- مردمان - http://www.mardoman.net -

نگاهی صادقانه به تاثیرات بی صداقتی

[1]

ما انسانها، چه آگاهانه و چه ناآگاهانه، ۲۴ ساعت شبانه روز در حال برقراری ارتباط هستیم، حتی در رویا و خیال، حتی وقتی حرف نمی زنیم. روابط ما با ارتباط و گفتگو ساخته می شوند یا بر هم می خورند و هیچ چیزی جز یک نوع گفتگو و مراوده در روابط شخصی وجود ندارد.

من در سرتاسر زندگی ام، بعنوان یک شوهر، یک پدر، یک دوست و یک درمان شناس، قدرت مخرب ارتباط و گفتگوی عاری از صداقت را تجربه کرده و دیده ام. وقتی دروغ می گوییم، در حال تحریب روابطمان هستیم. دروغ گفتن یک ارتباط متقابل است و ریشه و بنیان رابطه را می فرساید. یک بمب ساعتی است که در آخر رابطه را ویران می کند.

دروغ گفتن ریشه ضعیف دروغگو را ضعیفتر می کند. شخصی که دروغ به او گفته می شود، چه متوجه حقیقت شود یا نه، تاثیر دروغ را احساس می کند. چرا؟ چون دروغ ها ارتباطاتی منفی هستند و آنچه را که در تلاش برای ساخته شدن بود را خراب می کنند. تنها پایه واقعی که یک رابطه می تواند بر آن ساخته شود، اعتماد است. روابط زیادی به خاطر از بین رفتن اعتماد بر هم می خورند. یک دروغ دیگر، یعنی یک بمب ساعتی دیگر.

و یک روز این بمب منفجر می شود. چرا؟ چون رابطه طوری خراب می شود که دیگر هیچ راه برگشتی ندارد. اگر روابط برپایه گفتگو با اعتماد شکل گیرند، صداقت بنیاد آن خواهد بود. عدم صداقت ابزاری حفاظتی است و به این دلیل گفته می شوند که فرد باور دارد که هیچ انتخاب دیگری جز این ندارد.

اما، اگر به کسی بگوییم دوستش داریم و بعد به او دروغ بگوییم، این دورویی است. بدون اعتماد هیچ عشق حقیقی وجود نخواهد داشت. اگر به کسی که به او می گوییم دوستش داریم اعتماد نکنیم، چطور می توانیم با او صمیمی شویم؟ چطور می توانیم آسیب پذیر شویم؟ و اگر نتوانیم صمیمی و آسیب پذیر شویم، جز همان دروغ چه چیزی برایمان می ماند؟

دروغ ابزاری حفاظتی است. تصور می کنیم وقتی دروغ می گوییم از فرد مقابلمان حفاظت می کنیم اما در واقعیت از خودمان حفاظت می کنیم. وقتی دروغ می گوییم، آن بمب ساعتی را به کار می اندازیم و انفجار آن پارچه لطیفی که تلاش می کردیم بین خودمان و فرد مقابل ببافیم را پاره خواهد کرد.

دروغ دو نوع است: دروغ آشکار و دروغ پنهان. دروغ آشکار معمولاً گفته می شود، تقریباً همان دروغ مصلحت آمیز. دروغ پنهان بسیار زیرکانه تر است و نشانه های آن معمولاً در زبان بدن فرد مشخص است—مثل حرکت تند چشم ها، یا پایین انداختم چشم ها، تکان ناگهانی دست یا پا، لبخندهای دروغین، خشک و بی روح شدن صورت و امثال آن. به عبارت دیگر، این چیزی است که باید گفته شود اما نمی شود. دروغ پنهان معمولاً بسیار مخرب تر از دروغ آشکار است چون فرد مقابل هیچوقت نمی فهمد که یکجای کار اشکال دارد. دقت به زبان بدن و درک آن به کمی تجربه نیاز دارد. اما اگر دروغ پنهان شناسایی شود می توان بمب را قبل از انفجار خنثی کرد.

[1]

تنها چیزی که دو تکه زمین را می تواند به هم وصل کند یک پل است که به دست آنهایی که اهل ریسک کردن هستند ساخته می شود. آیا این فرایندی نیست که دو نفر وقتی می خواهند یک دوستی را بسازند باید انتخاب کنند؟ اینجا هم دو موجود می خواهند به هم وصل شوند. احساسات پنهانی خود را ابراز می کنند و هرچه احساس کنند می توانند بیشتر اعتماد کنند، جسورتر می شوند.

هر گفتگو و ارتباطی یک تخته چوب از آن پل را می سازد. هرچه صادقانه تر گفتگو کنیم، بیشتر می توانیم همدیگر را بشناسیم و آن پل محکم تر خواهد شد. هرچه بیشتر همدیگر را بشناسیم، زودتر می توانیم موانع و حصارهای حفاظت از خود را پایین بیاوریم. ما معمولاً مثل یک شوالیه با هم برخورد می کنیم. به آرامی دستمان را به سمت سلاحمان می بریم و بعد خیلی آرام لبه کلاهمان را بالا می بریم تا طرف مقابل را ببینیم.

اما چرا؟ شاید به این دلیل که صمیمی شدن برایمات وحشت آور است. در واقعیت، صمیمیت تنها چیز ترسناکی است که با آن روبه رو می شویم. صمیمی شدن مثل این است که کاملاً لخت شویم، چه از نظر احساسی و چه فیزیکی. معنی آن این است که اجازه دهیم هر قسمت و جزء از بدنمان با هر قسمت و جزء از بدن طرف مقابل تماس پیدا کند.

این یعنی آسیب پذیری واقعی. اینجاست که دیگر کاملاً بی دفاع می شویم. و وقتی بی دفاع باشیم، می ترسیم که طرف مقابل با کفش های میخ دارش از رویمان رد شود و به ما طوری که هیچکس دیگر نمی تواند آسیب برساند.

به نظر می رسد که آنچه که بیشتر عزیز می کنیم، به صورتی بسیار خلاقانه و البته آسان از خودمان دور می کنیم. هربار که دروغ می گوییم، یعنی آن لختی را پنهان می کنیم، یعنی به فرد مقابل می گوییم، “من به تو اعتماد ندارم!” و واقعیت این است که چه کسی به پلی که با چند تکه تخته پاره بی اعتبار درست شده اعتماد می کند؟

اینقدر از آسیب زدن به دیگران و آسیب دیدن می ترسیم که همه تلاشمان را می کنیم آنچه که برایمان عزیز است را ویران نماییم. هر بار که دروغ می گوییم، چه آشکار و چه پنهان، ناخنی در تابوتی که رابطه مرده ما را در خود نگه می دارد فرو می کنیم.

پارادوکس لخت بودن، آسیب پذیر و صمیمی بودن اینجاست که بسیار هم توانا می شویم. در واقعیت، هیچ وقت به کسی آسیب نمی زنیم یا آسیب نمی بینیم مگر اینکه خودمان انتخاب کرده باشیم. لخت بودن، آسیب پذیر بودن و صمیمی بودن با کسی نیازمند این است که اول بگوییم ما برای خودمان کاملاً لختیم، آسیب پذیریم و صمیمی هستیم.

این سوال نهایی است: آیا به خودمان اعتماد داریم یا نه؟ آیا به خودمان اعتماد داریم که می توانیم از پس هر چه که پیش بیاید بربیاییم؟ یا ترسیده و خودمان را در تونلی تاریک پنهان می کنیم؟

تصمیم با خودمان است. چه مدت می خواهیم با آن دروغ زندگی کنیم؟ یا اینکه تصمیم می گیریم بمبی که هم خودمان و هم آنهایی که دوست داریم را نابود خواهد کرد را خنثی کنیم؟

دوست کسی است که پیش او بتوانیم بلند فکر کنیم. – رالف والدو امرسون

[1]