چطور کسی که عاشقش بودید را فراموش کنید

1 ستاره2 ستاره3 ستاره4 ستاره5 ستاره (140 امتیاز, میانگین: 3٫56 از 5)
Loading...

مطالب مرتبط

2,847 دیدگاه

  1. f says:
    text for dislike(0) text for like(1)

    اولین بار که ازم خواستگاری کرد من ازش خوشم نمیومد انقد رفت و اومد و التماس خانوادمو کرد انقد ابراز احساسات کرد تا منم عاشقش شدم از همه گزینه های بهترش بخاطر من گذشت جلوی خانوادش وایستاد بعد از دوسال بهم جواب سربالا میداد و خواستگاری رو عقب مینداخت چندبارم باهم قطع رابطه کردیم و بعد دوباره خودش برمیگشت سه ماه پیش بهم گفت شرایطمون بهم نمیخوره در عرض سه ماه ک داره نامزد میکنه اونکه منو نمیخواست چرا با احساسات من بازی کرد چقدر وعده های الکی چرا پنو به خودش وابسته کرد چجوری تونست اونهمه احساسات رو انقد زود فراموش کنه درحالی که میدونست من تجربه این طور رابطه رو ندارم جیگرم سوخت خدا

  2. افسانه says:
    text for dislike(0) text for like(1)

    من هم دلم میخواد دوسش نداشته باشم چون این داره بهم اسیب میزنه با هر حرف کوچیکش ناراحت میشم و با هر حرف کوچیک خوبش خوشحال … و این روند زندگیمو کند کرده از شادی هیچی برام نمونده فقط کمک لازم دارم شدیدا…

  3. M.a says:
    text for dislike(0) text for like(1)

    من از۷سالگیم عاشق یکی ازآشناهامون شدم.وقتی۱۴سالم شدفهمیدم که اونم دوستم داره تقریبا۲سال باهم ارتباط داشتیم ولی وقتی بابام فهمیدبهم گفت دیگه نمیخام باهم باشیم توآبروموبردی دیگه‌روم نمیشه توچشمای بابات نیگاکنم هرچقدالتماسش کردم وبهش گفتم عاشقشموبدون اون میمیرم بهم اهمیت ندادگفت من دیگه دوستت ندارم ولم کن…تقریبابعداز۶ماه که بخاطرش توبدترین شرایط روحی بودموداشتم دیوونه میشدم یه خاستگاربرام اومدپسرخوبی بودشرایط خوبیم داشت منم فقط بخاطراینکه جاشوپرکنم به خاستگارم جواب مثبت دادموازدواج کردم واقعافراموشش کرده بودم همه چی خیلی خوب بودتااینکه یه روزدیدمش خیلی داغون شده بودبهم گفت من بهت دروغ گفتم که دیگه دوستت ندارم فقط ازترس بابات خاستم فعلاباهم ارتباط نداشته باشیم نمیدونستم توانقدراحت وبه این زودی ازدواج میکنی بهش گفتم خب الانم که دیرنشده ما هنوزعقدیم عروسی که نکردیم ازش جدامیشم باهم ازدواج کنیم اونم بازگفت نه بخاطرمن جدانشومن دیگه نمیخامت باهاتم ازدواج نمیکنم.الان که۷سال اززندگیم باشوهرم میگذره ویه بچه هم دارم واونم زنوبچه داره بازم بعضی موقعهافکرش به سرم میزنه وتاچندروزداغونم ولی هیچوقت حاضرم نیستم بخاطرش ازشوهرم جداشم واقعانمیدونم چرانمیدونم که واقعااونودوسش دارم یاشوهرمو.ولی اینومیدونم که شوهرم خیلی دوستم داره وبه همه حرفام گوش میکنه واصلاناراحتم نمیکنه.ازطرفی هم خوشحالم که تواین چندسال باتموم این فشارهاهیچوقت به شوهرم خیانت نکردم .امروزکه بازم دیدمشوحالم خیلی بده ازته دلم فقط آرزومیکنم که خداشوهرموبرام نگهداره وعشق اون لعنتیوازدلم بیرون کنه.آمین

  4. پریسا says:
    text for dislike(0) text for like(3)

    ای کاش می شد عاشق نشد. واقعا این لعنتی چیه؟ یهو یکی رو میبینی که با همه فرق داره که عاشق چشاش میشی که میشه همه زندگیت ولی اون اصلا براش مهم نیست چرا خدا؟ میخوای تمام روز باهاش باشی کل شهر و باهاش بگردی و بگی که چقدر دوسش داری ولی دل اون جای دیگه ای گیره …خدا چقدر خودمونو بزنیم به بیخیالی؟ چقدر غصه هامونو بریزیم تو دلمون؟ خدایا ای کاش می شد عاشق نشد..

  5. mahda says:
    text for dislike(0) text for like(4)

    فقط یبار میشه توی زندگی اونقدر دیوونه کسی شد، بقیه اش دیگه اونقدر نیست، نزدیکشم نیست حتی، خیلی که باشه یه دیوونگی روزمره ی ساده اس برای آدمی که تکرار شدنیه. حیف من که احساساتم و صرف یه آدم رفتنی کردم…

  6. raha says:
    text for dislike(0) text for like(2)

    میدونم خدا هوامو داره فقط یکم باید صبوری کنم:)

  7. رضا says:
    text for dislike(0) text for like(2)

    امروز درست ده روزه تموم کردیم خیلی سخته برام دلم میخواست زنده نبودم امید به زندگیم صفر شده فقط خدا کمکمون کنه

  8. yalda says:
    text for dislike(1) text for like(1)

    بسیار بسیار زیبا و نسبتا کامل بود. بخصوص اخرین جملات که از گزینه بودن صحبت می کنه. خیلی عالی بود. کاش مطلبی میذاشتید که میگفت با وسوسه های بعدی که توسط فرد رفته و حالا بعد سالی برگشته می گه چکار کرد.

  9. D says:
    text for dislike(0) text for like(0)

    عاشقش بودم تموم زندگیم بود ولی اون منو دوس نداشت من خیلی دیر اینو فهمیدم خیلی دیر …. موقعه ای که خودمو بهش باخته بودم موقعه ای که ثانیه هام بدون اون نمیگذشت اولین بار ۱۴سالم بود که بهم گفت باهاش دوست بشم منم برای سرگرمی قبولش کردم که ای کاش نمیکردم …. روز ها میگذشت و هرچی میگذشت من علاقه ام بهش بیشتر میشد تا یک روز کهفهمیدم بدجور وابستش شدم پسر خوبی نبود توی گذشتش با دخترای زیادی رابطه داشته ولی من جوری عاشقش بودم ک گفتم گذشته ها گذشته و الان مهمه اونم بهم میگفت ک دوسم داره و عاشقمه منم بااین حرفاش بیشتر دوسش میداشتم تا یه روز ک هرچی بهش پیام دادم جواب نمیداد یعنی اصلا سین نمیکرد به دوستش پی دادم گفتم که علی کجاست گفت که رفته خونه خالی با دوتا دختر اون لحظه ک اینو فهمیدم گوشی از دستم افتاد قلبم تیر کشید بردنم بیمارستان تا دم مرگ رفتم ولیاز شانس گندم برگشتم به زندگی وقتی اومدم علی بهم گفتک دروغ بوده من خواستم ولش کنم ک گفت غلط کردم دیگ از این کارا نمیکنم و کلی از این حرفا منم به دلیل عشقی ک بهش داشتم بخشیدمش پسر خوبی شده بود ۲سال باهاش بودم من دیگ بزرگ شده بودم یه دختر ۱۶ساله بودم و علی هم یه پسر ۱۸ساله عاشقانه میخواستمش تا اینکه یک شب با گوشی دوستم بهش پی دادم تا امتحانش کنم ک دیدم از امتحان موفق بیرون نیومد خیلی ناراحت بودم با گوشی خودم بهش گفتم ک کار من بوده وقتی اینو فهمید فحش دادو بهم گفت دختره ی هرزه و فلان و ولم کردو رفت وچند روز فهمیدم ک رفته با یکی از دوستام و واقعا حالم بده

  10. محمد says:
    text for dislike(0) text for like(0)

    سلام . من حدود ۸ ساله ازدواج کردم و مدتیه با یه دختر آشنا شدم و شدیدا بهش وابسته و از لحاظ احساسی به خودم نزدیک میبینمش . روزای اول فکر میکردم یه هیجانه و به خاطر تمایلات جنسی به سمتش کشیده شدم و ولی روز به روز داره این حس شدیدتر میشه . نمیدونم چی شد که این اتفاق افتاد ولی شدیدا دوسش دارم . با وجود اینکه چند روزی یکبار همدیگه رو میبینیم ولی تقریبا ۲۴ ساعت شبانه روز به فکرش هستم . بعضی وقتا فکر میکنم بخاطر رابطه جنسی میخوامش ولی حتی دو روز با هم رفتیم مسافرت و من تو این دو روز فقط دوست داشتم نوازشش کنم و به چشماش خیره بشم و هیچ عطش جنسی نداشتم . واقعا زندیگم رو به هم ریخته و نمیدونم باید چیکار کنم از طرفی زنم و زندگیم رو دوست دارم . از طرفی اینقدر نقطه های مثبت داره این دختر که نمیتونم فراموشش کنم و دوست دارم دائم باهاش باشم گرچه که اون شاغله و نمیتونه زیاد وقت بذاره

دیدگاه خود را بنویسید: (توجه: برای درج بک لینک و تبلیغات با آی دی kamranzxc در تلگرام تماس بگیرید)

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *