چگونه با مرگ عزیز مان کنار بیاییم؟

ارسال به دوستان
1 ستاره2 ستاره3 ستاره4 ستاره5 ستاره (4 امتیاز, میانگین: 4٫00 از 5)
Loading...

مطالب مرتبط

198 دیدگاه

  1. علیرضا می‌گه:
    text for dislike(3) text for like(13)

    سلام
    منم داداشم را که خیلی بهش وابسته بودم ۱۱خرداد۹۴از دست دادم و از اون موقع تا حالا هر شب و روز میرم پیشش هر کاری میخوام بکنم باهاش درمیون میزارم خیلی دلم براش تنگ شده
    خواهشمندم برای شادی روح عزیزم فاتحه بخونید

  2. maral می‌گه:
    text for dislike(0) text for like(5)

    من ۹ خرداد امسال مادربزرگم رو به خاطر سرطان از دست دادم…دقیقا روز تولدم. هنوز تو شوکم و وقتی به عکسش که داره میخنده نگاه میکنم پیش خودم میگم واقعا دیگه رفت؟؟؟ بدتر از همه اینکه یک قطره اشک تو هیچ کدوم از مراسماش نریختم اشکام خشک شده بودن!!! دقیقا یادمه قرار بود مامانم اون روز برام کیک تولد درست کنه که یهو بابام گفت میره بیمارستان و مامانم هم ترسید و باهاش رفت از بابام هم که پرسیدم گفت فقط حالش بد شده اما وقتی برگشتن یهو مامانم گفت مامان بزرگت رفت…خدا میدونه اون لحظه شدم عین مجسمه فقط خیره شدم به مامانم و هیچی نگفتم……..ددک این موضوع و قبول کردنش ولقا برام سخته هر وقت یکی نیاد بهم میگه عززم تسلیت عین سگ میپرم بهش و میگم مامانبزگ من نمرده…..قرار بود امسال اولین سالی باشه که تولدم رو روز خودش میگیرن اما حالا دیگه اصلا نمیشه…..و بدترین لحظه اون موقع بود که نزاشتن برای خاکسپاریش برم…..اما من که میدونم اون نمرده اون هنوزم زندس من مطمئنم چون حسش میکنم
    امیدوارم هیچ کدوم دیگه همچین سختیایی نکشیم

  3. ماری می‌گه:
    text for dislike(2) text for like(4)

    سخت ترین روزای زندگیمون داره میگذره مامان بزرگم به خاطر سرطان تو بیمارستانه دکترا قطع امید کردن
    حالمون خیلی بده بابامم ار لحاض روحی داغون شده گاهی احساس میکنیم داره دبوونه میشه
    تو رو خدا دعا کنید

  4. عباس می‌گه:
    text for dislike(0) text for like(10)

    بیست و نه سال از فوت خواهرم گذشته اما نتونستم فراموشش کنم توی این بیست و نه سال هیچ روزی نبوده که به یادش نباشم هیچ روزی. زندگی خیلی ناعادلانه است خیلی

  5. تنها می‌گه:
    text for dislike(1) text for like(11)

    منم تک تکتونودرک میکنم زمانی که تنها برادرموازدست دادم۱۳فروردین سا۹۳بودکه یه ازخدا بی خبرزدزیرداداشموفرارکردبعدشم۴۷روزتوبیمارستان کرمان بخاطرسهل انگاری دکترها وپرستارهاداداشم ازدستم رفت
    خدالعنتشون کنه هم اونی که زدوهم دکترها وپرستارهاش الهی داغ تک تک عزیزانشونوببینند

  6. م. می‌گه:
    text for dislike(0) text for like(2)

    خدا انشاءالله به همه داغ دیده ها صبر و آرامش بده. چون مرگ از جانب خداست پس صبرش هم دست خودشه. ازش بخواهیم یهمون صبر و آرامش بده. دلتون آرام شه انشاءالله!!

