نماز میخونه.خداچرا بزرگترین نعمت این دنیا که والدین خوب بودن رو از من دریغ کرده منم میخواستم مثه دوستام بهترین کسم مادرم باشه هیچکسو ندارم دیگه نمیخوام زنده بمونم هیچی خوشحالم نمیکنه فقط مرگ میخوام .مامانم داعم بهم انرژی منفی داده خب معلومه تا اخر عمرم به هرچی دست بزنم شکست خواهم خورد

  31. Hmt says:
    text for dislike(0) text for like(3)

    واقعا ..خدا خواست که این سایتو پیدا کردم واومدم دیدم کسایی دیگه هم هستن مثل منو خواهر برادرام که سختی بکشن..

  32. saman says:
    text for dislike(0) text for like(1)

    سلام من سامان هستم ۱۹سالمه و اهل نهران هستم علت تنفرم از پدر و مادرم باهمه مقداری فرق داره من به خاطره بی توجهی و بی عاطفه بودن پدر و مادرم ازشون متنفر نشدم بلکه به خاطر اهمیت بیش از حد ازشون متنفرم
    نمیزارن با دوستام برم بیرون : نمیزارن تنها باشم: نمیزارن سرم تو گوشیم باشه : جلوی پیشرفتم رو میگیرن : خودشون برام تصمیم میگیرند کلا والدین من ۲ تا زندگی اداره میکنن ولی من مجبورم زندگیمو مثل رابطه ارباب رئیتی بگذرونم
    رفتار های بقیه رو توی سرم میزنند . هی میگن خاک تو سرت فلانی اینجوریه چرا تو نیستی؟
    جلو بقیه آبروی منو میبرند .
    شما نمیدونید سرکوب خوردن به خاطر چیزی که حقته چه قدر سخته
    از همه مادر و پدر ها میخام روزی نیم ساعت نه بیشتر و نه کمتر برای فرزندتون وقت بذارید
    فکر نکنید با گذشت زمان خوب میشه بلکه شما با این رفتار ها فرزندتون را تحریک به خشونت و خود نمایی میکنید و همین طور به خاطر کار هایی که خود عامل آن هستید با فرزندتان بد رفتاری میکنید
    ولی خواستم بدونید شاید همتون الان سر حالید و احساس قدرت میکنید ولی یادتون نره همیشه زمان قدرت مند تر شاید الان قدرت مند هستید ولی وقتی پیر و سال خورده شدید آن گاه چوب کار هی خود در گذشته را میخورید:)
    اون موقع راهی برای برگشت نیست:)

  33. raha says:
    text for dislike(0) text for like(0)

    سلام من ۱۴ سالمه و مامانم خیلی سر نمراتم حساسه و حتی کتکم میزنه الان معدلم نفر۱۲ مدرسه شدم مامنم منو میکشه چیکا کنم

  34. کوزت says:
    text for dislike(0) text for like(1)

    چرا باید شرایط زندگیم اینجوری باشه؟توی دنیای ب این بزرگی هیشکی رو ندارم درد دل کنم باهاش.اگه اشنا باشن بعدا توی بهترین حالت همین شرایطو تو سرت میکوبن و حالتو گوه میکنن. اعضا خانوادمم ک هیچی. بچه اخری بودن هم مشکلات خودشو داره. فقط از خدا میخام شرایطو برام فراهم کنه از این خونه برم.
    درسن۲۳ سالگی فوق لیسانسمو گرفتم اما مادرم همیشه منو با بیسوادترین دختر فامیل مقایسه میکنه اصلا هر چی میگم طرفداد بقیه مردم دنیا بجز من ک دخترشم.هیچ وقت نگفت افرین همیشه میگه هنر نکردی. همیشه دوسداره بقیه راضی باشن جز منه بدبخت. ای خدا میشه یروز شرایط زندگیم درست بشه.
    خدایا تورا به بزرگیت قسم مادر و پدری که قدر بچشونو نمیدونن بهشون بچه نده.

  35. هستی says:
    text for dislike(0) text for like(3)

    باسلام به همگی ,بعضی از مطالب خیلی برام ناراحت کننده بود هیچ فکر نمیکردم که تعداد پدرومادرهای بی معرفت اینقدر زیادباشه,برای همه ی عزیزانی که مشکل داشتن دعا میکنم واز خدا میخوام که کمکشون کنه ,خدا پدرومادرهای بد رو نبخشه چطور میشه که بعضی ها اینقدربی عاطفه میشن,من خودم مادر هستم باید حواسمو جمع کنم که این اتفاق توی خانواده ی من نیفته وبچه هام درست وبی عقده بزرگ بشن,خدا به هممون کمک کنه

  36. نگین says:
    text for dislike(0) text for like(0)

    خیلی خسته ام.مادرم از‌صبح فحش میده توهین میکنه از‌صبح داد میزنه بیست وپنج سالمه
    ارزوی مرگ دارم .همش اشتباهات گذشته رو میزنه تو سرم تحقیرم میکنه همش میخوام بهش نزدیک بشم اما دوری میکنه از‌صبح تا شب دعوا وفحش .ازش متنفرم.از صبح مثل خر جون میدم تو خونه اما اون دست به سیاه وسفید نمیزنه

  37. م says:
    text for dislike(0) text for like(0)

    سلام من یه مرد ۳۳ ساله هستم پدر من یه ادمیه که خودشو ادم درستی نشون میده اما در حقیقت یه اعیاشه که کل زندگیشو سر این موضوع گذاشته.من ادم با ابرو هستم نه میتونم روش وایسم نه ساکت بمونم خون خانواده رو کرده تو شیشه ۶۰ سالشه.من دو ساله بیکار شدم اونم کارگاه داره بخاطر اینکه من اونجا باشم نمیتونه اون کارارو بکنه دوس نداره من برم.خواهرام هم خونشون نمیرن مادرم هی غصه میخوره.

  38. علی says:
    text for dislike(0) text for like(1)

    من خیلی بد بختم از بی پولی و بی محبتی از ناحیه پدرم، ۱۹ سالمه و اصلا آرامش نداشتم تو زندگیم، همیشه پدرم با من دعوا میکرد سر کوچکترین مسائل، هر روز خدا هم که از سر کار بر می گشت تو خونه دعوا میکرد با من و مادر و خواهرام، و بیشتر من و مادرم و اذیت میکرد و بعضی وقت ها کار به کتک کاری میکشید ، پدرم مشکل اعصاب داره و همیشه من و با بقیه مقایسه میکنه و هر روز دعوا داره با من، انگار بچه سر راهیم، الآن هم از لحاظ جسمی و روحی خرابم اعتماد به نفسم و از دست دادم لکنت زبان گرفتم افسرده شدم، چشمام خیلی ضعیف شده بدنم و پاهام درد میکنه همیشه کم خون ام هستم، حالا میگید با این وضعیت چیکار کنم، من در دوران مدرسه همیشه شاگرد اول بودم تا وقتی که ۴سال پیش لکنت گرفتم و درسم به شدت افت کرد خیلی تنها شدم من همیشه نمازم میخونم موذن مسجدمونم بودم بچه خیلی مهربونی هستم و به دیگران کمک میکردم ولی حالا هیچکس نیست دست من و بگیره به کی بگم به دلایل مشکل مالی از ۱۲ سالگی میرفتم سر کارهای سخت برای مردم من خیلی زود به بلوغ رسیدم و بدن ورزیده ای داشتم اون موقع ولی حالا چی کلی درد و مرض به کنار، عصبانیت های هر روز پدرم به من و کجای دلم بزارم به منم پول نمیده برم جایی از منم انتضار داره برم سر کار، بخاطر بی پولی امسال نتونستم برم دانشگاه با این لکنت لعنتی با اینکه خیلی علاقه داشتم و پدرم مجبورم کرد تا برم سربازی قراره ۲۰ روز دیگه برم خدمت با دردهای فراوان و فقط بخاطر مادرم که خیلی دوسش دارم این زندگی لعنتی و تحمل کردم و میکنم تا یه روزی دردها و رنج هایی که مادرم تو این سالها از پدرم دیده رو براش جبران کنم، از هر کسی که این متن و میخونه میخام که برام دعا کنه که در آینده موفق بشم و برای همتون آرزوی موفقیت دارم

  39. میثم says:
    text for dislike(1) text for like(0)

    سلام اینایی که میگن مادر و پدر فلانن خوبن مثلا درسته اون بجاش ولی وقتی ی مادر یا پدر از لحاظ فکری فقر دارن خاسته یا ناخاسته به بچه هاشون ظلم میکنن فایدش چیه دیگ من و امثال من محبت میخاییم زندگی خوب میخاییم ما که مسئول کم درایتی پدر و مادر خودمون نیستیم که به بهانه دوست داشتن به ادم ضرر میزنن اگه همچین دوست داشتنی ضرری به ادم بزنه نمیخاد محبت کنن بزارن بچه هاشون راه خودشونو برن که مطمئنن موفق میشن .

  40. ایدا says:
    text for dislike(0) text for like(2)

    خب سلام به همه دوستان
    من معمولا. انقد بی حوصلم که فقط کامنتارو نگاه گذرا میکنم
    ولی اونقدر دلم گرفته که مبخوام راجب زندگیم بنویسم
    من یه دختر ۱۶سالم امسال سال یازدهمم
    مادرم پنجاه و چهار سالشه و پدرم شصت سالشه
    از بچگی به خاطر رفتارای کوچه بازاری و حرف های زشتش متنفر بودم
    و همیشه مادرمو حتی از خدام بیشتر دوست داشتم
    همیشه میگفتم وقتی حالشون بد بشه همیشه کنارشون میمونم
    ولی. ولی. دیگه نمی تونم تحملشون کنم رفتارشون خارج از حد تحمله
    نمیتونی تحملشون کنی
    ازشون متنفرم

    خواهش میکنم تو رو به هرچی مقدساته قسمتون میدم تو رو جون عزیزاتون
    وقتی سنتون از ۳۸ میگذره بچه دار نشین
    به خدا گناهه. سقد نکردن اون بچه مظلوم
    از بچگیم روابط. اجتماعیم خیلی پایین بوده…هیچ دوستی ندارم…هیچ کس و ندارم…به پدرومادرم نگاه میکنم که عذاب روحمن..به برادر و خواهرمم بخوام بگم اونا دعوا باهم میکنن و میکننو….(هزار جور داستان میشه)
    دیگه قلبم نمیکشه
    پارسال افسردگی شدید داشتم جوری که توی خواب جیغ میزدم
    حالم خیلی بد بود قرص میخوردم
    اما خودم قرصارو گذاشتم کنارو سعی کردم به خودم بیام و زندگیمو کنم
    اما نمیشه
    دوباره دارم دچار افسردگی میشم
    خیلی تنهام
    خیلی
    با خدام قهرم چون ولم کرده
    منو دیگه نمیبینه
    لطفا نصیحت نکنین و بگین با خدا قهر نباشو اینا …
    لطفااا
    من دلایل زیادی دارم
    تا یه جایی مصلحته
    اما از یه جای به بعد دیگه مصلحت نیست و…

  41. jhan says:
    text for dislike(0) text for like(2)

    من افکاره و احساس خیلی زشت و پلیدی در رابطه مادرم در افکارم چندین ساله بوجود امده و نمیدانم چگونه رها شوم از این افکار

    • النا says:
      text for dislike(0) text for like(0)

      سلام.من از پدرو مادرم بیزارم.۱۸سالم بود ک نزاشتم درس بخونم بخاطر اینکه شصت هزار تومن ندادن برا ثبت نامم ،داشتن اما ندادن،من فرستادن تو مطب ی دکتر برا منشی گری اون دکترهم چشم ناپاک داشت هر روز بازم دلم برا خانوادم میسوخت میگفتم اونا بهم پول مدرسه رفتن و ندادن ولی من هر چقدر کم کمکشون میکنم،اما اونا چی هر شب کتکم میزدن،یروز بخاطر کار نکرده داداشم بهم گفت با فلانی تو دوستی گفتم ن،کلی کتکم زد جالبتر اینه مامانم فقط نظاره گر بود.دلم از همه گرفت با اولین خواستگارم ک معتاد بود فرار کردم اما خودمو از ی چاه دیگه انداختم تو ی چاه دیگه.بعدش با بدبختی طلاق گرفتم باز برگشتم تو اون خونه ،روزگارمو سیاه کردن ،نشستم سر درسم با بدبختی یارانمو جدا کردم ی مقدارهم از همسر اولم پول گرفتم با شرایط بد خانواده نشستم سر درس.باورتون نمیشه ی شب از ظهر مامانمو و بابام کتکم زدن ک چرا تو رفتی خونه دوستت.خدا یاریم کرد دریو خوندم و الانم ی خانوم وکیلم.اما در حال حاضرم مشکل دارم،تازه نامزد کردم همسرم دستش خالیه و مادرم هر روز اینو میکوبه تو سرم .میگن باید طلاق بگیری .چون الان وصع اقتصادیم خوب شده باهام مهربون شدن کسایی ک از محبت از یزره پول دادن تو زمان دانشجوییم همه چیو دریغ کردن ازم الان دلسوزم شدن میگن طلاق بگیر.نامزدم بچه خوبیه اما اونم بدتر از من از خانواده شانس نیاورده و دستشو نمیگیرن تا ازدواج کنیم.امشب به نامزدم پیام دادم مامانم فهمید کلی فشم داد انگار ک ب دوست پسرم پیام دادم.خلاصه بازم هر چی از دهنشون دراومد بهم گفتنو و میگن باید از خونه ما بری پولاتو جم کردی بدی به شوهرت .بابام میگه چون تو خونه منی الان باید ماهی یک ملیون خسارت بدی بهم،من ی ریال ازشون پولم نگرفتم منت خونه و ی نهار و شامم میزنن تو سرم.دایم فشهای بد میدن حتی بهم میگن تو…دلم پر.خدااز این ا‌ما میگذره.فقط از ناچاری موندم تو این خونه دعام کنید مشکل مالی همسرم حل شه برم از این خونه

  42. محمد says:
    text for dislike(0) text for like(0)

    مادرم زن مهربونیه ولی پدرم یه ادم خشن و معتاده شغلش هم نظامیه فضای خونه ما مثل پادگانه من بیست سالمه تا چهارده سالگی پدرم موی سرم رو با شماره ۸ میزد همیشه مثل ارباب رئیت بود سرباز هاش توی پادگان بهش میگن پدر انقدر که با اونا خوش رفتاره ولی توی خونه با ما مثل حیوان رفتار میکنه مادرم بیچاره خیلی ضعیف الاراده است تحت امر پدرمه و سی ساله مثل کلفت حتی بد تر کار میکنه و تمام بدنش داغون شده پدرم حتی دو ریال برای دکتر رفتن بهش نمیده ولی برای دوستاش و خوش گذرانی های خودش و اعتیادش پول خرج میکنه به خدا قسم هر دوسال سر عید برای من و برادرم لباس میخره دیگه مادرم رو که نگو لباس های ده سال پیشش رو هنوز میپوشه وقتی میریم خونه اقوام طوری تعریف میکنه که ملیونی واسشون خرج میکنم ماهم از ترس اینکه وقتی برگردیم مارو به فحش و ناسزا نگیره با لبخند رضایت سر تکون میدیم هر ثانیه توی عمرم ارزوی مرگ داشتم هزاران بار خواستم خود کشی کنم ولی به فکر مادر بدبختم میافتم و برادر کوچکم و منصرف میشم خدایا این دیگه چه بلاییه خدایا چرا من

  43. .... says:
    text for dislike(0) text for like(0)

    سلام به همگیتون.
    من دانشجوی روانشناسی هستم ،
    دیدگاه من هم در رابطه با حرفاتون بخوانید
    هر زمانی که احساس کردید که با شما خوب رفتار نمیشود خودتان رفتارتان را تغییر دهید اگر رفتارتان معمولیست خوبش کنید اگر خوب هست خوبترش کنید و به سمت بهتر شدن پیش بروید،تغییر را از خودتان شروع کنید مطمئن باشید که جواب میگیرید،
    در واقع این مادر وپدرها نیستند که زندگی را برای ما میسازند خداوند انسان را قدرتمند ساخته که خودش به تنهایی قدرت ساختن زندگی را که دوست دارد داشته باشد پس خودتان برای یک زندگی عالی به تنهایی قدم بردارید و تلاش کنید توکل به خدا کنید،
    خوشبخترین ادمها فقط کمتر گله میکنند.

  44. روشنک says:
    text for dislike(0) text for like(0)

    دلم آغشته اندوه این تنهای تلخ است!
    مرا یارای گفتن نیست!
    تورا گوش شنفتن هست؟!
    من که نه توی مجردی زندگیم خوب بود نه زندگی متاهلی.خیلی دلم گرفته من تو سی سالگی موهای سرم سفید شده رابطه م رو با خانواده ام قطع کردم نه زنگ میزنم نه میرم,چون نسبت به من و دخترم خیلی بی عاطفه ن,آرزوی مرگ شوهرم رو دارم چون داغونم کرده ,تهمتهاش ,حرفاش ,نیش زبونش,خسته شدم, همیشه دلم یه تکیه گاه و یه حامی مهربون میخواست,خدای مهربون من ,همه چیزای خوب رو از من دریغ کرد,آدم هیچی نداشته باشه ولی یه حامی خوب داشته باشه.
    من از ته دلم, از خدای مهربونم,برای همتون یه زندگی عالی توام با شادی وسلامتی رو آرزو میکنم,به خدا میسپارمتون…

  45. آریانا says:
    text for dislike(0) text for like(0)

    ازوقتی که بچه بودم شاهد ظلم و کتک و بدرفتاریهای شدید پدرم که البته مجبورم اسمشو بزارم اینجا بودم…کتکهای با چوب به شدت بر ران مادرم…چون گفت اینهمه پسرم محمدرضا برات کشاورزی کرد…حالا که محصولتو فروختی یه پیرهن براش میخریدی پیرهنش پاره ست….و….درگیری شدید…صورت مادرم جلو چشممه که زیر کفشهای کثیف پدر لگد میخورد …گِل زیر کفش پدر روی دندونهای مادرم بود….محمدرضا برادرم دردفاع ازمادر با پدر درگیر شد….و خواهرم شهیده قمر که با جمع کردن جای خرمن میخواست براخودش ساعت بخره….بعد هفته ها زحمت پدر پول گندمها رو بهش نداد و گریه های خواهر مرحومم….آوردن هوو سر مادر..و همیشه از هوو و بچه هاش پیش مادر مڟلوم تعریف کردن….پدر حتی توالت میرفت جای خودش رو نمیشست که مادرو آزار بده….پدر خیلی کثیف و پلبده…..شصت سال مادرو زجر داد تا سکته اش داد….الان یکفته ست مادر به رحمت خدا رفته….مادر داغدیده….مادرشهید….اینقدر آزارش دادن تا دق کرد….بعد حتی اجازه ندادن پرستار تو خونه اش بیاد….آوردمش خونه خودم ازش بیست روزی نگهداری کردم…بقیه باهام قطع رابطه کردن….چون برادر کوچکم سالها بود که کارت حقوق مادر دستش بود و برا خودش خرج میکرد….اما من بعد سکته مادر …بعد اینکه همه بریدن از نگهداریش گفتم کارتشو بده تا براش پرستار بگیرم…همه ازم دور شدن….مادر مرد….راحت شد….مادرمو دق دادن….خیلی پستیهای دیگه که اگه بنویسم طومار میشه….مادر مرد راحت شد….اما حسرت و خون دل خوردنش موند برا من…..عدالت خدا کجاست….کاش انتقام میگرفت ازشون خدا….حالا همه مردن…برادر خواهر مادر و همه تبدیل به پول شدن رفتن تو جیب پدر …حال میکنه براخودش….همه چی به نفع اون شده…بازنده ماییم….پس عدالت خدا کجاست …بروجرد…دختر ته تغاری بی کس وتنهای مادر

  46. مجد says:
    text for dislike(0) text for like(0)

    سلام

    من عاشق پدر و مادرم هست. عاشق عاشق خیلی دوسشون دارم همیشه از خدا می خوام که لطفش را از آنها دریغ نکنه

  47. vahid says:
    text for dislike(0) text for like(0)

    دوست عزیز پیامت رو خوندم بدون تنها نیستی منم بخشی از زندگیم شبیه توئه …
    یه پدر بالاسرمونه همش سرکوفت دیگرانو میزنه … به مادرم میگه تو زن نیستی تو مهر مادری نداری … به منو داداشام گیر الکی میده و دیگران رو به رخ میکشه … داداش کوچیکم یه بار فرار کرد از خونه ولی دوروز بعد بخاطر مادرم برگشت … منم همینطور فرار کردم ولی بخاطر اشک مادرم برگشتم …عاخه این چه دینیه که این ادم سزای کاراشو نمیبینه … به خدا خسته شدم … نه خواب میفهمم چیه نه غذا میفهمم چیه نه زندگی … میرم بیرون مردم رو میبینم که میخندن و شادن منم دق میکنم . حسرت میخورم … بخدا اگه معتاد بود میگفتم بخاطر اعتیادشه … هم مادر بزرگم هم عمه ها و عموهام از دستش شاکین .. بخدا بریدم … هرکی این پیامو دید برام دعا کنه … شاید خودکشی کردم

  48. محمد says:
    text for dislike(0) text for like(0)

    سلام به همه دوستان غصه زندگی من خیلی عجیبه….من محمد ۲۰ ساله هستم یک آدم افسرده و بدبخت پدر و مادرم معلم هستن و از وضع مالی خوبی برخورداریم…برای من هیچی کم نذاشتن جز مهر و محبت…کلا بچه هاشون رو دوست ندارن
    …پدرم مردی بسیار مغرور و احمقه…از کودکی منو تو منگنه گذاشته…هر جا میره از من بد میگه حتی اگه پسر عمه یا خاله هام منو بزنن هیچی نمی گه…همیشه به من بی عقلی و ساده لوحی رو نسبت می ده…در حالی که من همچین آدمی نیستم ولی اونقدر منو با این حرفا نصیحت می کنه دیگه کم کم باورم شد که واقعا آدم بی عقلی هستم…همیشه موقع حرف زدن حرف منو قطع می کنه…منو جلوی همه مسخره می کنه…خواهر و برادرم هم مثل پدرم هستن و من کاملا تبدیل به یک دیوانه شدم…همه کارهای پدرم ریاست با این که حج رفته…اونقدر بهم فشار آمده که فراموشی گرفتم وقتی حرف می زنم حرفام تناقض داره…افسردگی گرفتم…هر سری با هم دعوا می کنیم به خدا پناه می برم…از خدا می خوام تا این شیطان رو از زندگیم محو کنه…من جز بچه درس خوان ها بودم ولی وقتی اعتماد به نفسم پایین آمد و شکست عاطفی خوردم از سال سوم دبیرستان جدی درس نمی خوندم..حالا که تو دانشگاه آزاد درس می خونم و شاگرد اول هستم ولی براش مهم نیست و منو با همه مقایسه می کنه و بهم تعنه می زنه…همین الان که دارم تایپ می کنم از خدا خواستم تا همه کسایی که مشگل دارن تا جایی که ممکنه کمکشون کنه…در پناه حق

  49. Aaa says:
    text for dislike(0) text for like(0)

    سلام.من یه دختر۱۹ساله ام که متاسفانه در یه خانواده کاملا سرد و بی تفاوت بزرگ شدم…از بچگی احساس تنهایی میکردم همیشه شاگرد ممتاز مدرسه بودم اما هیچوقت دیده نشدم نه اینکه دیدنی نبودم انگار هیچکس حوصله یه بچه ای که اشتباهی به دنیا اومده بود رو نداشت.تو یه سن ۱۳سالگی افسردگی شدید گرفتم و بیمارستان اعصاب و روان بستری شدم .و هزاران هزاران اتفاق تلخ دیگه که گفتنی نیست .میخواستم به هم ه ی شما عزیزان بگم اینجور خانواده ها هیچوقت درست نمیشن یا باید را ه حل پیدا کنیم یا تحمل کنیم من راه حلم سکوت واینکه یه کار خوب پیدا کنم و بر م دانشگاه ما وضع مالی بدی هم نداریم اما پدرم هیچوقت حاضر نشد نیاز های منو برطرف کنه همیشه حسرت همه چیز به دلم مونده اگه شماها وضع مالی بهتری دارید یا حداقل شغل دارید قدرشو بدانید البته اگه امکان و اجازه خروج کردنشون دارید اما میدونم با همه این حال اکثرا زندگی تا آلان تویه برجکمون زده اما اینو بدانید دنیا همیشه یه جور نیست آدما و همه چیز خواهند رفت و تو نمیتونی نگهش داری ولی یه طور دیگش بر میگرده بهت.یادتون نره آن کس که نداند نخواهد که بداند!امیدتون به خودتون باشه تلخه ولی حقیقت‌

  50. Mahsa says:
    text for dislike(0) text for like(1)

    منم با اینکه اصلا خانواده صمیمی ندارم و موجب ارامشم نیستند.ولی دیگه مجبورم تحمل کنم و بسازم.. خدا خیلی خسته ام..فقط کسی که درآمد داشته باش به چشم مادرم دوست داشتنی هست.. دیگه خسته شدم.. از هیچ کسی هم تقاضای کمک ندارم… فقط منتظرم ببینم که کی مرگم فرا میرسه.
    اگر کسی میتونه از این خانواده ها دوری کنه و یه شرایط بهتری رو برای خودش به وجود اگرهم کاری از دستتون بر نمیاد دعا کنید یا وضعیت بهتر بشه یا مرگ سریعتر برسه.

دیدگاه خود را بنویسید: (توجه: برای درج بک لینک و تبلیغات با آی دی kamranzxc در تلگرام تماس بگیرید)

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *