تنفر از والدین: چرا برخی فرزندان از والدین خود متنفر میشوند؟

1 ستاره2 ستاره3 ستاره4 ستاره5 ستاره (59 امتیاز, میانگین: 3٫61 از 5)
Loading...

مطالب مرتبط

1,696 دیدگاه

  1. یاسمین says:
    text for dislike(1) text for like(8)

    من ۱۲ سالمه و یک برادز ۹ یا ۱۰ ساله دارم که مادرم همیشه به اون توجه می کنه…برایش هر جی بخواد می خرند اما من…خودشونو به یه راه دیگه می زنند و وقتی این مشکل رو با اونا در میون می ذارم میگن:چرت و پرت نگو…اما من قشنگ حسش می کنم…الانم هیچکسی رو جز عشقم و بهترین دوستم،دوست ندارم.خداحافظ

  2. مریم says:
    text for dislike(0) text for like(2)

    پدر منم یه جورایی به مفت خوری عادت کرده بود و من هیچ وقت ازش چیزی ندیدم حتی جهیزیه منم برادرم و پدر بزرگم (پدر مادرم) برام خریدن اخلاقشم سگ بود محبتم ازش ندیدم ولی خدا رو شکر مادرم خوب بود و ما رو جایی رسوند حالا که پیر شده و احساس تنهایی میکنه انتظار داره کل گذشته رو فراموش کنم و من بهش محبت کنم

  3. مریم says:
    text for dislike(0) text for like(0)

    من اکثر پیام هاتونو خوندم یکم آروم شدم وقتی دیدم آدمهای مثل من زیاده .. من و خواهرام هم ۲ سالی میشه که مامانمونو از دست دادیمو و با اخلاق بد پدرم زندگی میکنیم .. زندگیو به کاممون زهر کرده البته وقتی مامان خدابیامرزم بود هم همین بساط بود ولی حداقل اونموقع به عشق مامانم تحمل میکردیم ولی الان که اون رفته ما شدیم برای بابام یه سد بزرگ برای زن گرفتنش… فوق العاده خسیسه و با وجود اینکه خودمون کار میکنیم و حتی ۱ تومن هم خرج ما نمیکنه ولی با این حال هر روز سرکوفت میزنه که برید برای خودتون جدا زندگی کنید من تا کی باید شمارو تحمل کنم.. همیشه پیش فامیل بزرگ نمایی میکنه و میگه برای ما همه کار میکنه در صورتی که ما همه کارهای خونه و آشپزی هارو انجام میدیم و نمیزاریم آب تو دلش تکون بخوره… هیچ وقت برای ما کاری نکرده ولی همیشه منت میزاره.. هر شب دعوا راه میندازه و گریه مارو در میاره … موندم از کارای خدا که باید مامان مهربون مارو ببره اون دنیا ولی این آدم از خودراضی بی احساسو بزاره که مارو عذاب بده… امیدوارم که مشکل همه حل بشه

  4. بدبخت says:
    text for dislike(0) text for like(1)

    منم خیلی از دست بابام دلگیرم اصلا به من محبت نمیکنه نگاهش معنی اضافه بودنم رو میده خیلی بهشون احترام میذارم ولی اصلا نمیفهمه خیلی بین دختراش و پسرش فرق میذاره وقتی پدرای دوستامو میبینم که
    چطور رفتار میکنن با دختراشون دوستن جگرم میسوزه از اینکه من این همه احترام میذارم ولی محل نمیذارن الان ۲۴ سال ام شده روز تولدم وقتی داداشم بهم تبریک میگف نه تنها تبریک هم نگفت یه جوری نگام میکرد که اضافی هستی از خدا میخوام یا منو بکشه یا اونو

  5. یه دختر says:
    text for dislike(2) text for like(5)

    من یه دختر ١٣ ساله ام ، از مامانم بدم میاد ، از بابام بدم میاد ، نمیدونم چرا اعصابم رو زیادی خورد میکنن ، از من یه توقع هایی دارن که … دوستشون ندارم خیلی وقت ها خواستم فرار کنم از خونمون از دست مامانم اینا اما نشد… فقط میخوام به ،مامان بابا ها بگم این قدر به بچه هاتون گیر ندین و با بقیه مقایسه اشون نکنین ، داغونشون میکنه

  6. بدبخت says:
    text for dislike(1) text for like(10)

    من از خودم متنفرم. نه میخوام تو این دنیای کوفتی باشم نه میخوام بمیرم چون اگه مردم صد در صد میرم تو جهنم. یه جایی شبیه این دنیا. من حق تفریح ندارم .خانوادم عاشق اینن که افسرده باشن. هیچ وقت حوصله ی تفریح و خنده ندارن. بابم که همش سرش تو کتاب و قرآنه فکر میکنه اگه یه کم تفریح کنه میندازنش تو جهنم. مامانمم که همش داره به غصه های زندگیمون فکر میکنه انتظار داره منم باهاش همفکر باشم. تا میخوام یه تفریح کنم میگه همینه که هیچ چی نشدی همش به فکر خوش گذرونی هستی.همش !!!!! تو این دنیا از فامیل من یه مادربزرگ داشتم که اونم مرد.مردشور هرچی عید نوروز و تعطیلات و شب یلدا و … رو ببرن که من تو این زمانا بیشتر احساس بدبختی و تنهایی می کنم. به هر حال خدا رو شکر چه میشه کرد

  7. تنفر says:
    text for dislike(0) text for like(3)

    اسم من مهدی هست هجده سالمه و پیش دانشگاهیم رشته ریاضی ،از وقتی چشامو رو به زندگی باز کردم هیچ خیری ندیدم مخصوصا از پدر ،هیچ وقت بهم محبت نکرد،یک بارم هم نبوسید منو و نگفت که دوستم داره و یا به داشتن من افتخار میکنه،همش زیر قرض و بدبختی و صدای طلبکار ها پشت در خونه بودیم.چون بخاطر خنگیش همیشه دست به کار هایی میزد که تا خرخره زیر بدبختی بیوفتیم،داداشاش و یا حتی پدر و مادرش هم آدم حسابش نمیکنن چون میدونن آدمه کله شقیه،همیشه باعث تحقیرم جلوی دیگران میشه و بین من و بقیه خواهر و برادرام فرق میزاره!همه ی گرسنگی هامون رو بخاطر اون میکشیدیم،وحتی باعث شده بود مادرم بره بیرون سر کار و با زحمت هزینه ی زندگی مون رو تامین کنه.پدرم بیشتر اوقات منو کتک میزنه و فحش نثارم و فک میکنه یه بار اضافیم رو دوشش.حتی مادرم هم از دستش راحت نیس و امروز از دست بابام کتک خورد،آرزو نمیکنم بمیره ولی آرزو میکنم یه موقعیتی پیش بیاد تا بتونم خودم آتیشش بزنم و تیکه تیکش کنم،به جای این که بشینه اندازه ی یک سر سوزن به خواهر برادرام محبت کنه میشینه شب تا صبح پای ماهواره فیلم های چرت و پرت نگاه میکنه.حالم ازش بهم میخوره،همیشه مردم رو میزاره رو سرش و حلوا حلوا میکنه ولی به خونوادش اندازه سگ ارزش قائل نمیشه.بهم میگه ارزش چندتا سگی که توی محل کارش هست از من بیشتره!

  8. بیچاره says:
    text for dislike(0) text for like(14)

    سلام من ۳۵ سالمه مامانم انقدر من و زمان بلوغ اذیت کرد که نتونستم ازدواج کنم و انقدر زجرم داد که تمام احساسم به مرد از دست دادم و کل عمرم رو مثله ی مرده زندگی کردم من و به خاطر بلوغ تا میتونست کتک میزد به قران یک بار هم کار گناه نکردم به هم میگفت تو زشتی که سینه در اوردی روزی هزار بار این حرف و تکرار میکرد و من روزی هزار بار ارزوی مرگ و کور شدن چشمهاشو میکردم که کور شه و من ونبینه که بهم از اون حرفها بزنه حتی اگه بمیر هم نمی بخشمش,من تا چند سال پیش هیچ درخواستی از خدا نداشتم همش میگفتم خدایا میشه ی روز باشه که من و اذیت نکنند

  9. مهتاب says:
    text for dislike(0) text for like(10)

    منم ۲۸سالمه
    تمام روزای قشنگم تو جهنم با اخلاق ناجور مامانم به هدر رفت الانم یه دختر افسرده شکست خوردم
    توروخدا انصافه؟
    بعد اینکه درسمو تموم کردم از بخت بدم نتونستم کار خوبی پیدا کنم مجبور شدم برم دنبال کارایی تقریبا سطح پایینن تا وبال گردن کسی نشم
    چون همیشه مامانم میگفت ملت دارن از صب تا شب برا ۱۰۰ تومن جون میکنن تو هم بخور و بخاب
    به خاطر همه ی اینحرفا رفتم زیر دست خیلیا کار کردم اما الان همون مادر داره میگه خاک تو سرت عرضه ی کار پیدا کردنم نداری لیاقتت اینه که مستخدم بشی حرومت بشه اون پولایی که ریختیم به دانشگات آخه چقدر تنبیه چقدر حرف به چه گناهی؟؟؟؟؟ بi خاطر بدبیاریم ?به خاطر پارتی نداشتنم? به کدامین گناه نکرده آخه نامردااااااااااااااااا
    واقعا دردمو به کی بگم تمام موهام سفیده رنگ چهرم زردو افسرده
    کی میخاد تاوان روزای از دست دادمو بده
    تو یه خونواده که همش فقط دعوا و بدبختی وتنهایی ازش دیدم
    حالا خوشبحال بعضیا که خونوادشون پولدار بود خونواده ی بدبخت من مال ومنال درست حسابیم نداشتن
    میخام مستقل بشم اما خرجشو ندارم چه خاکی تو سرم بریزم؟؟؟؟؟؟؟؟؟
    الان وقتی میخام یه چیزی کوفت کنم با ترس میخورم که یوقت نگن زیادی خورد
    خاک بر سر من کاش عرضه داشتم فاحشه میشدم اینقد تحقیر نشده بودم
    خاک بر سر من

  10. مرضیه says:
    text for dislike(6) text for like(9)

    من مادرم ۴۲ سن دارم،تا حالا حرف شما بود،حالا. درد دل. منو هم بخونید،پسرم فوق لیسانس نفته و۲۵ سالشه، متاسفانه ایشون از من متنفره، خودش تو بحث ها گفته، توقع زیادی از ما داره. مثل اینکه چرا زمین و طلا داری برای بعد مردنت و بردن تو گورته،بده تا ما صاحب خونه بشیم،و از این گونه توقع ها، بهم نوهین میکنه، که بارها آرزوی مرگ کرده ام،به تلخی در اوج تحقیر ثانیه های سختی های بزرگ کردنش چون فیلم جلو چشمام میاد،میرم عکس های بچگی اش که عاشقانه که با نم نم دل بزرگش کردم با. دل شکسته و فشرده نگاهش میکنم، البته من این اواخر اشتباهاتی انجام دادم،بی توجه به پدرشان بودم و شاید دلیل خشم شان این باشه، اما من متوجه شده ام،و صد البته درصدد جبران، و کوتاهی برایش نداشته ام حتی دختری که دوست داشت با تائید انتخابش. برایش نامزد کردیم، تا کنون هم یک هزار تومانی اجازه ندادم خرج کند از لحاظ. مالی. حمایت شده اند ،بهرحال گپ من این بود توقع نداشته باشید از والدین تان،آنهارا بخاطر اشتباه هاتشان ببخشید، فقط. بیاد بیاورید نه ماه رنج بارداری و دوسال شیره جانش را داده،، آنها را ببخشید. فقط همین

دیدگاه خود را بنویسید: (توجه: برای درج بک لینک و تبلیغات با آی دی kamranzxc در تلگرام تماس بگیرید)

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *