تنفر از والدین: چرا برخی فرزندان از والدین خود متنفر میشوند؟

ارسال به دوستان
1 ستاره2 ستاره3 ستاره4 ستاره5 ستاره (54 امتیاز, میانگین: 3٫63 از 5)
Loading...

مطالب مرتبط

1,672 دیدگاه

  1. زینب says:
    text for dislike(1) text for like(15)

    من یه دختر نوزده ساله ام توخونواده ی متوسطی بزرگ شدم,فرزند چهارمم,ازوقتی چشمم باز کردم از پدرومادرم محبت ندیدم جوری هس که کنار پدرم پام رو دراز نکردم یا بدون روسری پیش پدرم ننشستم..پدرومادرم پسر پرستن,پدرومادرم انگار فقط منوبدنیا اوردن که فقط براشون کارکنه,ازبچگی با داروندار ساختم بچه کم حرف وکم توقعی بودم بزور میرفتم مدرسه درس میخوندم وقتی هم ازمدرسه میمومدم میدیدم مامانم ناهار روخوردن برامن هیچی نگهداشتن اگه هم نگهداشته یکم بود که اصلا سیرنمیشدم وباز کارای خونه انجام میدادم یا میرفتیم باغ با سن کوچیکم ازم کارمیکشیدن ولی به برادرم میگفتن بشین خونه درس بخون منم خسته میمومدم خونه شب زیر پتو به درسام نگاه میکردم یا میرفتم مدرسه اونجا نگاه میکردم و درسم خوب بود,این همه سال رفتم مدرسه یبار مادرم برام لقمه نگرف ببرم مدرسه همیشه یا با شکم گشنه میرفتم یا دوستام میداد,,ناهارم که هیچ,شامم اگه کارمیکردم میخوردم اگه نمیکردم یا دعوام میکردن یا کتکم میزدن میرفتم میموندم توانباری..پدرمم هی میگف نمیزارم بری مدرسه,تنها دلخوشی من مدرسه بود..پدرومادرم همیشه توجمع طایفه ازمن بدمیگفتن و میگفتن کاش خدا به ادم سنگ میداد ولی این بچه رو نداشتیم..با اینکه همه دخترخاله هام مث من کارنمیکردن تونازو نعمت بودن پدرومادرشون ازشون تعریف میکرد وقلبم خیلی میشکست..خلاصه تا شانزده سالگیم بزور رفتم درس خوندم وهی ازم کارمیکشیدن دختر بااعتقادو با حجابی بودم,ایقدکارای سنمین کردم اپاندیسم ترکید و رفتم بیمارستان عملم کردن البته چندهفته تو خونه جون دادم ازدرد بعد بزور بردن دکتر,بعدعملم هی به سرم کوبیدن پول بیمارستان و دارو رو,منم جزگریه کاری ازدستم برنمیمومد,پدرم بعدعمل حتی نپرسید حالم چجوره انتظار داشت من بعد عمل پاشم حیاط جارو کنم,,مادرم هی میگف بدبخت دیگه هیچکس نمیگیره تورو کاش میمردی,خلاصه رفتم کنکور دادم توبهترین دانشگاه قبول شدم وخیلی خوشحال بودم بالاخره ازاینا راحت میشم و میرم درس میخونم وشغلی برای خودم گیر میارم و دستم توجیب خودم بود,,ولی پدرم نزاشت برم چندباری هم کتکم زد داداشم کتکم زد با چاقو زد چشمم ترکید دکترنبردن چشمم عفونت کرد اخرش شوهرخاهرم منو برددکتر,,چندباری هم دست به خودکشی زدم ولی نشد..بدنم به دلایل غم و فکروخیال و نخوردن شام و ناهار ضعیف ترشد و روانی شدم,,توخونه شده بودم کلفت اینا دق کرده بودم بخدا توخونه زندونی بودم حق نداشتم جایی برم مث خیلی ازدخترا لاک و لوازم ارایشی ولباس خوبی نداشتم..پدرپول داشت ها ولی برای من خرج نمیکرد نمیدونم گناهم چی بود..مادرم هروقت میخاس برای پدرم نازکنه ازمن بدوبیراه میگف پدرمم میگف غلط کرده بندازش بیرون ازخونه ومن مجبور بودم سکوت کنم و گریه کنم..مادرم با پسراش وپدرم شام میخوردن یکی نمیگف دختر توهم بیا بخور بعد منوصدا میکردن بیا ظرفا بشور..منم یا یواشکی میخوردم یا هم با نون خشک زندگی میکردم,غرور وابروم هم نمیزاش برم خونه کسی حتی خاهرام اونجا چیزی بخورم,,شب ها معده درد نمیزاشت بخابم,خاهرم یه گوشی کهنه داشت اونوداد به من بعضی وقتا با اون گوشی بازی میکردم,,یا اهنگ گوش میدادم,,جلو اینا خجالت میکشیدم نمازبخونم یعنی صزای تلویزیون نمیزاشت,میرفتم طبقه بالا نمازوقران میخوندم تا باخدا راحت باشم وقتی میمومدم پایین مادرم میگف رفتی با پسرا حرفیدی تموم شدی ایقد میگف منم ازخودم دفاع میکردم پدرم پامیشد میزد,ایقدبهم حرفای ناجور وتهمت میزدن که خودم ازخدا شرم میکردم ازخودم متنفربودم که همچین خونواده ای دارم همیشه حسرت دخترا رو میکشیدم,خلاصه هجده سالم شد خاستگار زیاد داشتم یه خاستگاری داشتم که ازشون متنفربودم قمارباز ومشروب خور وخیلی ازمن بزرگتربود,,پدرم میخاس منو به اون بده خلاصه توخونه دعوا کردم پدرم کتکم زد برادرم کتکم زد همشون..چادرم برداشتم اازخونه زدم بیرون توراه یه پسردیدم که خاستگارقبلیم بود با چشای اشکی منودید اومد سوارم کرد و منوبردالبته بازور ولی دلم میخاس برم ازخونوادم راحت شم براهمین ازخودم دفاعی نکردم,,الان نزدیک نه ماهه که نامزدم,نامزدم هم ازخونوادم بدتر بود همش خونوادم رو به سرم میکوبید میگف حتما خیلی بدبودی که انداختنت توکوچه خلاصه ازدست سگ ها افتادم دست گرگ..الان چندماهی میشه درخواست طلاق دادم ودوباره برگشتم کنارخونواده لعنتی حمالی اینارو میکنم مادرم بهم میگه همه رفتن خونه شوهرشون توهم رفتی فرار کردی یه دستمال لکه دارشدی مادرم میگه عرزه نداری خودت نکشی,وقتی مریض میشم یه قرص نمیدن پدرم میگه بزارید بمیرع,,واقعا دیگه موندم چیکارکنم نه مرگ میادسراغم نه میتونم برم جایی نه پولی دارم نه پناهی دارم..هیچی هیچی کاش میتونستم کارکنم دستم توجیب خودم باشه ازاینجا ازحمالی ازگشنگی از تهمت شنیدن ازمنت شنیدن رها شم برم یه زندگی ابرومندانه داشته باشم..بخدا دیگه جونی روحی برام نمونده ازهرچی پدرومادره متنفرم دیگه هیچ حسی ندارم,,همه میگن ضعیف شدی مادرم میگه توخونه ما همه چی هس خب بخوره ولی کسی نمیدونه که نمیزارن یه غذای راحت بخورم,الانم دارم با شکم گشنه با معده درد اینارو مینویسم..نمیدونم چه قضاوتی درمورد من کنید شاید بگید من عیب وایراد دارم که پدرومادرم اینجور رفتارمیکنن..ولی خدا شاهده که من ازخیلیا بهترو پاک تربودم..کاش برم یه شهردور با یه مردخوب با یه ادم با انسانیت زندگی کنم یا کاش بمیرم برم زیر خاک اینهمه خاری و گشنگی تحمل نکنم..خدا دخترکافر رو هم بحال من نزاره,کاش حداقل یکم پول داشتم قلبم از خونوادم شکسته شما برام دعا کنید شاید خدا بهم رحم کرد و جونم گرف,,

    • Sh says:
      text for dislike(0) text for like(0)

      سلام زینب خانم من مطلب شمارو خوندم…دختری بیست ساله هستم از شیراز….فقط بگین من چطوری میتونم کمکتون کنم؟هر کاری که میدونید از دستم برمیاد بهم بگین…و بدونید آدمای بزرگ تاریخ که اسمشون بر سر زبون هاست و مثل خورشید می‌درخشند زمانی در زندگیشون مثل خورشید سوختند.

  2. شادی ۲۴ ساله says:
    text for dislike(0) text for like(1)

    نظرات همه دوستان رو خوندم اکثر شما نوجوان هستین و سنتون اینطور اقتضا میکنه که این حرفا رو بزنین .من بدبخت چه کنم ۵ ساله ازدواج کردم تو سن ۱۸سالگی به خاطر فرار از دست خانواده به اولین خاستگارم جواب مثبت دادم و بعد از ۳ سال اجاره نشینی به زور خودمون اجازه دادن تو زیر زمین خونه ۵۰ متریشون بشینیم اما تو همه کارا دخالت دارن برادرم که ۱۲ سالشه دختر ۲ سالمو میزنه باهاش بدرفتاری میکنه به پدرو مادرمم که اعتراض میکنم باهاام دعوا میکنن و میگن سرشو ببریم بدیم به تو .به خدا ازشون خسته شدم اگه گناه نبود ۳ تاشونم میکشتم و خواهرمو با خودم نگه میداشتم با اینکه کلی دارایی دارن ازشون ۱۰ میلیون یه ماهه قرض خواستیم از ترس اینکه پولشونو ندیم زود رفتن شهر دیگه خونه خریدن واقعا بریدم

  3. محمد says:
    text for dislike(0) text for like(3)

    باید سعی کنیم رو پای خودمون بایستیم بچه بازیو بزارید کنار و مستقل بشید تا قدرتون رو بدونن.

  4. روح الله says:
    text for dislike(0) text for like(1)

    با سلام خدمت دوستان من ۲۴ سالمه دارم میرم تو ۲۵ سالگی هر روز خدا دارم کارگری کار میکنم جوری که بیش تر شبا کمرم خم نمیشه از درد هیچ وقت یادم نیست پدرم ی بار ی ۱۰ تومنی تو جیبم گذاشته باشه یا بگه مشکلی داری یا چیزی لازم داری همیشه با دیگران مقایسه میشدم با بدترین توهینات که حتی روم نمیشه پیش خودم فکر اون تهینا رو بکنم گوشی دادم سفارشی برام بیارم پول ی ماه کارگریمو جم کردم براش ۶۰ تومن کم داشتم حتی به عنوان قرضی بهم ندادن بهشون پس بدم گوشیرو پس فرستادم ولی خواهرم فقط لازمه لب ترکنه تمام دنیا رو به پاش میریزن.ی مقداری پول دارم دارم هی جم میکنم.گذرنامه دارم دارم ویزای ترکیه هم دارم درست میکنم ی رفیق دارم اونجا تو ی کارگاه تولیدی پوشاک بهم گفت بیا میزارمت سر کار دارم میرم اونجا قسم میخورم به ولای علی به سیدالشهدا قسم به قطره قطره خون شهدا شرف ندارم اگر تا اخر عمرم پرسجویی از خانوادم کنم یا پامو به ایران بذارم چون به اندازه کافی بهم ظلم شده من تک پسر خانواده

  5. بدون نام says:
    text for dislike(0) text for like(0)

    زینب جون من دلم خیلی برات سوخت عزیزم …خدا حتما کمکت میکنه..ما تقریبا هم دردیم من بابام خییلی خوبه عاااشقشم دیونشم بطوری که اگه فکر کنم یه روز نباشه من دیوونه میشم حتی اگه خدایی نکرده یه روز نباشه میدونم دیگه نمیتونم خودمو جمع و جور کنم .. مامان منم یه سری اشکالاتی داره …. بد دهنه … همش نفرین میکنه …دست بزن داره ..غیبت میکنه …وقتی تو تی وی انقدر در مورد مادر و شخصیت مادر تعریف میکنن من واقعا حسودیم میشه … اما همین مادر به ظاهر بد من خوبی هایی هم داره ..ولی خوب بدی هاش خوبی هاشو می پوشونه…دیگه نمیدونم چی بگم … امیدوارم مشکلت زود حل شه …..

  6. حنانه says:
    text for dislike(0) text for like(0)

    سلام دوستان
    من ۲۰سالمه و تا ۲ماه پیش دانشجوی کاردانی حسابداری بودم.
    افسردگی گرفتم بخاطر ظلم های والدینم و خودکشی کردم و بعدش واسشون از دردام گفتم(البته چندساله دارم میگم) که دیگه بابام نذاشت دانشگاه برم چون من حق اعتراض کردنو نداشتم.
    الان یک ماهه به قرآن از خونه نتونستم بیرون برم.
    بابام حرفای زشتی بهم میزنه که مخم درگیرش میشه و منحرف
    و تنها کاری که میتونم بکنم نفرین کردنه
    کسایی که میگن والدین زحمت مارو کشیدن،باید بهشون بگم که خب وظیفشون بوده و هست
    اونایی که معتقدن ماهم والدینمون رو اذیت کردیم هم باید بگم رفتارهای ما نشات گرفته از رفتارهای اونهاست.
    من نیاز شدید به روانشناس دارم که بابام نمیذاره
    میگه برو خودتو بنداز جلوی تریلی که من دیه تو بگیرم بندازم جلوی سگ
    دیگه یه قرونم برام خرج نمیکنن جز غذایی که دارم تو خونه میخورم.همین.

دیدگاه خود را بنویسید: (توجه: برای درج بک لینک و تبلیغات با آی دی kamranzxc در تلگرام تماس بگیرید)

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

کانال تلگرام سایت مردمان

لطفاً به ازای خواندن مطالب و برای حمایت از ما به کانال رسمی سایت مردمان در تلگرام ملحق شوید!

عضویت
بستن