  7. هانیه می‌گه:
    text for dislike(0) text for like(9)

    سلام منم ۱۱ اسفند ۹۴ بابامو ازدست دادم خیلی خیلی دلم براش تنگ شده… بابایی من ۵۰ ساله بود و من ۵ ماه بود که ازدواج کرده بودم… دوران خیلی سختیو دارم میگذرونم… سه ماه بد از فوت پدرم مامانم دچار سرطان سینه شد و الانم داره شیمی درمانی میشه… دیگه بدترازین نمیشه واقعا نمیدونم چیکار کنم…

  8. رجب می‌گه:
    text for dislike(1) text for like(6)

    سلام
    خداوندبه همه داغدیده ها صبربده انشاالاه
    واقعاسخته منم پسر۱۳ساله ام را یک ماه پیش
    دراسرتصادف ازدست دادم که تمام افتخارم بود
    خیلی افسرده هستم ولی وقتی که به واقیت فکرمی کنم وبه خلقت فکرمی کنم به خودم آرامش می دهم که آن نعمتی که داشتم وآن چشم ابرویی به من آرامش می دادوآن قدوقامتی که پسرم داشت هیچکدام از آنها رامن یکی یکی سفارش نداده بودم بااین که زیاد آدم مذهبی نیستم ولی این حقیقت رامی پذیرم
    ولی بعداز۱۳سال ازم گرفت اینم می گم شاید
    حکمتی بوده بااین حال وقتی داغ دیدترازخودم
    می بینم خدایم راشکرمی کنم وازخدامی خوام هیچ کسی راغمگین نکنه واینم تجربه کردم که خدایی که غم میده صبرهم میده چون من باورنداشتم بااین داغ کناربیام وزنده بمونم
    کاش یک جایی بودهمه داغ دیده ها باهم
    رازنیازمی کردند وبه هم دلداری می دادند

    رجبی هستم ازنسیم شهر رباطکریم

    • مهسا می‌گه:
      text for dislike(2) text for like(6)

      آقای رجبی اول بخاطر این غم بزرگ به شما تسلیت میگم و بعد به این صبر و استقامتی که دارین تبریک میگم منم ۱ سال و ۴ ماهه خواهر عزیزتر از جانم رو که فقط ۱۸ سال داشت از دست دادم اونم واقعا باعث افتخار بود از هر لحاظ که فکرشو بکنین میدونین سن فرزند خیلی تاثیر داره هر چی سنش بالاتر باشه آتیش بزرگتری به جونت میندازه چون خاطرات بیشتره خدا به همه ما صبر بده

  9. آرش می‌گه:
    text for dislike(0) text for like(0)

    سلام..خدا به همتون صبر بده..منم پدرمو از دست دادم..خیلی سخته وقتی ادم عزیزش دیگه کنارش نیست..نمیدونم باسه چی به این دنیا اومدیم..کاش میشد با روح ادما تو بیداری در ارتباط باشیم..

  10. سارا می‌گه:
    text for dislike(0) text for like(3)

    سلام عزیزان منم سال ۷۷ یه برادر ۲۴ ساله و سال ۸۴ یه برادر ۲۶ ساله و الانم مرداد امسال یدونه پسرمو از دست دادم نمیدونم چرا تموم این بد بختی ها مال آدماییه که با کسی کاری ندارن خدا چرا اینکارو با ما میکنه خستم از این دنیای وا مونده فقط دلم میخواد زودتر بمیرم

    • سیما می‌گه:
      text for dislike(0) text for like(1)

      خدا رحمتشون کنه انشالله خدا به شما صبر بده
      منم دو هفته پیش مادرم رو از دست دادم بابا هم نداشتم همه کس و کارم بود با شما موافقم کل بدبختی دنیا مال ما هست که کاری به کسی نداریم و بد کسی رو نمیخوایم مادرم یه شیرزن بود که تنهایی همه بچه هاش رو دانشگاه فرستاد اما از خدا گله دارم

  11. مهری.ک می‌گه:
    text for dislike(3) text for like(0)

    سلام منم سه ماه پسر سه ساله ام رو از دست دادم هیچ امیدی به زندگی ندارم ودنیا رو پوچ میدونم با اینکه باردارم دعام اینه که سر زایمان برم از خدا دلگیرم بعد سه سال پسرم رو بهم داد بعد گرفتش دارم دیونه میشم

  12. Mahsa می‌گه:
    text for dislike(1) text for like(2)

    آخه این چ دنیاییه چرا باید تو این دنیا باشیم ک اینقدر غم و غصه رو تحمل کنیم چرا تولید مثل کنیم چرااا خیلی دنیا جای کثیفیه دیروز فهمیدیم تنها برادرم ک سی سالشه ایدز داره الانم تو بیمارستان بخاطر عفونت ریه بستریه ممکنه مغزشم درگیر شده باشه همه اینا یعنی ما بیچاره شدیم یعنی بدبخت شدیم مگه دیگه زندگیمون مثل اول میشه مگه میتونیم دیگه زندگی کنیم. من ازدواج کردم شوهرم اصرار داره بچه دارشیم ولی حتی بمیرمم بچه دار نمیشم این ظلمو در حق بچه ای ک بخاطر من تو این دنیای کثیف بیاد نمیکنم هرگزززز

  13. ترنم می‌گه:
    text for dislike(0) text for like(2)

    خدا به همه صبر بده منم تنها داداشمو از دست دادم خیلی سخته مرگ برادر همش خاطراتش تو ذهنمه همش میگم اونم باید مثل من زندگی میکرد ازدواج میکزد خوش بود ولی الان همش میگم یعنی کحاست چیکاز می کنه به یاد من هست هنوز دوسم داره

  14. مهرزاد می‌گه:
    text for dislike(0) text for like(3)

    سلام امیدوارم خدا به همه شما تسلی بدهد قانون طبیعت بی رحم است منم مادرم رو یکماهه که از دست دادم هرکاری میکنم به آرامش نمیرسم هر راهی رو میرم اما
    نمیشه دلتنگشم من عاشق مامانم بودم به خدا و قانونش اعتراض میکنم دل نازک و حساس شدم من هرشب با خوندن واقعه مرگ عزیزان شما گریه میکنم اینقدر که خوابم میبره درکتون میکنم کاش جایی بود میتونستیم حضوری در مورد عزیزامون صحبت کنیم اشک بریزیم شاید تسکین پیداکنیم

  15. حامد می‌گه:
    text for dislike(0) text for like(1)

    سلام
    پدر و مادرم رو ۲۹روزه که فوت کردن نمی دونم چه کار باید کنم
    ای کاش می شد گفت از این اندوه جان فرسا

  16. Raha می‌گه:
    text for dislike(0) text for like(2)

    سلام. خدا همه اموات رو بیامرزد و خدا ما رو هم که زنده ایم شامل رحمت خود بگرداند. عزیزان من مادرم ۲۰ سال ms داشت و در حالی که ۵۰ سال داشت در سال ۹۰ فوت کرد و شدم بی مادر.تنها امیدم پدرم بود که ۳ سال پیش فهمیدم سرطان دارد و دنیا روی سرم خراب شد خیلی تلاش کردم ولی اونم ۹ دی امسال منو تنها گذاشت. خیلی سخته ولی مرگ و حیات جز زندگی بشر است و خدا می فرماید: و بشر الصابرین…

  17. نسرین می‌گه:
    text for dislike(0) text for like(4)

    سلام منم پدرمو ۱۷ روزه از دست دادم خیلی داغونم شبا میشینم اهنگ علیرضا روزگار (پدر) رو گوش میدم و گریه می کنم بابام خیلی مظلوم بودش خیلی حیف بودش امیدوارم خدا به همه صبر بده و جمیع اموات هممون رو بیامرزه و قرین رحمت خودش کنه.

  18. anita می‌گه:
    text for dislike(1) text for like(1)

    سلام پدر من راننده تریلی بود خیلی با احتیاط بود با همه مهربان بود بچه ها را خیلی دوست داشت حتی به کوچکتر از خودش هم احترام میذاشت و همیشه نان حلال به خونش می اورد هیچ وقت بیراهه نرفت دو ماه پیش خدا بدجوری دلم را شکوند پدر عزیزم در غربت بر اثر ایست قلبی از این دنیا رفت ای کاش پدرم در خانه اش و در کنار خانواده فوت میشد مرگ او خیلی خیلی غیرمنتظره بود والان هم باور نمیکنم و حسرت کسایی را میخورم که پدرشان در جلوی چشمشان رفته ای کاش پدر من هم مریض میشد به بیمارستان میرفت ودر خانه اش بهش میرسیدیم بعد میرفت

  19. رضا داره بی مادرمیشه می‌گه:
    text for dislike(1) text for like(7)

    سلام من مامانم قندش بالایه فشارشم همین ٢٧سال قند داره سنش ۴۵ساله هرروز بهم میگه من فردامیمیرم فقط نمازتوبخون چکارکنم اینومیگه قلبم میرزه به خداالان دارم این پیامومینویسم چشمام پر از خون هستش چکارکنم اگه خدایه نکرده اتفاقی برلش پیش بیافته اون خیلی عذاب دید خیلی فامیلای شوهرش سرش بلا میارن اونا خوده شیطانن هنوزم ولش نمی کنن اونا یک مشت روانین من هنوز ١۶سالمه به ٢٢برسم انقام مادرمونیگیرم اسم شهرمون ساری هست دلم گرفته کمکم کنید

    • عسل می‌گه:
      text for dislike(1) text for like(2)

      خودتو ناراحت نکن بهتره که به مادرت آرامش بدی و شرایط روحی و روانیش مساعد باشه… این ناراحتی رو مادر هم می فهمه بهتره که کمی به خودت و اطرافیانت گرما بدی ۱۶سال سن کمی نیست تو میتونی که از آدم های که بهت احتیاج دارن مراقبت کنی.. انتقام و این چیزا رو بذار کنار میبینی که انسان ها فانی هستند دو ماه پیش نامزد عزیزتر از جانم رو از دست دادم انسانی بس فرهیخته و عالم در غمش می سوزم اما چه میشه کرد؟ باید به اطرافیانمون انرژی بدیم رسالت ما این است

  20. معصومه می‌گه:
    text for dislike(1) text for like(4)

    سلام منم داداشمو ۴ماهه که از دست دادم خیلی سخته داداشم خیلی آدم خوبی بود دلم خیلی براش تنگه اصلا باور نمیکنم رفته فک میکنم زندس دوس دارم خیلی زود بهش برسم برا شادی روح همه رفتگانمون صلوات بفرستین

  21. حامد می‌گه:
    text for dislike(1) text for like(1)

    غم عزیز از دست دادن بدترین درده من مادرم سکته کرد رفت تو کما دوماه تو کما بود بعد دو ماه فوت کرد داغونم مثل بقیه شما ناشکری کردم قبلا ولی بازهم رضام به رضا خدا

  22. سمانه می‌گه:
    text for dislike(0) text for like(2)

    سلام دوستان،خدا به همتون صبر بده و روح عزیزاتونو شاد کنه،۲دی ۹۵هم داداش مهربون من به دلیل ایست قلبی فوت کرد و ما رو تنها گذاشت،۳۴سالش بود و ۲۶دی روز تولدش ولی حتی به تولدش هم نرسید و خدا ازمون گرفت،همیشه حسرت میخورم که ای کاش مریض بود یه روز،خودمونو آماده میکردیم،خیلی درد داره که عزیزت بدون هیچ بیماری شب بخوابه و صبح قلبش وایسته،ولی الان که دو ماه و چند روز میگذره حالم خیلی بده و به زور خودمو سرپا نگه داشتم،بخاطر مامان و بابام زنده م فقط،نمیدونم خدا چرا با آدمای بد کاری نداره،داداش من بهترین بود و همیشه مایه ی افتخارمون،سه ماه از دامادیش میگذشت که پر کشید،متنفرم از این دنیای لعنتی

  23. عاشق آنا می‌گه:
    text for dislike(0) text for like(1)

    به همه تسلیت میگم.
    هفته پیش یکی از بهترین افرادی که هم حکم خوئاهر و مادر من رو داشت در سن ۴۶ سالگی از دست دادم . من برای کاری امده بودم ایران به من گفت که اگر برگشتی دیدی من نیستم ناراحت نشی انگار بهش الهام شده بود . کمی درد شکمی داشت و من بهش میگفتم داره خودش رو برای من لوس میکنه گفت حتما باید بمیرم تا باور کنی ؟ در تمام خونه ام آثارش رو میبنبم از چیزهایی که برام خریده تا غذایی که درست کرده و برام فریز کرده . من تو غربت زندگی میکنم و یک خارجی که اینقدر به من لطف داشته دیگه نیست واقعا یتیم شدم . ای کاش ایران نمیآمدم شاید اون زنده می میوتد و ای کاش باهاش مهربونتر بودم اینقدر گریه کردم که دیگه نفسم بالا نیماد . هیچکس حال من رو درک میکنه همه میگن همه خواهیم مرد به خودت فکر کن . ولی واقعا در مرگ عزیز خیلی ضعیفم یادمه وقتی مادربزرگم فوت شد چند روزی غدا نمیخوردم . ای جای این شهر باهاش خاطره دارم خیلی مظلوم بود و مظلومیت اون جگرم رو سوزونده . من آدم تو داری هستم خیلی از جملاتی که باید در زمان زنده بودنش میگفتم رو خوردم ای کاش بود و بغلش میکردم و همه چیزهایی که آرزوی شنیدنش رو داشت بهش میگفتم . برام دعا کنید چون اصلا حال خوبی ندارم

  24. Aram می‌گه:
    text for dislike(1) text for like(2)

    غم از دست دادن عزیز غم بزرگیه ،من پدر ومادرم رو از دست دادم‌اونا جفتشون جوان بودند پدرم ۵۶ مادرم ۵۲ راستش دیگه دنیا برام تموم شده است به ته خط رسیدم خیلی تنهام کاش یکی بود کمکم‌میکرد…

  25. iraj می‌گه:
    text for dislike(0) text for like(5)

    سلام
    خداوند همه رفتگان رابیامرزد
    پدرم رو یک هفته است ازدست دادم
    ۶ماه بود به خاطر آسیب نخاعی پاهاش فلج شده بود
    تواین مدت شاید دو ماه تو بیمارستان بستری بود
    دوبار جراحی مهره کردیم فایده نکرد وآخرش در آرزوی حرکت پاهاش موند وزخم بستر وبیماری ریه وکلیه پیدا کرد
    خیلی زجر کشید
    وقتی یاد درد کشیدن وبی خوابیهاش می افتم آنش می گیرم
    کاش سالم میشد وفوت می کرد
    خیلی مظلوم بود
    خدایا اون دنیاشو حوب کن

  26. الناز می‌گه:
    text for dislike(0) text for like(1)

    سلام ،پدرم که هم پدرم بود وهم برادرم ۸اسفند لعنتی امسال دراثربرق گرفتگی تو محل کارش برای همیشه رفت درحالی که ۵۲سال بیشترنداشت پدرمن همه کس من وخواهرا ومادرم بود ورفتنغم انگیزش داره نابودمون میکنه همش میگم کاش سرطان میگرفت ویه مدت مریض میشد وبعد میرفت ازدست دادان ناگهانی اون هم دراثر یه اتفاق ساده خیلی غیر قابل تحمل تره فقط نمیدونم قراره بعد بابای مهربونم چیکار کنم کاش میشد من هم باهاش دفن میشدم

  27. انسان می‌گه:
    text for dislike(0) text for like(1)

    ببخشید اشتباه شد سایتو اشتباه اومدم
    اقا مطلبو نزارید چون فکر کنم اغلب کسایی میان اینجا ک عزیزاشونو از دست دادن پس این مطلب جز افسوس چیز دیگه ای نداره….ممنون ….یا علی✋

  28. mahdi1365 می‌گه:
    text for dislike(1) text for like(0)

    من پنج ماه هست که عشقمو از دست دادم؛ یادم میاد اولین بار اونو تو سن ۱۵ سالگی دیدم داشت از راه مدرسه برمیگشت که یهو چشمم به چشمای قشنگش افتاد. دو سال گذشت تا تونستم باهاش اشنا بشم و باهاش حرف بزنم رشته ی هردومون یکی بود و با هم هم توی یک دانشگاه درس خوندیم تا الان که ۳۱ سالم شده باهم بودیم می خواستیم بهمن همین امسال ازدواج کنیم همه ی برنامه های بعد ازدواج ریخته بودیم همه چی خوب بود تا این که ۱۷ اردیبهشت ساعت ۱۱:۵۰ پدر همسرم زنگ زد گفت بیا بیمارستان اول فکر کردم برای مادر همسرم اتفاقی پیش اومده چون ایشون ناراحتی قلبی داشت رفتم سمت بیمارستانی که ادرسشو داده بودن که یک دفعه چشمهای گریون مادر همسر و چشمای خون افتاده پدر همسرمو رو دیدم همون برای چند ثانیه مغزم کاملا کار نکرد ضربان قلبم بالا رفته بودو… فهمیدم همسرم رو یک ادم بی همه چیز آشغال با ماشین از روش رد شده و فرار کرده هنوز که هنوزه نتونستن پیداش کنن. یک بار دست به خودکشی زدم ولی ناموفق بود و تا یک هفته پیش تو بیمارستان بودم هنوز هم ناراحتم و نمی دونم که باید چی کار کنم و چرا باید به این زندگی ادامه بدم نه پدری دارم و نه مادری تنها کسی که فقط به خاطرش زنده بودم خودش زیر خاک روحش در اسمون هست الان نمی دونم چرا دارم اینارو می نویسم شاید به خاطر این باشه که کسی رو ندارم که براش این حرفا و بزنم و خالی بشم.فقط امیدوارم یک روز چشم هامو ببندمو …

  29. nashenas. ashena می‌گه:
    text for dislike(0) text for like(1)

    ۳۱ فرودین مادر بزرگم با پای خودش رفت بیمارستان . . . بعد تو بیمارستان فلج شد ! سه ماه رو تخت بیمارستان بودن هر روز ازمایش هر روز سختی . . .حتی حرف هم نمیشد بزنن . . . خدا از دکترا نگذره
    خدا از بچه های مادر بزرگمم نگذره تا وقتی بود با این که بی نهایت مهربون بود و با کسی کاری نداشت باهش بدی کردن
    خدا لعنت کنه همه اونایی که باعث بانیش بود الان چند ماه فوت کردن هر روز بیشتر دلم تنگ میشه
    هر روز بیشتر متوجه میشم چه خاکی رو سرمون ریخته شده
    فقط به خاطر پدر بزرگ عزیزم میرم خونه شون چشم دیدن دایی و خاله هامو ندارم
    تازه یکی از خاله هام تازگی ها طلبکار هم شده با این که مادر بزرگم روز بعد از دعوا با ایشون رفت بیمارستان . . .

    خیلی حالم بده . . . واقعا موافقم مردم هایی که خیلی خوبن و به کسی بدی نمیکن بدبخت ترینن حس میکنم خدا هم با این دسته از مردم لج . . . .

    خدا تموم رفتگان عزیزان خواننده این نظر رو بیامرز
    لطفا به نیت مادر بزرگ من و عزیزه رفته خودتون ی فاتحه بخونید ممنون

  30. mona می‌گه:
    text for dislike(0) text for like(1)

    به همه تسلیت میگم منم ۲ مهر برادر نازنینمو از دست دادم . سکته قلبی و تموم کرد ۴۰ سالش بود . خیلی مهربون بود و بامعرفت . من مشکلم اینه که نمیتونم زیاد گریه کنم شاید بیش از حد صبورم . وقت گرفتم پیش روانشناس برم . خدا به همه صبر بده . ۵ سال قبلم خواهرزادم تو دریا غرق شد . خیلی سخته برای پدر و مادرا . جای برادرم تو خونه خیلی خالیه

دیدگاه خود را بنویسید: (توجه: برای درج بک لینک و تبلیغات با آی دی kamranzxc در تلگرام تماس بگیرید)

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *